شب آرزوها ؛ قسمت بیست و پنجم!

364

الان که این نوشته در حال نگارش است، ساعت چهار بامداد شب آرزوها را رد کرده است! شب آرزوها، همان اولین شب جمعه ماه رجب است که امسال، مصادف شده با اولین روزهای اردیبهشتِ دوست داشتنی. به همین بهانه، در بیست و پنجمین شب آرزوها ی زندگیم، درد و دل نامه ای نوشتم که در این روزهایی که نوشتن برایم از ظرف شستن(!) هم سخت تر شده، کمی سبک بشوم.

یک / از صبح دارم فکر می کنم آرزوی امسالِ شب آرزوهایم چه باشد؟ پول بخواهم؟ مثل لحظه عقد و لحظه تحویل سال، سلامتی بخواهم؟ دوست دارم چه اتفاقی بیفتد که الان نیفتاده؟ مثبت که نگاه کنیم، الان زندگی‌ای خوب، حتی چندین پله بالاتر از استاندارد و عرفِ جامعه دارم! آدم این مواقع که نمی تواند از خدا مادیات بخواهد؛ می تواند؟ خیلی «رو» می خواهد که هی به خدا بگویی پول بده؛ حداقل من نمی توانم. دارم همچنان فکر می کنم چه بخواهم؟ ریشه این خواستن ها اصلا از کجاست؟ نگرانی از فردا؟

«نگران فردا نباش، خدا آنجاست»

دو / «نگران فردا نباش، خدا آنجاست» این جمله روی تخته پشت معاون فرهنگی دانشگاه نوشته شده بود و یک هفته ست من را با خودش درگیر کرده! به شکل عجیب و غریبی آرام کننده ست. وقتی به ریشه اش فکر می کنم، می بینم اگر ذره ای به وجود خدا اعتقاد داشته باشیم، نباید هیچ نگرانی خاصی برایمان وجود داشته باشد. نگران چه هستیم؟ که نکند فردا تصادف کنیم و بمیریم؟ مثلا حتی اگر با پورشه گران‌قیمت مان برویم در دل درخت و بمیریم، یعنی خدا آنجا نبوده؟ یا اگر بوده، حواسش پیش دیگری بوده؟ حتما حواسش تمام و کمال به ما بوده… خواسته که عاقبت مان اینطور باشد. که در شبکه های اجتماعی گناه هایمان شسته شود و در آن دنیا راحت باشیم! مگر نه؟

rsz_شب_آرزوها

سه / ولی حتی اگر آدم نگران فردا هم نباشد، باز شب آرزوها نمی شود از خدا چیزی نخواست! بنده خدایی می گفت کرامت خدا، مثل کرامت ما بنده ها به هم نیست؛ که مثلا یک تعارفی بکنیم که بیا فلان چیز را بگیر. کرامت خدا مثل باران است. بخواهی و نخواهی می بارد. آتش هم باشی، خاموشت می کند. غرق کثافت هم باشی، تطهیرت می کند. نمی توانی نخواهی! و حالا من در این شب آرزوها، می بینم که خیلی چیزها از خدا می خواهم. نه از آن خواستن های کودکانه که شرط بگذارم که اگر سال دیگر این موقع ندادی، نه من نه تو! که با علمِ به اینکه می داند چه می خواهم، یادآوری کنم که دلم مهرِ بیشتر می خواهد. مهرِ خالصِ مطلق؛ که مهر ببینم و مهر بورزم. که مهربان باشم و مهربانی ببینم. که مهربانی مثل عطر بهار، بپیچد توی تمام کوچه ها و خیابان ها و تمام شهرها… که حال دلمان خوب شود. ان شا الله!

پی نوشت: همیشه فکر می کردم من جزء آن دسته از آدم هام که وقتی حالشان خوب نیست سراغ نوشتن می آیند. ولی الان می بینم شاید این مسئله تا قبل از ازدواج مورد قبول بود اما الان اینطور نیست. سال ۹۴ به صورت عمومی حال دلم خوب نبوده و این خوب نبودن، نه تنها مانع نوشتن به صورت آزاد (برای وبلاگ و یا شبکه های اجتماعی) شده، که جلوی نوشتنِ اجباری شغلی را هم گرفته. که گزارش ها، مصاحبه ها، مقالات و نوشته هایی که قبلاً نوشتن شان برایم هیچ کاری نداشت، الان حکم جابجایی کوه را پیدا کرده! مثل نویسنده های تازه کار، کابوس صفحه سفید پیدا کرده ام. و البته که اصلا این تنبلیِ نوشتاری و به طور کلی این خوب نبودن حال دلم را دوست ندارم.

تبلیغات

7 دیدگاه‌ها

  1. سلام
    منم نمیدونم چرا حال دلم خوب نیست

    اما در مورد دعا شاید من جزء اون دسته ادمای خیلی پر رو باشم
    که از جوراب پام تا عشقو محبت ارزو های دست نیافتنیمو از خدا میخوام

    حتی مورد داشتیم ی چیزایی از خدا خاستم بعد خودم دیدم چقدر ضایع بازی و پرروییه اما تخس نگاه کردمو گفتم خوب مگه چیه دلم میخواد بهش بگم نخواد؟ تو خدایی باید بدی دیگه!!

    یا مثلا ۵سال پیش وقتی میخواستم پسرمو به دنیا بیارم تو دعام گفتم میدونی من حال بچه داری ندارما خودت دادی خودتم پاش واستا نق نقو دم به دیقه مریضو اتفاقی افتادنو از سرنوشتش ببر بیرون
    جالب اینجاس که واقعا خدا عجیب حواسش به پسرم هست اما با این حال اگه ی سرما بخوره من دو قورتو نیمم باقیه

    خیلیا این نوع ارتباط من با خدارو شماتت میکنن اما من میگم نه من باید با خدا رو در باسی داشته باشم نه خدا با من
    مگه غیر از خدا کی میتونه حرف دل ادمو بشنوه؟
    البته حواسمم حسابی به داده هاش هست

  2. من اصولا تو وقتایی مث شب آرزوها ، شب قدر ، لحظه ی تحویل سال و . . . که موقعه دعاکردنه ذهنم قفل میشه ! و هیچی از آرزوها و دل خواسته هام یادم نمیاد !
    برا همین همیشه این فرصت ها رو از دست میدم !( البته خیلیم مهم نیس ! در آسمون همیشه بازه . . .)
    + و خدایی که در این نزدیکی ست . . .
    بیشتر ماه رمضون ها جمله های اینجوری یا اونی که شما نوشتین رو باور می کنم ! دلیلش رو هم نمیدونم چرا!
    * ماه رمضون پیشاپیش مبارک*

    اتفاقا به نظر من آدم وقتی حالش خوب نیست نباید بنویسه !
    نوشتن باعث میشه که آدم بره تو عمقه ذهنش ! و وقتی ذهنمون پر از غصه نباید واردش شد !
    و وقتی حالمون خوبه باید بنویسیم تا انرژی منفی تولید نکنیم!

  3. من هرجور با دلم کلنجار رفتم نتونستم بگم چی میخوام.فقط گفتم هرچی خیرمونه بهمون بده.
    دعا میکنم حال دلت خوب بشه. همون جور که خیلیا برای من و دلم دعا کردن:-)
    برات عاشق بودن هم دعا میکنم.که بیشتر از قبل عاشق هم باشید.:-)

  4. با اینکه به علت مشغله ای این روزهام حتی نمیرسم کتابهایی که دوست دارمو بخونمشون و عملا نوشتنم گذاشتم کنار و تمام تلاشمو گذاشتم روی سختی های این روزهایی که نمیگذرن!ولی سعی میکنم برای چند لحظه هم که شده هرچند دیر به دیر ولی حتما به خونه ی امن شما یه سری بزنم .چون برای قلم شما و خانمتون ارزش قایلم و بهتون ایمان دارم
    این نوشته آرامش خوبی داره چون از دل برآمده .خیلی خوبه 🙂
    آرزوم همیشه :خدایا آنچه که برای بهترین بنده هات رقم میزنی برای من هم رقم بزن.

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید