خاطرات سربازی – بخش چهارم

640

پروسه تقسیم که انجام شد، باید به نوبت، هر دو نفر یکی، یک تکه نان و یک خیارشور مهوّع برای شام می گرفتیم. تقسیم بندی ها به این شکل بود که، من و یک بنده خدایی که هم نام بود، در تخت شماره ۸ قرار داشتیم؛ شماره های ۷۲ و ۷۳ برای ما بود و در خیلی از موارد، با هم باید یک زوج موفق می شدیم که عموماً این اتفاق نمی افتاد! امیدوارم اینجا را نخوانَد اما دست و پا چلفتی ای بود که جز دردسر برای من چیزی نداشت.

داشتم تقسیم بندی ها را می گفتم؛ من بودم که با سربازِ تخت طبقه پایین یک زوج می شدیم. به همراه سه تخت این طرف و سه تخت آن طرف،؛ گروه ۱۲ نفره ای را تشکیل می دادیم. ۴۰ نفرِ راهروی سمت راست و ۸۰ نفرِ آسایشگاهِ سمت راست، یک جور گروه بندی دیگر به حساب می آمد. با ۸۰ نفرِ آسایشگاهِ سمت چپ، گروهان ۱۶۰ نفره ای می شدیم که با سه گروهان دیگرِ ۱۶۰ نفره، مجموعاً یک گردان با ۸۰۰ سرباز را تشکیل می دادیم. چهار گردان ۸۰۰ نفره هم مجموع ورودی های آن سال پادگان بود. یک گردان دیپلم داشتند، یک گردان لیسانس و فوق دیپلمی ها بودند، یک گردان دکتراها و کارشناس ارشدها، یک گردان هم معاف از رزم ها و خدمت کرده ها و سایرین! اینها را گفتم که اگر با این اسامی دوباره برخوردید، تعجب نکنید.

شام گرفته بودیم؛ من و آقای شماره ۷۲ می خواستیم تن ماهی را نصف کنیم. آنقدر تعارف کردیم که از ۱۰۰ درصد محتویات شام، حدود ۳۵ درصد من برداشتم، ۳۵ درصد آن بنده خدا و ۳۰ درصد هم ماند، ریختیم دور! مگر کسی چیزی از گلویش پایین می رفت؟ هنوز درگیر و دار معرفی و نصف کردن شام و خوردنش بودیم که فرستادند برویم نماز؛ هنوز کفش های خودمان را داشتیم و با لباس شخصی می رفتیم و این ماجرا را قابل تحمل تر می کرد. غیر از ما، یعنی همان ۲۰ نفری که متأهلین مهندس تهرانی بودیم، بقیه اول دی ماه به پادگان آمده بودند و لباس هایشان آماده شده بود. ما هم با سه روز تاخیر اعزام شده بودیم، هم روال اداری کارهایمان به پنج شنبه رسید و تحویل لباس ها به شنبه صبح موکول شد و باز هم این مسئله را از خوش شانسیِ ما می دانستند.

می خواستیم نماز بخوانیم، خواندیم؛ حالا با چند نفری که همینجوی دورهمی به آنها نزدیک تر می شوید و اولین رفقای سربازی تان حساب می شوند، باید تبادل اطلاعات کنید. از آنجا که همه هم درد بودیم، معارفه مان به هم جذابیت های خاص خودش را داشت. یکی ۷ سال بود ازدواج کرده بود، یکی نامزدش در اردبیل بود و اوج امتحاناتش بود، یکی خانمش پا به ماه بود و دغدغه به دنیا آمدن پسرش را داشت. یکی تازه اسباب و وسایل را ریخته بود در خانه جدید و اعزام شده بود. یکی مثل من تازه سه ماه بود که عقد کرده بود و یکی هم باید تلفنی آمار لحظه به لحظه مغازه اش که برادرش را جای خودش به دخل فرستاده بود، می گرفت.

همینطور صحبت می کردیم و از آنجا که نمی دانستیم کجاست، دور می شدیم و به جای دیگری که آنجا را هم نمی دانستیم کجاست، نزدیک می شدیم. بالاخره یک تلفن کارتی پیدا کردیم و هر کدام زنگ زدیم و زنده ماندن مان را به گوش همسرانمان رساندیم. صدای محیا بغض داشت اما ترجیح دادم به رویش نیاورم. هنوز یاد نگرفته بودیم که در کمتر از دو دقیقه چطور هم سلام کنیم، هم احوالپرسی، هم درد و دل، هم تبادل اخبار و هم خداحافظی! آن قدر سرد بود که دلت نمی آمد بقیه را منتظر بگذاری، با دیدن صف پشت سرت می خواستی سریع تماس را تمام کنی اما مگر می شد؟ انصاف بود؟ این دو راهی، تا روز آخر همراه ما بود.

با تمام این احوال، ساعت ۷ شد. خاموشی ساعت ۹ بود و باید در دو ساعت، در تخت مستقر می شدیم و وسایل را در کمدی که با آقای ۷۲ مشترک بود، جابجا می کردیم و خب، مسلماً در دو ساعت، پیشرفت چشمگیری اتفاق نیفتاد. سریع تر از آنچه که فکرش را می کردیم ساعت ۹ شد و خاموشی پادگان را فرا گرفت. یا باید می خوابیدی و یا حرص می خوردی؛ من گزینه اول را انتخاب می کردم تا کمتر فکر و خیال کنم. مخصوصاً اینکه اصلا دوست نداشتم ساعت ۴ که بیدار می شوم، فقط یک یا دو ساعت از خوابم گذشته باشد.

شب اول، با بغض گذشت. خسته بودیم و بی اعصاب؛ جو آسایشگاه تلخ و سنگین بود. ترجیح دادیم اولین خط را روی دیوار ذهن مان بکشیم. از ۶۰ روز دوران آموزشی، سه روزش، یعنی یک بیستم گذشته بود. باید نوزده تا سه روز دیگر را پشت سر می گذاشتیم…

ادامه دارد…

تبلیغات

5 دیدگاه‌ها

  1. اینکه یه گروه شبیه به هم بودید خیلی خوب بود.
    همسرجان ما به جماعتی که هیچ کدوم بهم شبیه نبودن هم گروه بود.
    تنها شباهتشون مدرک ارشد و دکتراشون بود!
    بغض شب اول محیا رو به شدت درک میکنم.
    صحبت دو دقیقه ای رو من همون هفته اول یاد گرفتم.
    فقط حال و احوال میکردیم و اخبار مهم که نتایج دکترا اومده یا نه و چه خبر از کجاهای خیلی ضروری. بقیه اخبار رو میذاشتیم برای مرخصی هایی که از چهارشنبه عصر تا جمعه بود اما همسرجان همیشه تا یکشنبه میموند:)
    سختی دوری خیلیه اما الان که بهش فکر میکنم میبینم خوب شد که یه مدت دور بودیم از هم.
    الان من حداقل قدرش رو بیشتر میدونم.

  2. سلام
    اعتراف میکنم ک درک نمیکنم
    چون مدل سربازی همسر من خیلی متفاوت از این بود

    یک ماه صبح تا ظهر از تهران میرفت کرج اونجا کلاس تئوری بعدشم خونه
    این اموزشیش
    و اما سربازی ک تا همین الان ادامه داره
    باید بدون حقوق تاکید میکنم بدون حقوق توی دانشگاه تدریس کنه و حق هیچگونه استخدامی رو جای دیگه هم نداره

    میتونین حدس بزنین با این که کنار همیم این یک سالو نیم ب ما و پسرمون چقدر سخت گذشته و خواهد گذشت؟

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید