شاید برای شما هم اتفاق بیفتد… – ۲

داستان-روایت – ۲ ؛ برگرفته از یک حدیث از امام سجاد(علیه السلام)

ای فرزند آدم، همیشه در عافیت و خیر، خواهی بود؛  مادامی که از درونِ خود، پند دهنده‌ای داشته باشی و محاسبه نفس از کارهای مهمت باشد و ترس از عاقبت امور سرلوحه‌ات گردد

 …

با صدای هر موتوری که از کوچه شون رد میشه، کلی میره روی ویبره که دیگه این دفه دیگه عکسش میاد. هی منتظره که اگه صدای زنگ اومد یا کسی مشکوک اومد جلوی در، سریع بپره و بره که تابلو نشه. تابلو نشه که اون روز که باباش و مامانش رفتن بیرون، این ماشین رو پیچونده و رفته توی تونل با سرعت رد شده و عکسش رو هم انداختن.

میدونه که راه نداره. بالاخره یه روز تابلو میشه. یا حالا باباش مجبور میشه خلافی ماشین رو بگیره ، یا عکسش میاد جلوی در، یا اس ام اس هشدار نمره منفی ش میاد به گوشی باباش، یا به هر دلیلی، باباش می فهمه. خیلی نمی تونه قایم کنه.

هر روز هی یه خالی جور میکنه پیش خودش که اگه تابلو شد چی بگه: ” عه یادت نیست دوستت مریض شده بود؟ بابا اون روزی که مجبور شدی برسونیش…”    بعد میگه نه! بعد یه خالی دیگه جور میکنه که:     ” خو یادت نیست رفتیم بیرون و از صبش خونه تنها بودیم، برقم رفته بود حوصله مون سر رفته بود! خواستیم بریم پیش مامان بزرگ؟ عه یادت نیس؟ بابا رفتیم و کار داشتی تند رفتی… یخرده توی تونل هم سرپایینی بود گفتم بهت که دوربین کنترل سرعت ازتون عکس گرفت ولی گفتین نه و اینا”

توی همین گیر و دار خالی بستن و بهونه پیدا کردن، هم  نمیخواد که از دروغش جلوی باباش دربیاد. خیر سرش یه عمر بچه مثبت بوده، مامان باباش مث چشماشون بهش اعتماد داشتن. هم هی میخواد اعتماده رو داشته باشه و هم هی میخواد یه جور این اشتباهشو ماستمالی کنه. دیگه دلش طاقت نمیاره و قبل از اینکه دیر بشه، بالاخره میگه. پا میشه میره جلوی باباش راستشو میگه:

آخه بابا! اون روز که شما نبودین، دوستام گفتن با هم بریم بیرون، زود برگردیم. قرارم بود زود برگردیم. آخه اگه بهتون میگفتم خو نمیذاشتین برم دیگه. بالاخره تصمیم گرفتم ماشین رو بردارم برم و زود برگردم. تند رفتم دیگه! یه جا هم کنترل سرعت ازم عکس گرفت… ببخشید! اگه عکس و جریمه ش اومد، بدونین تقصیر من بوده…

مطلب قبلیبرای خدایی که در این نزدیکی ست…
مطلب بعدیشاید برای شما هم اتفاق بیفتد… – ۱
مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

6 دیدگاه‌ها

  1. ﻣﻦ ﻫﺮﻭﻗﺖ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺣﺮﻓﺸﻮ ﺑﺎ ﺣﺪﯾﺚ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺣﺎﻝ ﺩﻟﺶ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﺷﺪﻩ ، ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ ﺧﻮﺑﻪ ﻭﺍﺳﻪ ﻣﻨﻢ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﯿﺪ

  2. عارضم خدمتتون که اگر دور از جون بابای اون پسر بودم همچین می زدم تو دهنش که هیچ وقت این کارش رو از یاد نبره چه معنی داره ؟نه واقعا چه معنی داره کاری که نبایس بکنه رو می کنه بعد تیریپ مظلوم نمایی بیاد که ببخشید واینا!!!نه جان برادر اگر می زدن تو دهن این جوونا که اینطور نمیشد وضعیت ما.من از جمله آدمای هستم که طرفدار شدت عملم.

  3. چقد این حسه بده که گند کارت جلو بقیه دربیاد منم بودم به خاطر عذاب وجدانم میرفتم خبر میدادم تازه شاید اگه خیلی خسیس بازی درنمیوردم شاید میرفتم جریمه رو هم پرداخت میکردم . جریمه ش خیلی میشه ؟

  4. داستاه کوتاه خوب ه ولی شاید برای یه برنامه نوجوانانه مناسب نبوده که نخوندن.
    به نظرم رسم الخطش نوجونی هست ولی مطلبش نه.

پاسخی ارسال کنید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.