سال‌های 92 تا 94نوشته‌های وبلاگی

صبح میشه این شب…

بعضی وقت ها هست که انگار زندگی به آخر رسیده؛ انگار همه‌ی درها بسته شده و امیدی به هیچ گشایشی نیست. حس غمگینی به وسعت صبح بیست و سوم خرداد همان سال لعنتی! که روی در و دیوار شهر، خاک مرده می‌پاشند و به قول استندآپ‌کمدی علی مسعودی توی خندوانه، همه‌ی دنیا سکوت می‌شود و هیچ جنبنده‌ای تکان نمی‌خورد. حسی که فقط جمله « صبح میشه این شب…» آرامش می‌کند.

به تعدادِ روزهایی که به این حس تلخ و دوست نداشتنی رسیدم، دارد به شکل غمگینانه‌ای اضافه می شود. مثل آن روز لعنتی که… (کاش می‌شد همه‌شان را نوشت که سبک شد؛ حیف!) مثل آن روزی که تلفن زنگ خورد و گفتند مادربزرگت از دنیا رفت؛ آن روز تلخی که فهمیدم سنگ کلیه‌ام، جز با عمل درمان نمی شود. مثل آن روز مزخرف اردیبهشتی که دانشگاه، جهنم شد. روزی که تصادف کردم، نصف ماشین جمع شد! روزی که افسر گفت «بشین بریم پارکینگ». روزی که بازی ایران-بحرین بود، گفتند نیا! روزی که به جای یک شب، چند ماه پیر شدم؛ روزی که اولین بار از تلفن سرد پادگان، صدای محیا را شنیدم. روزی که حاضر بودم با یک فشنگ، حرصم از دنیا را سر خدا خالی کنم. مثل آن روزی که دفتر پرشان ایده دو تکه شد. روزی که ماه رمضان شد و دل از دفتر کندیم. مثل روزی که از آقای طلافروش، برای فروش سکه‌ی کادوی عروسی، پول گرفتیم. مثل… مثل امشب؛ که وقتی تازه می‌خواهی به دنیایی عادت کنی، خدا شخصاً وارد عمل می شود و احساس می کند خیلی پررو شدی؛ کافه را می ریزد به هم!

امشب اصلاً شب عجیب و غریبی نیست. مثل دیگر شب‌های مزخرف، فقط منتظری صبح شود. مثل همه‌ی شب‌هایی که آدم‌ها دلشان از غم سنگین می شود، فیلم می بینی، موسیقی گوش می کنی، کتاب می خوانی که آرام بگیری. مثل تمام شب هایی که خبر تلخی می شنوی، مثل همه‌ی شب هایی که آدم ها، امیدشان ناامید می شود، مثل تمام شب هایی که ناعدالتی، زورش به تو می رسد و قلدری می کند؛ فقط زور می زنی که تسلیم نشوی. خاصیت جهان سوم است دیگر! همه چیز باید به همه چیز بیاید. اصلا تقصیر توست که خاورمیانه به دنیا آمدی؛ که ثبات، دروغ بزرگ است که باید باورش کنی. تازه باید افتخار هم بکنی که مرز جنگ، چندصد کیلومتر آن طرف مرز است و امنیت داری. افتخار کنی که خون پاک آریایی در رگ داری.

خیالی نیست؛ خدا را شکر که زنده ایم، سالمیم! که نفس می کشیم و نانی هست و پنیری! که «چی میخوای از زندگی مگه!؟» که «خدا خیلی بزرگه!» که «صبح میشه این شب، وا میشه این در، امید داشته باش…»*

*از سریال شهرزاد؛ نوشته نغمه ثمینی

مهدی صالح پور

مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

نوشته های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا