حامد بهاروند

367

زخم از زبان تلخ تو خوردن روا نبود

تقدیر ما به تلخی این ماجرا نبود

.هرگز نشد که خانه ی باران بنا کنیم

سنگ بنای عشق که هم سنگ ما نبود

.بانو! نگو که طالع ما را خدا نخواست

آجیل بوسه های تو مشکل گشا نبود!

.یک عمر پا به پای غمت اشک ریختم

در هیأتت همیشه غذا بود،جا نبود!

.غیر از من و نگاه در آیینه هیچکس

در سوگ چشم های تو صاحب عزا نبود

.از من گذشت دختر باران! ولی بدان

این رسم عشق بازی پروانه ها نبود

.با آخرین قطار از این شعر دل برید

مردی که هیچ وقت برایت “خدا” نبود…

حامد بهاروند

تبلیغات

29 دیدگاه‌ها

  1. تووقتی کنارمی ی حسه قشنگی باهامه خواستن وداشتن تو ته آرزوهام بگو منو دوس داری اخه تو رو از خدا خواستم
    ی جایی توی گوشه قلبم میخام فقط اسم و باشه
    علی تکتا..

  2. سلام استاد!!چندوقت بود نبودم کلن ازمرحله پرتم چندوقت بودکامنت نمیذاشتم فک نکنی من آدم تنبلی ام ما ازاون خانواده هاش نیستیم
    نیست که یه چندوقته آدم شدم دارم سعی میکنم درس بخونم
    اه میتی یه کم طنزبنویس دلمون پوسید الان حوصلم نمیادشعربنویسم فردامیام مینویسم
    چقدرم کامنتم به محتواپستت ربط داشت!!!!کلامنوجدی نگیرید

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید