دورهمی با بودجه دولت!

527

هفته گذشته نمایشگاه مطبوعات برگزار شد. بر خلاف انتظار، غرفه ای نداشتیم. نمی دانم، شاید انتظار من زیاد بود؛ اما هر چه بود جای غرفه ما خالی بود. حالا اینکه اگر من جای مدیران می بودم چه تصمیمی می گرفتم، خودش یک پست مستقل است. نه افتتاحیه شنبه را بودیم و نه اختتامیه جمعه را؛ سه شنبه و پنج شنبه دو بار رفتیم و بیشتر از ۵۰ نفر دوست و همکار و آشنا دیدیم. این پست، با ۴۸ ساعت تاخیر، حاشیه نگاری این دو روز نمایشگاه گردی است.

سه شنبه / ساعت ۱۶ تا ۱۹

هنوز وارد نشده بودیم که در محوطه باز جلوی شبستان اصلی، دکتر شیری را دیدیم. حدود ۱۵ دقیقه ای با هم حرف زدیم، اما غیر از سلام و خداحافظی، حرف قابل انتشاری از این ربع ساعت گفتگویمان وجود ندارد!

روابط عمومی شهرداری بر خلاف بسیاری از روابط عمومی ها غرفه داشت. رفتیم و خوش و بشی با عوامل هفته نامه داخلی تهران‌شهر کردیم و من انتقاداتی متوجه توزیع نشریه شان کردم که محیا گفت خیلی تند بود. من فقط گفتم «چرا باید شونصد تا نشریه بیاد برای جایی که ۴۰ تا کارمند داره و همه هفته نامه ها به سطل آشغال ریخته بشه!» گویا این کلمه سطل آشغال خیلی کلمه مناسبی نبوده؛ باید می گفتم سطل زباله!

با مسئول اپلیکیشن آخرین خبرِ موسسه خراسان کل کلی داشتم مبنی بر اینکه کافه بازار برای ارائه آخرین خبر بهتر است، اما گوش نکرد و از هزینه های پایینِ مایکت گفت. هیچکدام قانع نشدیم!

خواستم بروم با بروبچه های خبرگزاری دانشجو که با کاریکاتورهای وزرای دولت یازدهم غرفه زده بودند گفتگو کنم دیدم کلاً زبان مشترک نداریم؛ احساس کردم با داعشی ها گفتگو کنم راحت تر می توانم قانع شان کنم؛ در نتیجه بی خیال شدم.

خبرگزاری برنا غرفه ای نه چندان زیبا داشت. فقط گفتم بهشان که چرا وایبرشان را تعطیل کردند؟ گفتند تلگرام نصب کن. گفتم برادرِ من؛ واتس اپ و وایبر و لاین چه‌شان است که توی تلگرام گروپ زدید؟ جوابی نداشت!

غرفه گروه مجلات آرامش خیلی تحویل‌مان گرفت. با حامد محضرنیا (خواننده تیتراژ آیه های تمدن که اگر روزهای زوج ساعت ۱۸ شبکه یک را ببینید، صدای محیا که متن طنز من را خوانده می شنوید) و دکتر اسماعیل تبار (موسس خانواده سبز!) و مجتبی آذری و رعنا شمس (عکسش هم موجود است. ر.ک اینستاگرام) چند دقیقه ای گپ زدیم و از برنامه های هم گفتیم. البته آخرش فیتیله ای ها آمدند و ما متفرق شدیم!

غرفه همشهری جز موسی حسینی راوندی آشنای دیگری نداشت و ما هم جز چند دقیقه گپ کوتاه با او، کار دیگری نداشتیم و در افق محو شدیم. علی رضوی و مهدی امیرپور، غرفه تماشاگران امروز بودند. من عموماً علی را فقط نمایشگاه های مطبوعات می بینم. رضا ساکی هم بین چلچراغ و ایسنا و غرفه لرستان در تردد دائمی بود.

پنج شنبه / ساعت ۱۸ تا ۲۰

غرفه رجانیوز، مهدی خانعلی زاده داشت؛ بعد از بیش از ۱ سال، دوست قدیمی و رفیق شفیق‌م مهدی خانعلی زاده را دیدم. نه من عروسی‌ش که اواسط شهریور بود رفتم و نه مهدی عروسی ما که اواخر شهریور بود آمد. با هم عقد کرده بودیم و با هم عروسی… در روزهای مهم زندگی‌مان، نتوانستیم کنار هم باشیم. بیشتر از همیشه دوستش داشتم.

در حاشیه رجانیوز، امیرحسین مجیری هم با ریش پروفسوری ایستاده بود. کوتاه با هم گپ زدیم اما نمی دانم چرا غیبش زد و نمی دانم چرا جواب اس‌ام‌اس‌ش را نمی دهم! همانطور که نمی دانم چرا الان نباید محاوره بنویسیم!

محسن امین اولین همشهری‌چی بود که ما را دید. گپی زدیم و عکس کم‌کیفیت سلفی‌ای گرفتیم که منتشر نشد! تلویحاً پیگیر سوژه هایش بود اما هم من و هم محیا، دم به تله نداده و به روی خودمان نیاوردیم که هر کدام یک سوژه‌ی ننوشته داریم!

امیر جلال الدین شوکتی آرام تر از همیشه بود. بزرگ شده بود و می خواست سیب زمینی بزند، نرفتیم! چقدر یاد آن پست تولدش افتادم. که یک روز با جایی می رسد که به رفاقتِ قدیمی‌مان افتخار خواهیم کرد.

حاج محمدمهدی حاجی‌پروانه نفر بعدی بود. نوشته بود از مجله مهر می خواهد برود و بر خلاف تصور ما که به خانه‌اش(!) همشهری جوان برخواهد گشت، گفت به سرویس دیگری در همان خبرگزاری مهر خواهد رفت. حیف از سوژه هایی که می خواستیم در مجله مهر کار کنیم و نکردیم. امان از تنبلی!

حسین کلهر را دیدیم و دیده‌بوسی کردیم! به خانه اولش(!) هشمهری برگشته بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود! حسین را با احساساتش تنها گذاشتیم و خیلی مزاحمش نشدیم.

حسین نوروزی که سریع داشت می رفت؛ کجا؟ نمی دانم!

با احسان ناظم بکایی در مورد مدیریت جدید سازمان گپ زدیم. ازش پرسیدیم که چطور می تواند با این روحیه در واحد مرکزی خبر کار کند که جواب دندان شکنی داد که البته از نشرش، معذوریم!

ایمان خان جلیلی، آقای سردبیر هم به شدت سرش شلوغ بود و داشت شرایط جدید همشهری جوان را برای مخاطبان تبیین می کرد. زودتر از ما به ما ازدواج‌مان را تبریک گفت و ما هم با یک دقیقه تاخیر، سردبیر شدنش را تبریک گفتیم. فقط نمی دانم چرا نگفتم که دوست دارم مثل سال ۸۹ باز هم با اولین استاد روزنامه نگاری‌ام کار کنم.

لیدا هادی و فرزندِ ایمان خان هم بودند. نه من می شناختمشان و نه آنها من را!

محمد اشعری مثل همیشه خوش‌برخورد و با لبخند بود. یک بار قبلاً در ساختمان جدید همشهری حرف زده بودیم، می خواستم پیگیر همان سوژه جنجالی بشوم، نشد! احتمالا باز هم باید به ساختمان جدید همشهری برویم تا آن سوژه جنجالی را پیگیری کنیم.

کامران بارنجی نبود؛ در آن لحظات، همزمان در شبکه اجتماعی‌اش عکسی منتشر کرد که مشخص شد چرا نیامده! جای سیدجواد خان رسولی هم خیلی خالی بود. آقای سردبیرِ سابق که نمی داند چقدر دلم برایش تنگ شده و امیدوارم اینجایی که الان هست، بهتر از جایی که بود بهش خوش بگذرد!

وای… انسیه شهرستانکی با پسرش آمده بود. یادش بخیر سال ۸۶. چه بود، چه شد. از انسیه، خاطره کار در ماهنامه هلال احمر را هم دارم که کلی پولم را خوردند! روح الله رجایی هم بود. خواستم پیگیر شوم، حسش نبود!

محدثه طالبی هم بود. رویا و مهدا و حسین نیامدند اما؛ اولین بار محدثه را با علمِ به شناخت می دیدم‌ش. داشتم ازش می پرسیدم که آدم چطور می تواند در هر شماره، ۱۰ صفحه داشته باشد واقعا؟!

سید احسان عمادی خسته به نظر می رسید. تا حالا هیچوقت کارمان به هم نیفتاده بود. به همین خاطر حتی شبکه اجتماعی هم را هم نداریم. در همین راستا، خیلی حرفی برای گفتن نداشتیم.

علی سیف اللهی را خواستم برای دبیری سرویس سینما-تلویزیون همشهری جوان تبریک بگوییم، سرش شلوغ تر از این حرف ها بود. یادش بخیر… سال ۸۸ و باشگاه خوانندگان و…

هادی خرسند و همسرش هم اولین بار رویت شدند! باید دوباره یاد مجله ضرب شست را زنده کنم که من و هادی، مشترکاً سردبیر بودیم؛ من محتوا و هادی گرافیک. روحمان شاد، یادمان گرامی! بچه های ضرب شست هم بودند… چقدر دلم می خواست محسن خسروجردی را ببینم؛ نبود. روزهای خوبی داشتیم.

اما نمایشگاه فقط همشهری نبود. پوریا عالمی را دیدیم. سرش شلوغ بود. عکس یادگاری انداختیم و در مورد قانون حرف زدیم. گفت می آید! بزودی…

آیدین سیارسریع را همینجوری یهویی دیدیم. بعد از اسم مسعود مرعشی و احمدرضا کاظمی و…؛ به اسمش رسیدیم. انتظار همچین استقبال گرمی نداشت انگار!

سیامک رحمانی را ندیدیم! بود، یهو رفت. حسین وحدانی هم؛ بود و تلفن صحبت کنان رفت. مثل عبدالله روا که گردوخاکی به راه انداخته بود و رفته بود. ما فقط تبعاتش را می دیدیم!

هاله عابدین را هم ما ندیدیم؛ او ما را دید. نشاختمش… اما او خوب ما را شناخت و با هم گپ زدیم. او هم از نسل سال ۸۶ و آن وبلاگ رسمی مجله بود.

سید حسین متولیانِ جان را هم دیدیم. کلی با هم حرف زدیم. حرف های خوب و آرام و دوست داشتنی. علی درخشی هم همان خواسته ی حسین متولیان را داشت. اصولاً ما هر سازمانی برویم، همه یک عالمه خواسته مادی دارند ازش انگار! امین مویدی را هم دیدیم. یادی از جلسه ی ۴ ماه پیش کردیم که قرار بود جلسه دومش ۶۰ روز بعد برگزار بشود.

خیلی های دیگر هم بودند که ما را می شناختند. خیلی از چهره ها و مسئولین آمده بودند که روی جلد و پیشخوان بروند. خیلی ها بودند که ما می شناختیمشان و ما را نمی شناختند. یک سری دوست و آشنای جدید و قدیم هم دیدیم. همه یا شوهر کرده بودند یا زن گرفته بودند یا در صورت تأهل، بچه دار شده بودند.

نمایشگاه مطبوعات را دوست دارم. به خاطر همین تجدید خاطره ها؛ به خاطر همین دورهمیِ فیسبوکی و وبلاگی که با بودجه دولت اتفاق می افتد. دوست دارم سال بعد، غرفه داشته باشم. یا مجله ای خواهم یافت، یا مجله ای خواهم ساخت!

تبلیغات

32 دیدگاه‌ها

  1. روز چهارشنبه که اومدم نمایشگاه برای شرکت در نشست های وبلاگ نویسی غرفه بیان ، پس از گشت و گذار در نمایشگاه تو این فکر بودم ، فک کن و کمی دقت ، شاید مهدی صالح پور رو دیدی و باهاش یه عکس یادگاری انداختی :)) ولی مث اینکه اصلا اون روز نمایشگاه نبودید 🙁 حیف
    ایشا الله نمایشگاه های بعدی :))

  2. اوهوم!
    خدا رو شکر که بهتون خوش گذشته!!
    ینی چی که عبدالله را گرد و خاکی راه انداخت و رفت!
    چه عذابی کشیدید موقع نوشتن این پست! رو اسم هرکسی کلیک کنیم وبلاگش مییاد!
    + روحش شاد مرتضی پاشایی! خدارو شکر که طرفداراش سنگ تموم گذاشتن و تشییع پیکرش بی نظیر بود!
    ولی کاشکی بود . . . کاش همه چی مث دفعه های قبل شایعه بود 🙁 :=(

    • مشخصه که ریحانه بانو
      یعنی میان و سریع میرن !!
      بعد تبعاتش که طرفداراشون منظوره میریزن سر محیا جان و آقامهدی:))
      البته من نبودم اون روزا
      بنده در اصفهان آرام خودم زندگانی میگذرانم
      +تصمیم دارم دیگه طرفدار هیچ کسی نباشم ..حتی اگه به نظر بیاد خیلی آدم خوبی هستن و لیاقتشو دارن ..چون کلا خسته کنندس هم برای اونکه معروفه هم اونکه طرفداره.. دارم تمام سعیمو میکنم که هیچ کدوم از آدمایی که نقشی آنچنانی تو زندگیم ندارن و اصلا نمیدونن من کیم رو دوست نداشته باشم …خیلی سخته :((

      • چرا برخورد صفر و صدی داشته باشیم؟ زندگی عادی می تونه در جریان باشه، طرفداری از آدم ها هم می تونه در کنارش وجود داشته باشه. من الان دیوانه وار طرفدار و فنِ پیمان قاسم خانی هستم. خیلی هم کاراش رو دنبال می کنم. اما دلیل نمیشه براش فن پیج بزنم یا هر جا بود برم.

    • زهرا جان زیاد سخت نگیر!!
      طرفداری کردن میتونه خیلی آروم و عافلانه باشه!!
      منم خودم با طرفداریه کورکورانه و جوزدگی مخالفم!!
      آدم هروقت خسته شد طرفداره خاموش میشه!! 😀

    • میدونم اینو
      کلا منظورم این بود چه خوب بود وقتی یکیو میبینی حالا هرچه قدر هم معروف هرچه قدرم اون آدم برات مهم باشه
      اصن هیچی نگی
      انگارنه انگار
      تا هم اون از زندگیش لذت ببره هم تو!!
      چون اون تو رو نمیشناسه

    • ای بابا
      بگیره ریحان جان !!
      کسی که تموم زندگیش تو چشم آدما خلاصه میشه همون بهتر که افسردگی بگیره

    • شما درست میگین آقای صالح پور ..ولی بنده هم نگفتم حالا طرفدار کسی باشیم هی بریم سراغش ..و زندگیمونو تو سختی بندازیم:|مگه خدایی ناکرده رسما عقل نداریم 😐
      از اونجایی که من یکی خیلی مغرورم منظورم این بود کلا تحویلشون نگیریم تا خوب شه..برای این که این طوری باشیم کلا دیگه برامون مهم نباشن..و یه جورایی سعی کنیم حذفشون کنیم از ذهنمون..
      ( یکی به من بگه الحسود لا یسود:))
      ایششش..این برخورد صفریه

    • بله! اون ما رو نمیشناسه! ولی اگه بخوایم از کنارش رد بشیم وانگار نه انگار که اون بنده خدا افسردگی میگیره!!
      اون معروف شده که بهش توجه شه!(تاکید میکنم توجهی که باعث آزار و اذیتش نشه!)

  3. سلام
    این عبدالله خان روا فقط بلده گرد و خاک ب پا کنه و دیه نیاد
    اون از برنامه اجرا کردنش ک میره و دیه نمیاد اون از بلاگفاش که کلکسیون نظر جمع میکنه
    اگ باهاشون ارتباط دارین ی ذره نصیحتشون کنین!!!!!!
    منم دوس داشتم برم نمایشگاه مطبوعات که مادر رخصت نداد:(
    خسه نباشین

  4. اون چه خوب بود از محالاته
    مهم نیست و اصن بگذریم آه..اشتباه کردم حرفی زدم ریحان جان
    موضوع اعصاب خردکنیه

    من نمیدونم چرا بعضی افراد دوس دارن همه بشناسنشون ؟؟
    اصلا هم منظورم فرد خاصی نیست کلا آدمایی رومیگم که دیده میشن
    مشکلاتش به مزایاش میرزه؟حتما میرزه دیگه!!:|
    شما میدونین جناب صالح پور؟
    امیدوارم سوال بدی نپرسیده باشم[تشویش]

    • شهوت دیده شدن توی همه آدم ها هست. اصن آدم وقتی وبلاگ می زنه، وقتی توی شبکه های اجتماعی می چرخه دوست داره دیده بشه. وگرنه می تونه توی کامیپوتر خودش بنویسه و کسی نفهمه.
      اما زیادتر شدن این مسئله، اعتیادآور میشه و آدم توی چرخه بیشتر و بیشتر دیده شدن، غرق میشه.
      ظرفیت میخواد…
      و بحثش خیلی مفصله. امیدوارم باعث سوتفاهم نشده باشم. این مسئله یک پست مستقل می طلبه.

    • واقعا
      من شخصا وبلاگ زدم فقط برا اینکه سردبیر مجله دانشکدمون دست از سرم برداره
      گیر داده برا بخش فرهنگیشون بنویسم
      منم مینویسم ولی کلا چون حسش نیس برم تا اونجا میزارم تو وبلاگم و و رمزشو میدم بهش
      اصن تا همینجاشم لطف اضافیه:|

    • فکر کنم باید آدم خیلی درستی باشی که تحت تاثیر موقعیت قرار نگیری
      یعنی تا حالاش که من ندیدم همچین فردی رو
      حتی اوناییکه خیلی ادعاشون میشه

  5. یه چی یادم رفت!
    فکر نکنید یه موقع دیوونما که از طریق وبلاگ متنامو بهش میرسونم
    ایشون اعتقادی به ایمیل یا حتی جیمیل داشتن ندارن:|

    • من طی مدتی که با ایشون آشنا شدم فقط از خودم میپرسم دقیقا تا حالا ارائه ای …تحقیقی ..مجبور نشدن برای استاداشون ایمیل کنن:|
      والا دردمون یکی دوتا نیس ..هروقت میبینمشون یه دست دعوارو داریم
      پارسال تو همین ماه بود یه مطلب ماه نوشته بودم و به وضع آزمایشگاهامون اعتراض کرده بودم (پارسال مثلا مقاله داشتیم مجبور به استفاده از پمپای فردی ای شدیم که مال قبل انقلاب بودن وضع موشهارو که اصلا هیچی نگم بهتره)
      تا آخرین لحظه بهم قول چاپشو داد حتی شماره صفحشم
      فکر میکنید به جاش چی چاپ شد :
      خواص دارویی نمیدونم چی!!
      به نظرتو ن سرموبر کدام دیوار میکوبیدم بهتر بود؟
      تا امسال که باز گیر کارشون به ما افتاده .قرار بود دیگه براشون چیزی ننویسم
      میدونم کارم دور از جون …محضه .ولی دست از سرم برنمیدارن
      کی این جنابو سردبیر کرده من نمیدونم؟

  6. من دوسال پیش که رفتم نمایشگاه هیچ شخص خاصی رو ندیدم.رفتم همشهری و چلچراغ و چند غرفه دیگه اما…
    دیگه فقط میرسو برم نمایشگاه کتاب اون هم محض خرید کتب درسی و گران قیمت دانشگاهی!

  7. به ظاهر اکثر آدمایی که میخونم رو میشناسم. دنبالشون هم گشتم ولی گویا دورهمی رفته بودن ناهار!
    فقط یه نیماخان دهقانی رو دیدم که ساندویچ به دست و لقمه در دهان داشت میدویید سمت شبستان!

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید