داستان‌ها

داستان مردی که نرفته برمی‌گردد

صدا توی گوشش می‌پیچد. بغض سنگینش، با نفس‌های عمیقِ تصنعی فرو بردنی نیست. چشمانش را می‌بندد و باز صدا، مثل زنگِ گوش‌خراشی می‌پیچد توی سرش و موجی‌اش می‌کند. پشت چشمانش، خودش را می‌بیند که دارد می‌رود. خودی که کوله‌ش را برداشته و راه ماندن ندارد. در سکوت گوش‌خراشی، آرام‌آرام قدم‌هایش را بر می‌دارد و بدون حتی ذره‌ای امید، بی‌آنکه برگردد به امیدِ قرار؛ فقط می‌رود.

مطالب مشابه

صبح، با صدای گوش‌خراش توی سرش، خودِ نرفته اش را می‌بیند که فقط کمی بیش‌تر از یک شب از عمرش گذشته. خودش را می‌بیند پشت چشم هایش که آمده، که هست، بی‌آنکه بخواهد، بی‌آنکه بی‌آید.

مهدی صالح پور

مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

۲۶ دیدگاه

  1. کاریش نمیشه کرد دیگه
    سالهاس تریپ افسردگی،پز روشنفکریه
    مام که همش نیشمون بازه، نادون و خجسته ایم

  2. +سلام
    +مهدی صالح پور..چه احساسی پیدا میکنی وقتی متوجه بشی که توی کلاستون(منظور از کلاس کلاس دانشگاست)۹۰درصد بچه ها ۲۰یا۱۹ شدن و تو ۱۸ شدی؟
    +من الان در همچین موقعیتی به سر می برم…
    +دارم دیوونه میشم…

  3. اما اگه نمی‌اومد خیلی بهتر بود
    هم جاش اون دنیا بهتر بود هم تو این دنیا جاش تو بیمارستان نبود که نفس مصنوعی همدم‌ش باشه
    🙁
    خیلی بحث برانگیزه انصافن
    ۵ بار خوندمش تا بفهمم چه خبره شایدهنوزم نفهمیده باشم
    میشه توضیح بدین ؟:(
    موندم چطوری ادعای ادیب بودن میکنم ؟

  4. حقیقت بگم درست متوجه نمیشم شایدم شدم و فقط شکه!
    ولی میدونم دلم میخواد هی بخونمش!خوشم میاد نمی دونم چرا! 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا