سال‌های 92 تا 94نوشته‌های وبلاگی

من و بابابزرگ؛ من و نوه‌ها!

یک – دارم به ۳۶ سال دیگر فکر می‌کنم که مثل پدربزرگ‌ها، نشسته‌ام و دارم برای نوه‌ها از خاطرات دهه ۷۰یا۸۰ تعریف می‌کنم. لابلای روایات دست و پا شکسته از روزهایی که اینترنت می‌خواست تازه به زندگی‌مان وارد شود و عطر وای‌فای جای قرمه‌سبزی را در خانه‌ها پر کند، هاردم را می‌گردم که برای شاهد صحبت‌هایم، فیلمی پیدا کنم. در همین حال، دخترک سریع دابسمشی که همان زمان ضبط کرده بودم و توی اینستاگرام گذاشته بودم را پخش می‌کند و می‌گوید که دوباره تب دابسمش فراگیر شده و همه، آرشیو پیرمردهایی مثل من را می‌گردند تا ایده جدید رو کنند. می‌بینم بهتر از من، همه اتفاقات آن روزها را در دستگاهش دارد، از آمدن اینترنت تا ممنوعیت تماس تصویری که حالا داستان ممنوعیتش به شوخی تبدیل شده، همه‌ی خاطراتش تقریباً کامل است. روایتش جزییات کم دارد که می‌پرسد تا به دوستانش پز بدهد. می‌گویم «بچه‌جان؛ تو این چیزا رو از کجا می‌دونی؟» با چند تا کلیک، هر چه که خودم هم ندارم را روی صفحه دستگاهش می‌آورد؛ همان دستگاهی که ما می‌گفتیم تبلت اما اینها اسم عجیب و غریب رویش گذاشته‌ند. تعریف می‌کند که داستان آن عکس که توی آرشیو سایت شخصی‌ام دیده را از مادربزرگ شنیده و می‌خواهد روایت من را بشنود و…

7sobh

دو – دارم به سوالات خودم از پدربزرگم فکر می‌کنم؛ که اولین فیلم‌های روی پرده سینما را یادش هست؟ تصویری از تلگراف دارد؟ واقعاً مثل سریال شهرزاد، دهه ۳۰ همه خانه‌ها تلفن داشتند؟ می‌بینم انگار تا فیلمی، سریالی، عکسی نباشد، باور نمی‌کنیم. نه اینکه اطمینان نداشته باشیم، اما آدم است دیگر؛ تا به چشم نبیند، راحت باور نمی‌کند. ازش می‌پرسم بدون موبایل چطور زندگی می‌کردند؟ کسی که می‌رفت سربازی، چطور از رسیدنش مطلع می‌شدید؟ همه به پست و نامه دسترسی داشتند؟ به هزار تا سوال دیگری که توی این سال‌ها ازش پرسیدم و می‌پرسم فکر می‌کنم؛ می‌بینیم فیلم دیدن، چقدر به درک شرایط آن موقع کمک کرده و چقدر از جواب سوالات‌مان را قبلاً از فیلم‌ها گرفتیم.

سه – به نسل بعد فکر می‌کنم؛ با این حجم از فیلم و عکسی که ما برای‌شان به یادگار گذاشتیم، اصلا نیازی به خاطره‌گویی‌های ما پیرمرد/پیرزن‌ها پیدا می‌کنند یا نه؟ اصلا مسئله‌ای برای‌شان باقی می‌ماند که ما بخواهیم تعریف کنیم تا هیجان‌زده شوند؟ برگ برنده‌ای داریم که رو کنیم؟ می‌بینم اصلا نمی‌توانم تصویر درستی از پیری داشته باشم؛ خیلی سخت است… خدا به خیر بگذارند.

این متن برای هفته دوم مسابقه تک نگاری روزنامه هفت صبح نوشته شده است.

مهدی صالح پور

مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

نوشته های مشابه

۲ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا