مطالب روزانه

رویا

مثل رویا بود. برای پسرکی که همه زندگی ش مطبوعات بود، رویا بود. همیشه اسامی نویسنده های مطالب مهم تر از تیترها بود. همیشه بخش معرفی نشریات از جلدشون مهم تر بود. رویا بود، نوشتن مطبوعاتی رویا بود. اول وبلاگ نوشت. بعد ماهنامه الکترونیکی زد. به مجلات نامه میزد و… هنوز رویا بود.
۲۸ آذر ۸۸ و یک تماس، رویا را نزدیک تر کرد. باشگاه خوانندگان همشهری جوان بود و یک فرم. خانه روزنامه نگاران شهر کلاس روزنامه نگاری داشت و اولویت با بچه های باشگاه خوانندگان همشهری جوان بود. بزرگان جمع شدند و با مدیریت حبیب الله حبیبی فهیم، برای تربیت روزنامه نگاران خلاق دست به کار شدند. سیدجواد رسولی و ایمان جلیلی و محمدجباری و احسان رضایی و آرش راهبر و احسان ناظم بکایی مدرسان گروه شدند و زمستان ۸۸ گام اول برای روزنامه نگار شدن برداشته شد.

هنوز رویا بود. نوشتن آن هم برای نشریات رسمی رویا بود. تا اینکه از دل همان باشگاه خوانندگان همشهری جوان، ضرب شست درآمد. ضرب شست خوانندگان همشهری جوان. سردبیری آنجا با تمام مشکلات و مصائبش تجربه شیرینی شد و شکست تابوی یک رویا! ضرب شست درآمد و در آن تجربه کامل طراحی و انتشار یک نشریه را سپری کردم و رسما وارد کارزار شدم. وارد دنیای مخوف خبرنگاری؛ خبرنگاری و روزنامه نگاری و کار رسانه.

خبرنگاری در ایران معنی ندارد. اینکه بشنوی هر روز روزنامه فلان و هفته تامه فلان توقیف شد. اینکه ببینی تیترهای اصلی قبل از رفتن روی دکه عوض می شوند. اینکه بفهمی مطلب ت باید از زیر دست ده ها نفر بی سواد و مدیر نما رد بشود. اینکه ببینی طنزهایت را با “…”  منتشر می کنند. اینکه هر روز خبر دستگیری و شکنجه ی روزنامه نگاران را بشنوی. اینکه اسم مستعار نویسی باب شود و همه مطالب مهم با اسم مستعار روی دکه برود. اینکه بشنوی رشته روزنامه نگاری را از لیست رشته ها حذف می کنند. اینکه حقوق ها به راحتی کم و زیاد می شود و خورده می شود. اینکه نوشتن ترس بیاورد…

دیکر رویا نبود. حباب ترکید و روزنامه نگاری از لیست آرزوها خارج شد. در این دو سال فهمیدم روزنامه نگاری لذت بخش ترین کار دنیاست… اما نه در ایران. در ایران باید قید لذت روزنامه نگاری را زد. در ایران روزنامه نگاری و خبرنگاری معنا ندارد.اینجا یا باید چشمت را به روی همه چیز ببندی و دولتی نویس شوی. یا باید استرس هرلحظه دستگیر شدن را به جان بخری و اصلاح طلب نویس شوی. یا قید لذت های ناب روزنامه نگاری آزاد را بزنی و همشهری و جام جم و اطلاعات نویس شوی. اینجا برای زنده ماندن باید امید احسانی شد.

هنوز دوستش دارم. هنوز رویای یک ستون طنز آزاد در یک روزنامه آزاد بالای سرم تکان می خورد. هنوز حسرت نوشتن یک گزارش صریح و بی پرده از دل مشکلات مردم را در دل نگه داشته م. هنوز آرزوی یک مصاحبه آزاد با مسئولین ارشد را در سر دارم اما… فقط یک بار زندگی می کنیم و حیف است لذت زندگی را با استرس روزنامه نگاری خراب کنیم. روزنامه نگاری شغل دوم است. نه پول دارد و نه امنیت؛ ارزش خیلی چیزها را ندارد. حداقل من آدمی نبودم که زندگی م را فدایش کنم. آینده م را فدایش کنم.

پی نوشت: روز خبرنگار با دو روز تاخیر مبارک.

مهدی صالح پور

مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

مطالب مشابه

۱۸ دیدگاه

  1. هر چی تو مغزت گیر کرده بود رو بالا اوردی و نتیجش یاداشتی شد که که واژه به واژه اش را سادگی موج می زند و از دل برامده
    روز خبرنگار رو به تو و تمام همکارانت چه اونهایی که جونشون رو در این راه گذاشتن و در بین ما نیستن و اونهایی که این ماه عزیز رو در پشت میله های زندان سر می کنن و چه اونهایی که افکارشون و اندیشه هاشون روی تخت شکنجه تشریح میشه تبریک و به افرادی که هر گونه اعتراض و درخواست حق نفس کشیدن را ارتداد از راه دین من دراورده شون می دونن کتاب خدا رو بازیچه دست های خون الودشون کردن تسلیت می گم

  2. میدونی مهدی خیلی کارا هس توی ایران که نمیشه انجامش داد همین خبرنگاری ..منم خیلی دوس دارم کلا کارای روزنامه و مجله ای هرچی به نوشتن ربط داره رو دوس دارم اما خب…
    تو این مملکت خیلی چیزا یعنی خیلی آرزوها رو باید بوسید گذاشت کنار…

  3. سلام
    با همه ی این ها که گفتی، این جور کارها رو دوست دارم. یعنی فکر می کنم تو هم با همه ی این تفاصیل آخرش دلت نمیاد این کارو ول کنی! بهش علاقه داری. خب سانسور که همیشه هست، باید باهاش کنار اومد. تو اگه بتونی از کنار همین سانسورا یه مطلب برسونی دست مردم، مَردی. هر رسانه ای منافع خودشو داره، یعنی حتا اگه یه روزی به قول تو دیگه ترسی از زندان و توقیف و… را نداشته باشی آخرش باید منافع رسانه ای رو که توش قلم می زنی، رعایت کنی. خب این یعنی… همین!

    1. آره خب… عذابش هم شیرینه. سانسور و محدودیت و نظارت همه جا هست. هر رسانه ای شرایط خودشو داره اما ایران انقدر مشکلاتش زیاده و مشکلات مختلفش به هم گره خورده که لذت کار رو تقریبا از بین میبره و رسوندن مطلب خوب رو محال میکنه.

  4. همین که الان دلت نمیسوزه که چرا دنبال کاری که دوسش داشتم نرفتم خودش عالیه.تو رفتی و به اونی که همیشه دلت میخواسته و رویات بوده تقریبا رسیدی و با شناختی که من از شما دارم در روزهای خیلی خیلی نزدیک هم نوشته های آخرین پاراگرافتون دیگه رویا نیست.
    دوست دارم یکی دو سال دیگه دقیقا یه همچین پستی رو من بذارم تو وبلاگم

  5. دلم برای ضرب شست و روزهایی که به این”رویا “نزدیک شده بودم عجیب تنگ شده!
    من وتو هیچی مون به هم ربط نداشته باشه تو یه چیز مشترکیم!رویای روزنامه نگاری….
    روز خبرنگار مبارک…باتاخیر البته!

  6. حد اقل یه سکوی پرتاب شد برات رفتی یه جای خوب
    خوشحالم برات رفیق!تو قلم تو دستت باشه خودتو به باد میدی جنبه نداری:))

  7. من می خوام اصول نویسندگی و روزنامه نگاری رو یاد بگیرم. چطور می تونم آموزش ببینم؟ خیلی دنبال کلاسی،آموزشگاهی، کتابی، مسیری…هرچی که کمک کنه! می تونید راهنمایی کنید؟

  8. حکایت آرزو و خاطره ست. نمی دونید با این نوشته تون دل چند نفر رو سوزوندین!
    ینی میشه یه روزم تلفن ما بزنگه؟!

  9. سلام . . .منم تبریککککککککککککککککک میگم این روز رو.هم به شما و هم به همهی روزنامه نگاران دنیاااااااااااااااااااااااااااا . . .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا