سال‌های 90 تا 92نوشته‌های وبلاگی

برای…

1 – وقتی دقیقا به جایی میرسی که پدر و مادرت چند سال قبل پیش بینی آن را کرده بودند، ناخودآگاه پاهایت شل می شود، کم می آوری جلویشان و فقط افسوس می خوری. همان حکایت مو و پیچش مو! هی خودت را می خواهی متقاعد کنی که نه! من آن موقع شرایطم خاص بوده و آنها نمی دانستند و حالا یک چیزی پرانده اند، دلیل نمی شود که… ولی وقتی به بقیه زوایای زندگی ت نگاه می کنی و تعداد این اتفافات زیاد می شود، شک تمام زندگی ت را می گیرد. اعتماد به نفس ت کم می شود. میخواهی بروی بغل پدر و مادرت و بهشان تکیه کنی و خودت را بسپاری به آنها؛ ولی غرورت نمی گذارد. فقط به آن روزهایی که تو میگفتی آره و آنها می گفتند نه فکر می کنی و بعد به خودت امید می دهی که نه! هنوز چیزهایی هست که پدر و مادرها نمی دانند. اتفاقات به همان روال طبیعی که آنها فکر می کنند اتفاق نخواهد افتاد. چون… یک نیرویی فراتر از همه قوانین وجود دارد که نمی شود جلوی آن را گرفت.

2 – وقتی از ته ته ته وجودم دلم می گیرد، هوایم را داشته باش. نگذار زمین بخورم خب! ادعای خوب بودن ندارم ولی اینقدرها که داری اذیت میکنی، بد نیستم. یعنی حداقل خودم فکر می کنم که حقم نیست. حقم بیشتر از اینهاست. که بعد از سالها، وقتی یک شب می خواهم سرم را با آرامش زمین بگذارم، یک مصیبت جدید جلوی پایم نگذاری. که بعد از هر لحظه خوشی، دلم نریزد و منتظر یک مشکل نباشم. مثل دیروز، مثل همه لحظه هایی که دلم آرام بود و تو هر دفعه به یک شکل و از یک راه، شکاندیش. بی انصافی ست، خیلی بی انصافی ست. کم خوب نبودم، شاید زیاد خوب نبوده باشم ولی کم خوب نبودم. کم خوبی نکردم به خودت و بنده هایت. کم مهربانی نکردم، کم دلم نسوخته برای عالم و آدم. از بنده هایت انتظار ندارم، ولی خودت حداقل کمی کاش بیشتر هوایم را داشتی. انتظار زیادی نیست… به خداوندگی خودت انتظار زیادی نیست… انتظار زیادی نیست…

مهدی صالح پور

مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

نوشته های مشابه

۶۸ دیدگاه

  1. میدانی…
    خواندنی فکر کردم…فکر کردم که تو برای خلق خدا خیلی کارها کردی ، شکی هم در این موضوع نیست !
    اما برای خودت ….
    برای خودش….
    میدانی…
    این است که آدم معامله اش نمیشود با خدا !

  2. میخواستم کپی کنم دیدم باید کل پارگراف دو و سه رو کپی کنم…
    ایضا برای پارگراف دو و سه…
    ..

  3. خداوند را بخوان تا او تو را از خواندني ها قرار دهد

    بايد در مشكلات سكوت كرد شايد خدا حرفي براي گفتن داشته باشد.

    خدايا ما اگر بد كنيم تو را بنده خوب بسيار است اما تو اگر مدارا نكني مارا خداي ديگر كجاست؟

    در بینهایت خدا به خودت نزدیک شو ،که بی نهایت را نهایتی نیست…

  4. نمی دونم چرا همیشه فکر می کنیم در پیش اومدن اتفاق های ناگوار مقصر نیسیم ویا حقمون نیس وانصاف نیس
    به این فک کردیم که خودمون با تصمیم هامون با رفتارمون باعث گرفتاری مون میشیم ؟به این فکر کردیم که هر عملمون یا تصمیممون یا رفتاری که داریم عواقبی خواهد داشت؟آینده نگری کردیم؟یا فقط جلوی پامون رو دیدیم؟از اینکه کامنت طولانی شد عذر تقصیر اما یه روز که تازه رانندگی می کردم پدرم کنار دسم نشسته بود من هی از لاین خارج می شدم کلا هی اینور واونور می رفتم بابام نگاه کرد بهم وگفت:فاطمه نگاهت اگر به جلوی ماشین نباشه و50 متر جلوتر رو مرکز نگاهت قرار بدی منحرف نمی شی وراحت کنترل می کنی .

    1. با بخش اول تا حدودی موافقم و تا حدودی تفکراتم از ایناس که میگن تقدیر و جام بلا و مقرب و درد و ایناً
      در مورد بخش دوم هم… آره! همین طوره. دارم سعی میکنم خیلی جلوترم رو ببینم.

  5. میونِ نوشتن و ننوشتن. میون بغض هایی که تا سر گلو نیومدن قورتشون میدی چون میدونی تعداشون انقدر زیاد هست که 3 روز پشت سرهم بری حرم و گریه کنی… اعصابت از این همه تنهایی خورد میشه و به اسمون نگاه میکنی و از ته دلت میگی آخه چرا؟؟؟ انقدر عمق این سوال زیاد هست صداشو کسی نمیشنوه. همه دلت زیر و رو میشه . یاد حرفای مامان و بابات میفته. یاد نه هایی که اونا گفتن و تو مصرانه خودت رو عقل کل دونستی و نمودار درختی درست کردی و گفتی به این دلیل به این دلیل این ها اشتباه می کنن و این من هستم که با صد چشم صد زاویه رو میبینم …. یاد حرفایی میفتی که الان هزار بار خودتو لعنت میکنی که کاش لال شده بودم و نمیگفتم. و این جمله مثل پتک محکم تو سرت میخوره زندگی تکرار تاریخِ و تو سرنوشتی جدا از دیگران را نخواهی داشت. آروم میشی. اب خودت میگی انگار صدامو شنید. آروم قدم میداری. آروم مینویسی. آروم نگاه میکنی. و با تمومِ تنهایی و ناله هایی که داری میگی خدایا خودمو سپردم به خودت.
    خیلی از ما ها این سه مخاطب خاص رو داریم. یاعلی

  6. پدر ومادر نعمت بی بدیلی هستند داداش خوبم!
    کسانی ک همیشه همیشه خدا هوای مارو دارن پدرومادرند،پدرومادرو از خودمون دریغ نکنیم بیتره..

  7. هر وقت مخاطب های خاص نظرشونو گفتن ما رو هم خبر دار کنین.
    اصن به من چه که راجبه حرفایی که به مخاطب خاص گفته شده نظر بدم؟
    والا!

  8. کلی براش گریه کردم،هر چی هم فکر میکنم میبینم کار بدی نکردم،اگه کسی رو هم ناراحت کرده بودم ازش معذرت خواهی کردم تندی،ولی چرا دیگه ی جوریه باهام نمیدونم.
    خدايا يا خيلي برگردون عقب يا بزن بره جلو،اينجاي زندگي خيلي دلم گرفته…

  9. 1.میدونی خدا هر کدوم از بنده هاشو که بیشتر دوست داره بیشترم اذیتش میکنه؟ تو حتماً یکی از اونایی.
    2.میدونی دل کسی که شکسته به خدا نزدیک تره؟ دل تو هم یکی از اوناس.
    3.میدونی بعد این همه “عسر” چه “یسرا”ی بزرگی میاد؟ بهش فکر کن.

  10. هیچ وقت کف دستت باز نگذار که خالی یا پر بودنش همه ببیند

    واینکه پدر ومادر نعمت خیلی بزرگی هستند هیچ وقتم نمیدونی کی اون ها از دست خواهی داد
    یاد باشه

  11. یه وقتایی که خیلی ناراحتم و دلم میگیره و میام از خدا گله کنم یاد اون بیت شعر میفتم:
    *هر که در این جا مقرب تر است/جام بلا بیشترش میدهند*
    (نمی دونم درست نوشتم یا نه!!) بعد به این فک میکنم که شاید خدا منو دوست داره که الان من ناراحتم…
    ولی بعدش به خودم می گم که نه تو اونی نیستی که خدا دوست داره. ولی دلم به وجود خدا گرم میشه

  12. اینجا کی پست شد که این همه کامنت داره و من ندیدم؟
    اصن تو چه جور پست گذاشتی؟ برا من که باز زده فرستادن برای بازبینی!!!

  13. نمی دونم چقدر شایسته ام که بخوا م یکی دیگه رو دلداری بدم اما می دونم خدا انقدر شایسته وبلند مرتبه است که حرفهایت را می شنود و حتماً عاشقانه به خواسته هایت گوش می دهد.بدون هرشب که طلب آرامش می کنی او در کنارت هست وآرامت می کند وزمانی که تو چشماتو می بندی او هنوز دارد آرامت می کند چون اگر آرامت نمی کرد الان معلوم نبود تو همون مهدی باشی که الان هستی .خدا با دل خسته ها بیشترحال می کنه ما هم دل خسته تر از همیشه هستیم تا باهاش بیشتر عشق بازی کنیم اینو بدون خدا خیلی دوست داره.

  14. سلام.
    با یک یه کم موافقم ولی هنوز بازم سر خودمو شیره میمالم کاریه که از دستم برمیاد..
    بادو به شدت
    خدا هم خدایی میکنه دیگه چه میشه کرد…
    ولی هر وقت همه چیز خوبه یه انفاقی میفته که کلا حالت رو برعکس میکنه…هعــــــــــــــــــــی…

  15. وااااااای خداروشکر بالآخره بازشد.
    عـــه!!!!! ســـــــــــلام داش مهدی!خوبی؟
    دلم خیلی برای(تونه)برای اینجاتنگ شد.حساب کردم یه سالی میشه که نمیام اینجا!
    آخرین کامنتی که گذاشتم یادمه مربوط میشه به اون مطلبی که درموردریخته شدن موهای سرت نوشتی.
    چقدرسخت اینجابالامیاد.راستی تولداولین فرزندحضرت علی وحضرت فاطمه روتبریک میگم.

  16. سلام آقای مهدی خان!
    نمیدونم چرا یهو دلم گرفت. همیشه وقتی نوشته های تو رو میخوندم ، میخندیدم ولی الان دیگه خبری از اون لبخند هم نیست!
    منم باهات موافقم.نمیدونم چرا این روزا، خدا هم ، داره همه چیز رو سخت میگیره حتی اونایی که خیلی ساده هستن مث آب خوردن
    راستی، مناجات های رمضانیه ات هم خیلی خوبه. ادامه بده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا