از سری پست های ویرایش نشده همینجوری!

284

۱. زندگی‌مان در قالب زندگی متاهلی کم‌کم دارد روی ریل می‌افتد؛ درست در یک ماه‌گی! دوشنبه، همزمان با عید غدیر، ماه‌گرد انقلاب زندگی‌مان بود.

ای آشنا آرامش دست تو یک عمر / از رو سرم رد کرده قرآن کریم‌و
ای کاش باشی و کنار هم بگیریم / این جشن بسم الله الرحمن الرحیم‌و
جمعه ٢١ شهریور، مصادف با روز سینما، جشن عروسی ما برگزار می‌شه. دوست داریم همراه‌مون باشید، به صرف شیرینی و یه شام مختصر! آدرس:۴راه یافت‌آباد، بلوار معلم، میدان معلم، پردیس سینمایی تماشا، تالار قصر پردیس؛ از ساعت ۱۹

درست یک ماه گذشت. به قول محیا، به نقل از آنالی، دیگر ما پادشاهان هیچ مراسم ازدواجی نخواهیم بود. ولی چیزی که حال‌مان را خوب می‌کند، نداشتن حسرت کارِ نکرده برای روز مراسم است. در این ۶-۷ مراسمی که در این یک ماه رفتیم، (بگو ماشالا!) چیزی نبوده که باعث حسرت‌مان بشود. هر کاری خواستیم انجام دادیم و این، بهترین اتفاق دنیاست. خب، البته تاوانش را هم داریم می‌دهیم! تا دلتان بخواهد قسط و قرض و خرده بدهی داریم که البته، به لذتش می‌ارزید.

۲. این یک ماه، خیلی خسته شدیم؛ مصداقِ عینیِ دویدن‌های بی‌حاصل و نرسیدن بودیم. حجم کارهای عقب‌افتاده به حدی بود و هست که هنوز، یک سری پرانتزِ باز، از قبل از مراسم‌مان باقی مانده و ما، همچنان در حال دویدن روی تردمیل زندگی، آن هم روی دور تند هستیم و اجازه استراحت هم نداریم. اقلاً ۴ سالی می‌شد که به دنبال خاموش کردن تلفن و منقطع شدن از دنیا نبودم؛ الان حسرت این دارم که یک روز، فقط یک روز، یعنی فقط ۲۴ ساعت، هیچ‌کس مطلقاً به هیچ وجه، با من کار نداشته باشد و مطالبه کارِ نکرده نکند!

اما خب، نظریه مقبولی وجود دارد که می‌گوید «الان» جوانیم و همین روزها و ماه‌ها و سال‌هاست که باید این‌طور، اسب‌طور کار کنیم و پول دربیاوریم. البته اگر بعضی دوستان، پول ما را نخورند! (خیلی بی هوا هی یاد دوست عزیزی می‌افتم که نزدیک ۷۰ میلیون ریال به بنده و همسر محترم بدهکار است اما عین خیالش هم نیست. متاسفانه یا خوشبختانه هم هر روز یک خبر دیگر از ناکامی‌هایش می‌شنویم و هی بیشتر اعصاب‌مان خرد می شود که نکند پول‌مان هپلی هپو بشود! می ترسم دوباره بالا پایینم بالا شود(!) و چیزی بنویسم که نباید بنویسم. استغرالله… خدا همه را به راه راست هدایت کند!) داشتم می گفتم… اگر بعضی دوستان پول ما را نخورند، این بدهی‌ها را هم می‌دهیم و از شر این گوشیِ شکسته و «دائم الهنگ» و «ناقص الحجم» راحت می‌شویم. باشد که اینستاگرام‌مان را هم که این بغل، تبلیغش را گذاشته‌ایم، زود به زودتر آپ‌دیت شود.

۳. حالا که از هر دری سخنی شد، این را هم بگویم که این روزها، به واسطه عدم اتصال به قندشکن در اینترنت، در محیط بدون قند و رژیمی لینکداین و اینستاگرام فعالیت می‌کنم. هیچ‌گونه ارتباطی هم با برنامه «ستاره شو» نداریم دیگر! خوشبختانه یا متاسفانه، بدون کوری چشم حسودان، سرمان آن‌قدر شلوغ هست که شُد و نشدِ کاری، حال‌مان را نگیرد. داریم «فری لنسرینگ» می‌کنیم که خب، تجربه جدید و خوبی است؛ در موردش بیشتر توضیح خواهم داد. اما اگر فکر می‌کنید قرار است بدقولی کنم، یک سرچی بزنید، می‌فهمید داستان از چه قرار است.

پی‌نوشت: کاهش شدید کامنت‌ها، کمی ذوق نوشتن را از آدم می‌گیرد اما خب، زندگی و وبلاگ، همیشه در بنده جاری و ساری بوده. اصلا همین گاه و بی‌گاه نوشته‌های نیمه‌شبانه اگر نباشد، حالم خوب نمی‌شود.
مواظب خودتان و بغل دستی هایتان باشید!
صدای ما را از روی ریلِ زندگی متاهلی می شنوید.
حال ما خوب است…

تبلیغات

26 دیدگاه‌ها

  1. اول تبریک بابت ماهگرد! ازدواجتون که البته گذشت.
    و راستش در مورد نظریه مقبول چندان هم مطمىن نیستم که علاوه بر مقبولیت، صادق هم باشه. البته امیدوارم به هر حال چیزی مانع فعالیت دوربرگردون نشه.

  2. وب زیبایی داری
    یه خیلی زیبا خوشحال میشم باهم تبادل لینک کنیم.
    اگر خواستی بیا به وبم
    blogmooz.mihanblog.com
    خبر بده ها
    این ایمیل هم الکی

  3. سلام…..خدارو شکر ک حالتون خوبه…

    دعا کنید ک ماهم حالمون در آینده اینگونه و این مدلی خوب باشد: ))

  4. آخیییی چه شعره قشنگی بود:*)
    ایشالااااا خوشبخت شید و بمونید . . .
    و طلبکار و حرص (حرس)خوردن ها و یدهکار و پول ندادن ها ! اصلا جذابیت پول قرض گرفتن به سروقت ندادنشه دیگه 🙂 🙂
    +خخخخخ ؛ قند شکن .
    +دایی میتی شاید کامنت ها و خواننده ای وبلاگ کم باشه؛ ولی خوبیش اینکه خوانندگان پست هاتون عبوری نیستن ؛ همیشگی اند!:)
    ساعت ۱:۳۵ ؛ اینجا تهران ( تازه اینجا شب نیست تموم شد!)

  5. سلام علیکم.
    خوبه که رو ریل افتادین.
    ما تازه داریم از ریل خارج میشیم و شدیداً نیاز به راهنمایی رو ریل افتاده هایی مثل شماییم!
    آقا بیا و یه کار خیر بکن.
    بیا برای مراسم ۳ دی ما راهنمایی کن ما رو.
    خیلی سخته وقتی مجبوریم همه چیز رو خودمون دنبالش بگردیم و سلیقه هیچ بزرگتری رو هم قبول نداریم!
    شما که هم سن و سال مایید. هم شما و هم محیا بانو. مطمئناً سلیقه تون به ما نزدیک تره.
    خدا عوضتون بده!(قول میدم بعد عروسی هر روز براتون دعا کنم!)

    • کمی تحملی کنی به مرور توی همین راهنمای گام به گام به اونجاش هم می رسیم!
      ولی خوندن وبلاگ ۱۰۰روز رو بهت توصیه می کنم. ما هم به شدت سلیقه کسی رو قبول نداشتیم؛ اما به مرور یاد می گیرید که به یک حد وسطی برسید که هم سلیقه شما باشه و هم سلیقه خونواده هاتون؛ این درگیری بین سنت و مدرنیه تا آخر زندگی تون باهاتون خواهد بود. سعی کنید یاد بگیرید که تعامل کنید.

  6. صد روز رو کامل خونده م قبلاً. اونم نه یه بار! چند بار!(خیلی چیزا هم یاد گرفتم ازش البته!)
    بعدم اینکه ما خیلی از کارها رو انجام دادیم. مثلاً لباس عروس و کت و شلوار داماد و ۹۰ درصد وسایل تهیه شدن و مونده فقط چندتا تیکه وسایل بزرگ که بعد از گرفتن خونه اونا رو هم میریم میگیریم.
    الان بزرگترین دغدغه فقط برگزار شدن خوب مراسمه که یکی از معضلاتش اینه که تالار فقط اجازه پخش موسیقی بی کلام رو میده و ما دربه در خمِ این کوچه ایم!+آرایشگاه و آتلیه که نتونستیم هیچ جایی رو پیدا کنیم که کارشون خوب باشه و هزینه ش با جیبمون تناسب داشته باشه.
    بهرحال که ما منتظر آموزش های بی دریغ شما زوج نوشکفته هستیم!:)))))

    • خداروشکر که بخش اعظم راه رو رفتید.
      + ترجیحاً وسایل بزرگ رو از یک مارک و یک فروشگاه معتبر توی جمهوری بخرید.
      + مبل اگر نگرفتید از بازار مبل خلیج فارس و طبقه اولش خرید کنید.
      + آتلیه یه جای خوب سراغ داریم. ایمیلی جزییاتش رو براتون میگم.
      + آرایشگاه رو هم اگر آتلیه رو پسندیدید، خودش طرف قرارداد داره.
      + کلاً ما در خدمتیم. البته با ایمیل؛ اینجا راحت نمیشه مشاوره داد.

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید