سال‌های 90 تا 92نوشته‌های وبلاگی

وعده ی ما: اسفند ۹۳!

بهمن سالِ نود بود. درست همان روزی که هاردم با اتصال یک فلش فرمت شد! من و حامدجوادزاده به سمت خانه‌ی تدوین‌گرِ تیزر تبلیغاتی همشهری به سمت کرج می‌رفتیم. آن روزهای تلخ، تقریباً ازل بود. یعنی هیچ چیز نبود… هیچ چیز نبود جز امید؛ تازه، امیدی که، من ازش بی‌بهره بودم. من خسته‌ی یک دورانِ سختِ بیکاری و تعلیق‌های شخصیِ زندگی مثل درس و سربازی و… از آن طرف، حامدجوادزاده، باانگیزه‌ی تاسیس بزرگ‌ترین موسسه فرهنگی-هنریِ کشور.

پرسید تصویرت از ۴ سال بعدِ دفتر کجاست و من واقعاً تصویری نداشتم. آخر اصلا دفتری وجود نداشت که من بخواهم ۴ سال بعدش را تصوبر کنم! حتی خیالِ دو کارِ همزمان را نمی‌توانستم در ذهنِ خسته‌م بگنجانم. نهایتِ تصویرم دفتری بود که چند تا تیزر تبلیغاتی گرفته و نانِ بخور و نمیری درمی‌آورد. اما تصویر استاد از آینده، کمی متفاوت بود. چند صد نیروی حقوق‌بگیر و تهیه‌ی چندین برنامه تلویزیونی و تبلیغاتی و…، کوچکترین بخشِ آرزوهایش بود. ایجاد کارگاه فیلمنامه نویسی و مدیریت بزرگترین مجله مکتوب کشور و تاسیس پربازدیدترین سایت کشور و ساختِ فیلم‌سینمایی که دیگر هیچ!

حالا یک و نیم سال از آن روزهای ازل گذشته. روزهایی که به معنیِ واقعیِ کلمه، هیچ نبود. من بودم و حامد جوادزاده و دو تا ماشینِ پراید! نه دفتری بود، نه برنامه ای، نه قراردادی، نه پولی، نه هیچ چیز! حالا دوباره تنهاییم. (ساعتِ یکِ شبِ قبل از برنامه‌ست. عبدالله‌روا هنوز نیامده. هادی‌خرسند و محمدمقدسیان رفته‌ند مشهد. اسماعیل‌جعفری برای استراحت رفته خانه‌شان، به قم. میترا فخاری منشیِ دفتر که خب، قاعدتاً نباید باشد این موقع شب! تدوین‌گرها در خانه‌های‌شان‌ند. محیاساعدی و رعناشمس نیستند. ضبطی نداریم که علی نظری بیاید و…) ولی به جای جاده‌ی پر از چاله‌ی تهران-کرج و یک آدرسِ غریب، در دفتری سه طبقه در سیدخندان، در مسیری مشخص قرار داریم؛ البته با همان تا دو ماشینِ پرایدِ درب و داغان!

هنوز با آن ایده‌آل‌ها فاصله داریم. ولی فاصله رویاها با واقعیات کمتر و کمتر شده. حالا دیگر داشتن دو برنامه همزمان روی آنتن، اصلا اتفاق عجیب و غریبی به حساب نمی‌آید. حالا دیگر ساخت مجموعه نمایشی خیلی توهم نیست! داشتن یک سایت پربازدید یا یک مجله‌ی پرطرفدار، اصلا دور نیست. حالا با تمام هزینه‌ها و سختی‌ها و چاله‌ها و سربالایی‌ها و خستگی‌ها و غم‌هایی که بخشی‌ش مشترک است و بخشی‌ش مستقل، دوباره یاد یک‌سال و نیم قبل افتادم. به تفاوت‌ها نگاه می‌کنم. به آرزوهایی که در ذهن‌هایمان به هم نزدیک شده‌ند و همزمان، به ما نزدیک‌تر! به خودمان… به اینکه چقدر بزرگ‌تر شدیم، چقدر بیشتر از یک سال و نیم سختی کشیدیم. چقدر دغدغه‌هامان عوض شده. چقدر پول‌هایمان بیشتر خورده شده! به اینکه چقدر محکم‌تر شدیم.

(حکایتِ شیشه‌ی نشکن است. آن قدر می‌شکند و دوباره جمع می‌شود که دیگر هیچ وقت نمی‌شکند! حالا احساس می‌کنم شکستنِ این حبابِ بزرگِ اما دست یافتنی، سخت‌تر از یکسال و نیم قبل است. حالا دیگر سنگ‌هایی که زده می‌شود، کم اثرتر شده‌اند. مثل مشت‌هایی که به بوکسورها می‌خورد، اولش درد دارد اما دیگر بعد از یک مدت، معنیِ خود را از دست می‌دهد.)

دلم می‌خواهد یک سال و نیم دیگر را زودتر ببینم! جایی که با حباب رویاها بازی می‌کنیم. جایی که سقف آرزوها بلندتر شده و جایی که بزرگتر، پیرتر، سخت‌تر، نشکن‌تر(!) و باانگیزه‌تر شده‌ایم. دلم می‌خواهد دنیا ایمان بیاورد به راز! راز را که یادتان هست؟ یک جورهایی همان مصداقِ خواستن توانستن است. دلم می‌خواهد یک سال و نیمِ دیگر، درگیرِ خروجیِ نشریه‌مان باشیم، به دنبال سرورهای قدرتمندتر برای سایت‌مان بگردیم، منتظر مجوزِ فیلمنامه‌هامان از وزارت ارشاد باشیم، دغدغه‌مان تقدم و تأخر اسامی در تیتراژ آخرین فیلم‌مان باشد(!) و در انتظارِ آخرین قسطِ برنامه‌ای که یک‌سال قبل‌ترش تمام شده!

دلم می‌خواهد آرامِ دل‌هامان را ببینم. خدایا؛ کمک‌مان می‌کنی…

پی‌نوشت ۱ : این هفته همشهری‌جوان در پرونده‌ی برنامه‌های رمضانِ ۹۲، به «ماه‌ترین ماه» گوی داده. از دستش ندهید.

پی‌نوشت ۲ : تو فکر یه مجله‌م!

پی‌نوشت ۳ : اما مهم‌تر از همه‌ی اینها، آرامِ دل‌هامان است. خدایا؛ آرامش‌مان را از ما نگیر…

مهدی صالح پور

مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

نوشته های مشابه

۳۳ دیدگاه

  1. سلام خسته نباشی از این راه پر پیچ و خمی که رفتی ما که در حال تجربه کردن روزای اول شماییم چقد سخته این بلاتکلیفی این شب بیداری ها این مدرک به درد لای جرز دیوار خوردنه.هر موفقیتی داری بردار من به خاطر هدفت و تلاشت نه راز و اینجور چیزا اگر قرار به فک کردن و تجسم بود من الان استخدام شرکت گاز بودم با خیال تختتتتتتتتت هم میخوابیدم.امیدوارم موفقیتات بیشتر بشه دادا

  2. سلام.
    پست جالبی بود.
    مطمئن باشین با ابن امیدواری و قاطعیت استاد به اون نقطه ی پرنور هم که تصورش رو دارید میرسید…
    همونطور که تاحالا بخشی از اون آرزوها به حقیقت جانانه ای رسیده.
    موفق … همیشه…

  3. دستِ خودم نیست‌آ… این‌که چندوقتی‌ه ناخودآگاه برمی‌گردم به خیلی بیش‌تر از یک‌سال و نیمِ تو! همه‌ش با خودم فک می‌کنم ینی شروع‌ش از خوندنِ همشهری جوان بوده فقط؟ یا از وبلاگ‌نویسی؟ خب واقعن جالب‌ه… چن درصد خودت اون‌وقتایی که شاید معلق‌تر از الانِ من بودی به این فک می‌کردی که اگه یه روز ازت بپرسن “شغل؟” بگی “نویسنده‌ی برنامه‌های تلویزیونی”؟
    یه عده هستن که می‌خوان مهندس، دکتر، خلبان، نقاش یا هرچیز دیگه‌ای بشن؛ یه کارایی در راستای خواسته‌شون می‌کنن و آخرش‌م اگه شدن، چیز عجیبی نیست. همه می‌گن به‌به، به چیزی که خواست رسید! یه عده هم هستن که اتفاقای خوب‌شون‌و خودشون خواستن، ولی نه دقیق و با جزئیات… اون‌آ فکر کردن بهشون جذاب‌تره. برگشتن از راهی که اومدن و دیدنِ مسیرشون هیجان‌انگیزتره! کاری که این روزا خیلی انجام می‌دم!
    اون وقتایی که به بلاتکلیفیِ الانِ من بودی هیچ‌وقت شده بود مثلِ الان که یک‌سال‌و‌نیمِ آینده رو منتظری، جایی که الان هستی‌رو تصور کنی؟

    + چندی پیش تو یه کامنتی یه چیزایی شبیه همینا گفتم! خوش‌حال‌م برات 🙂
    ++ وای وای مجله! ::)

  4. انشاالله که برسی به همه چیزی که می خوای.
    هیچ چیز توی این دنیا اونقدر عجیب نیست که اتفاق نیافته!!!
    می دونی بزرگترین شانس چی بوده توی این یک سال و نیم ، حالا غیر از از اینکه خدا هواتون و داشته که تو این شکی نیست بیشترش همت حامد جوادزاده است که روز به روز بیشتر میشه . واقعا شانس بزرگیه آشنایی با این آدما !!!
    واسه ما هم دعا کن بشه اون چیزی که باید بشه .
    وای گفتی مجله … دلم خواست 🙁 !!! اگه به یه همکار محترم نیاز داشتی خبر بده 🙂 😉

    همیشه موفق باشی.

  5. براتون آرزوی موفقیت میکنم. راستی آقای آذری دیگه با گروه شما همکاری نمیکنن؟ خیلی وقته تو فضای مجازی ازشون خبری نیست.

  6. سلام
    دعای همه ی بازدیدکننده ها پشت سرتونه،به خاطر همین خدا آرامشو که ازتون نمی گیره هیچ یه کم هم بهش اضافه میکنه!!

    راستی بند سوم متن،سطر آخر” دو تا ماشینِ پرایدِ درب و داغان!” رو نوشتید (تا دو )ماشینِ پرایدِ درب و داغان!
    درستش کنید لطفا

  7. lمطمعن باشید میشه ما به گروه شما اعتماد داریم وثابت کردید که همیشه میشه
    منم از این ارزوها دارم اینکه یه روزی نویسنده یه مجله بشم اینکه نویسنده رادیو بشم اینکه گوینده شم از نظ خودم محال نیست چون استاد تو این دوسال ثابت کرد برا من بچه شهرستانی محال نیست برام دعا کنید 🙂

  8. چقدر عــــــــــــــــــــــآلی بود!!!!!
    عــــــــــــــــــــــــــــــــــــآلی!!!!

    اصن آرامشتون معلومهـ ها!
    اصن خیلی دوست داشتم….
    وااااااااااااااااااااااااااااای آقای صالح پور…
    ایشالله به هر آنچه که تو ذهنتون تصویر کردین برسین
    هر آنچه که برا شما و پرشان بهترینه

    وعده ی ما اسفند ۹۳ 😉

  9. چی بگم وقتی دستای خدا اون قدر قدرتمنده که از تصور همه ی بنده هاش خارج ه..
    ولی ماها دستای ضعیفمون رو از دستای مهربون و قویش می کشیم بیرون،اونوقت می گیم واسه چی مکشکلامون حل نمی شن…
    واسه چی این قدر کمرامون دارن زیر بار سنگین مشکلات خم می شن…
    به امید روزهایی پر امید تر از قبل…
    پیش به سوی روشنایی…موفق باشین

  10. فهمیدین که من باهاتون قهر بودم؟
    تحت تاثیر قرار گرفتم گفتم نظر بدم .
    میخواستم آرزوی موفقیت برایتان بکنم حتی اگر آدم به این بدی هم باشید.
    و همچنین از این معجزه درس عبرت گرفتم .

  11. ایشالا دست خدا از دستتون رها نشه!

    راستی آقا توی شهر ستان ما اصلا همشهری جوان نمیاد!
    خودتون اون صفحه های رو که پرداخته به برنامه نمیزارید اینجا؟؟؟؟

  12. پست قشنگی بود.ازاوناکه به دل مینشست.
    بهتریناروبرا گروهتون آرزودارم.ازته قلبم…
    وای مجله.توشهرمامجله۳شنبه به بعدمیاد.من فردامیخوام برم مسافرت:(
    مجله گیرم نمیاد:(

  13. سلام

    اگر بخواهد،بزرگ میشوید
    گیرم بدون سربازی!.


    امید، اگر به خلق خداست، که هیچ. اما اگر به خداست، میشود.

  14. سلام
    ۴سال دیگر نمیشود سال۹۴؟
    داشتن دو برنامه همزمان روی آنتن؟
    هر چی که هست پیروز باشید…مگه ما جز دعا برای موفقیت این گروه کار دیگه هم میتونیم بکنیم؟

  15. بالاخره دست یافتم به اون آهنگی جز هوایی شدی که تو فرش سپید پخش میکردین…
    وااای چقدر پر خارست این آهنگ…
    تو که راهنماییم نکردی دایی
    الهام بهم گفت…ممنونم ازش…
    شمام سعی کن بذاری تیتراژ ماه ترین ماه رو برای دانلود دایی…!خواهش…

  16. من که هنوز به اونجا ها نرسیدم ولی الان دقیقا وسط چاه هستم درست زمانی که همه چیم داره جدی میشه و بدبختی و خوشبختیم به الان وصله خورده.هیچ ایده ای واسه بعدا ندارم ولی ترسش و خیلی حس میکنم…

  17. خدارو شکر بابت ارامش گفتم
    حقا ک استادی برازندشونه خدا حفظشون کنه ایشالله به همه ی چیزایی که می خواین برسین مام دعا تون میکنیم

  18. ما هم برای شما دعا میکنیم
    استاد جواد زداه یادش بخیر به گذار یه خاطره بگم قبلنا میگفتیم عمو جواد زاده اما حالا انگار بزرگتر شدیم دیگه وازه عمو برا اقای جواد زاده زشته پس میگیم استاد جواد زاده بعد از برنامه نیمروز برنامهای بسیار موفق رادیو اثبات کردند اگر بگن بخوان میرسن
    اگر دستتون به جایی بند شد دست ما هم بگیرید
    کاش یه بار دیگه تست اجرا را میگذاشتید

  19. خدا کنه شما به ارزو هاتون برسین! شما هم دعا کنید برای ما!ایشاالله تا ۵،۶سال دیگه من هم رشته پزشکی تو دانشگاه تهران قبول شم بگو خب!:دی

  20. همیشه اول راه سخته! از مسیرش لذت ببرید تا از انتهاش شاد بشین!
    بابت مجله واقعن شادم!( ن شاپرکا!)
    این روزها حس بدی ب همشهری جوان پیدا کردم. ازش دلخورم از شماره ۱۸ تا الان پا ب پاش اومدم، گاهن فک میکردم عاقبتم میشه شخصیت اول قمارباز داستا!
    اما الان کاربردش شده تسکین ناراحتی هام بعد خوندن سرزمین گوجه های سبز(ب یاد احسان رضایی)،دختری از پرو و حالا هم صد سال تنهایی..
    اگه کار مجلتون درس شد ی فکریم ب فکر اینده ما جوونا باشین ما ب انگیزه نیاز داریم. گاهی یک اتفاق یک تلنگر ب اینده ی ما جهت میده!
    ما ب گزارش های کارخانه ی مینو یا نوشمک نیاز نداریم!ما ب حرفایی از جنس حرفای دکتر شیری یا جوونای موفق احتیاج داریم..

  21. اسفند ۹۳
    بیست سالمه 😀
    شاید زندگی تا اون موقع خیلی فرق کنه.شاید مرده باشم.شاید اینجا نباشم؛بالاتر،پایین تر.
    شایدم همینجا بودم و دیدم همه اینا که گفتی
    🙂
    شایدم….

  22. سلاااااااام……….

    وای وای وای چه باحال…..

    دقیقن منم داشتم دو سال پیشمو با حال الانم مقایسه میکردم…

    از اجرا و نویسندگی فقط یه بغض بود و یه خواستن زییییاد از خدا!!!

    اما حالا تو دنیاش نفس میکشم و دارم باهاش زندگی میکنم…

    اینجاست که میفتودیم به یاد قانون جاذبه….

    خدا کنه به اونی فکر کنیم که دلمون میخواد………..

    دم عمو جواد زاده گرم…

  23. دو
    آقا اینجا یه غلط املایی داره ؛)
    دلم می‌خواهد یک سال و نیم دیگر را زودتر ببینم! منتظر مجوزِ فیلمنامه‌هامان از وزارت ارشاد باشیم، دغدغه‌مان تقدم و تأخر اسامی در تیتراژ آخرین فیلم‌مان باشد(!) آخرین—> اولین! اولین فیلممان!
    مگه میخاین سریال ویژه ماه رمضان بسازین که تا یه سال و نیم دیگه اونجای کار باشین!! O:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا