خاطرات سربازی – بخش سوم

646

ظهر نشده بود که رسیدیم دم درب پادگان؛ آخرین تماس را یادم نمی رود. خاموش کردن تلفن بعد از خداحافظی اش را یادم نمی رود. همان جا که راننده اتوبوس به ما امر و نهی می کرد که بروید این‌ور و نروید آن‌ور و فقط از این سوراخ بروید و فقط از آن سوراخ نروید… یعنی اینجا نظام است؛ هر کسی هر جوری که دلش بخواد پادشاهی می کند و ما، نمونه بارز نقض حقوق بشریم!

برخوردهای توهین آمیز، کمی آن روز اول، حال به هم زن بود. خفّت یک سری آدم عقده ای که زورشان به زن شان نمی رسید و می خواستند برای ما استایل سرهنگی بگیرند که ما باید گوش به فرمان شان، بدون «چرا» اطاعتشان کنیم، اذیت کننده بود. حقارتشان را فراموش نمی کنم وقتی همان درب ورود پادگان، به حرفشان گوش نمی کردیم و «چرا؟» می گفتیم و ابزاری برای اجبار نداشتند. دستشان را خیلی زود رو کردند.

در سرمای حداقل ۱۵ درجه زیر صفرِ ده کوره‌ها و بیابان های اراک، مجبورمان کردند هر چه در کوله داریم بیرون بریزیم. گوشی ها و سیگارها و بقیه وسایل غیرمجاز را تحویل بدهیم و آن طور که آن ها دوست داشتند، به صف شویم و پا به پادگان‌شان بگذاریم. اجبارشان برای نشستن جواب نداد، مجبورشان کردیم ایستاده ساک ها را بررسی کنند. وقتی هم صف طویل تحویل گوشی های تلفن همراه تشکیل شد، شنیدن جمله «میریزیم آشغال و دیگه پس نمیدیم!» پاسخی جز خنده نداشت! طفلکی‌ها نمی دانستند در عصر اینترنت، حتی جزییات محرمانه داخل کشوهای فرماندهان پادگانشان هم موجود است؛ چه برسد به اینکه ما از سرنوشت تلفن هایمان، نسبت به آنها، آگاه تریم. آنها حتی از یک ساعت بعدشان که می خواستند ما را چطور تقسیم کنند خبر نداشتند، اما ما می دانستیم که دکترها و کارشناس های ارشد یک طرف، متأهل ها یک طرف و کاردانی ها و کارشناسی ها باید یک طرف برویم. باید با هم دوست بشویم و باید پشت هم را خالی نکنیم.

سربازی

همچنان تقلای بی حاصل برای اجبار، از سوی کادر پادگان پیگیری می شد. مثلاً می خواستند ما حتما از مسیر دورتر به مهدیه یا همان نمازخانه برویم، اما ما مسیر نزدیک تر را انتخاب کردیم. و از این دست اتفاقات، تا آخرین لحظه، کم نبود.

قریب به ۳ هزار نفر، در مهدیه پادگان منتظر تقسیم بودیم. فرماندهان گردان ها، ما را به چشم غنائمی می دیدند که باید بهترین شان را انتخاب کرده و دو ماه، لذتش را می بردند. حس زنان ایزدی را داشتیم، هنگام حمله داعش! نمی دانستیم به چه قیمتی، به چه کسی فروخته خواهیم شد. فرم هایی را پر می کردیم که رویمان قیمت گذاری کنند. که خوب هایمان را گردن کلفت ها جدا کنند و بدهایمان را ضعفا و تازه واردها، یک جور بین خودشان تقسیم کنند.

همه دارندگان مدرک پزشکی و مرتبط، همان مرحله اول جدا شدند. رفتند برای خدمت رسانی به ماهایی که طی دو ماه آینده، باید چپ و راست برای سرماخوردگی به‌شان مراجعه می کردیم؛ دکترها را هم روی هوا بردند! کارشناس ارشدها هم بعد از دکترها، به بالاترین قیمت فروخته شدند. ما کاردان ها و کارشناس ها منتظر قیمت گذاری بودیم. گران ترین سربازِ باقی مانده، مهندسین متأهل بودند؛ یعنی من و امثال من! زرنگ ترین فرمانده، جمع مان کرد. در آن جمع، ۲۰ نفر بودیم؛ مهندسین متأهلِ تهرانی! با عزت و احترام رفتیم برای اضافه شدن به گروهان متأهلی. تلخی ها کمی کمتر شد و سیاهی ها، رنگ باختند. حداقلش این بود که این ۱۰۰ نفری که دور هم جمع مان کرده بودند، همه همدرد بودیم.

وسایلی که باید می گرفتیم را گرفتیم. گذاشتیم یک گوشه و رفتیم داخل حیاط. چند دقیقه ای حرف های تکراری مشمئز کننده در مورد قوانین نظام و نظامی گری شنیدیم و آماده شدیم برای نظم. قدم اول، به ترتیب شدن بر اساس قد بود. پروسه احمقانه ای که شب های برره را در ذهن همه مان تداعی می کرد. از احمقانه ترین روش ممکن استفاده شد و حدود دو ساعت، مشغول مرتب شدن بر اساس قد بودیم. اول ۱۶۰ نفرمان نامنظم پشت سر هم ایستادیم. بعد گفتند هر کس متناسب به قدش، جای خودش را در صف پیدا کند. نیم ساعتی عقب و جلو شدیم(!) تا اینکه پروژه به ۵۰ درصد پیشرفت رسید. پنجاه درصد بعدی باید به شکل دیگری اتفاق می افتاد! انگار که اولین دوره سربازی تاریخ را داریم برگزار می کنیم، همه چیز با آزمون و خطا پیش می رفت.

تا عصر، به ۱۲ گروه ۱۲ نفره تقسیم شدیم که ۱۲ نفر هم همینجوری دورهمی به آن ۱۲ گروه، اضافه می شدند. اصلا نفهمیدیم که ناهار بهمان ندادند! شام شده بود و اولین وعده غذایی در پادگان را باید نوش جان می کردیم…     ادامه دارد…

تبلیغات

21 دیدگاه‌ها

  1. 😐
    چرا قیمت مهندسین متاهل تهرانی بیشتر از بقیه بود !
    چرا دیگه جواب کامنتا رو نمیدین !
    چرا دیگه اینجا مث قبل نیست !

  2. شما توی اون صف ۱۶۰ تایی نفر چندم بودید؟؟
    چیه ؟؟سواله دیگه!!!
    آخه خیلی با جزئیات نوشتید….
    راستی به قول دوستمون چرا اینقد نوشته هاتون سنگین شده؟؟
    والا منم یه نه سالی هست از خونواده دورم و هر دو ماه یه بار میتونم برم پیششون
    ولی انگار به شما بـــــــــــــــــــــــد سخت گذشته

  3. «باید پشت هم را خالی نکنیم.»
    سعی می کنم این طوری بخونمش: نباید پشت هم را خالی کنیم!
    شاید بهتر باشه!

  4. آخی:)
    اینا رو که میخونم یاد خاطرات همسرجان میفتم:)
    بندگان خدا تو گرمای سوزان سمنان همیشه سرپا بودن.
    جذاب ترین حرکت همسرجان تو اون دو ماه کتابی بود که برای تولدش بهش هدیه داده بودم و توی صف های مسخره و رژه هاشون خونده بودش!

  5. لعنت به ادمایی مثل … که ظاهر سازی میکنن اومده تو چهارمحال و بختیاری افتاده دنبال دختر دبیرستانیا صب که میرن مدرسه تا شب که چراغ اتاقاشون خاموش بشه دنبالشونه مسولین رسیدگی نمیکنن واقعن کنه

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید