سفرنامه مشهد – قسمت اول

424

پیش‌نوشت ۱: این نوشته یک نوشته‌ی طنزآمیز درون‌گروهی‌ست که حاوی برخی مسائل شخصی‌ست؛ ولی هرگونه خوانده شدن و نظر داده شدن نسبت به آن آزاد بوده، و طبیعتاً پیگرد قانونی ندارد. همچنین نویسنده‌ی این نوشته تا حدود ۲۰ درصد اغراق را طبیعی برشمرده و هیچ دلیلی نمی بیند که عین واقعیات را منعکس کند و در عین حال هیچ تضمینی هم به واقعی بودن یا نبودن ماجراها نمی‌دهد.

پیش نوشت ۲ : اگر حوصله ندارید، وقت ندارید، حال ندارید یا به هر دلیل دیگری نمی خواهید این نوشته را بخوانید، از نظر گذاشتن با محتوای اینکه «طولانی بود نخواندیم» بپرهیزید.

.

مقدمه:

تصاویر سیاه و سفید؛ با افکت فیلم‌های تاریخی:

اواخر بهمن سال ۹۰ و یا اوایل اسفند ماه بود، دقیق یادم نیست؛ تازه شعبه ی اول دفتر پرشان افتتاح شده بود و در حال برنامه ریزی برای ضبط و تدوین چندین پروژه‌ی همزمانی که گرفته بودیم، بودیم. موسسه ای که کارفرمای طرح بود، ۴ مجموعه در ۴ شهر (تهران / آدرانِ کرج / چاکسرِ آمل  و قشم) را به ما سپرده بود و ما هم با یک برنامه ریزی مدوّن و بسیار هوشمندانه، در کمتر از ۱۲ روز می خواستیم به این ۴ شهر برویم، تا قبل از ۱۸ اسفند، کارها تدوین شده تحویل شود.

پروژه ی تهران بعد از ۱۲ ساعت نورپردازی و ضبط، به‌خاطر از بین رفتن محتویات نوارِ اول، ضبطش تا بامداد روزِ بعد به طول انجامید.

سفر به شمال (چاکسرِ آمل) با تاخیر چند روزه انجام شد، اما در ادامه، جاده ها برای رفتن به آدرانِ کرج مسدود شدند و ضبطِ پروژه ی آدران به آینده ی نزدیک موکول شد. (این ضبط اردیبهشت ۹۱ انجام شد!)

سفر به قشم چندین روز بعد انجام شد اما به دلیل آماده نبودنِ کاملِ مجموعه ی مفعول (که قرار بود تیزرِ آن ساخته شود) منجر به سفرِ دوم در فروردین ماهِ ۹۱ شد.

سفر مشهد هم که به عنوان ضلع پنجمِ مربعِ پروژه همیشه نادیده گرفته می شد، کلا نادیده گرفته شد. تا:

سکانس بعد:

۲۰ بهمن ۱۳۹۱ : تلفن خانم منشی به من:

–          برای پروژه باید برید مشهد؛ سه شنبه صبح رفت / چهارشنبه شب برگشت

–          ها؟ عه؟ باشه.

(تق – صدای گذاشته شدن گوشی تلفن در دو طرفِ مکالمه)

.

اما اصل سفرنامه:

سه شنبه  ساعت ۵ صبح، بعد از دو ساعت خوابِ نصفه و نیمه و آشفته و پریشان، قبل از زدنِ کلمه ی اسنوزِ زنگ موبایلم، با زنگ پیام استادِ جان بیدار شدم. با دو دست لباس ِ سبک، با کوله ی لپ تاپ اما بدون اصل ماجرا یعنی همراه همیشگی م، لپ تاپ، عازم سفر شدم. برای اولین بار طعم تلخ تنهایی را با تمام وجود چشیدم. در تاریکیِ مطلق و غریبانه ی ۵ صبحِ یک روز وسط هفته ی کاری، خیلی مظلومانه یک لیوان چای سرد نوش جان کردم و در افقِ پله ها محو شدم. بدون اینکه برای کسی مهم باشد یک نفر (یا بهتر می توان گفت تنها نفرِ خانه) دارد می رود مسافرت مثلا.

آقای آژانسی دقیقا با بستن درب خانه توسط من به جلوی در رسید. نه من پرسیدم که همان آژانسی ست که خواسته بودم و نه او پرسید که من همانی هستم که باید می بودم. خیلی ساکت نشستم، همان اول ِ کار پرسید:

–          مسافری؟

در حالی که هم من می دانستم مسافرم و هم او می دانست کسی جز یک مسافرِ تنهای مظلوم و غریب که ساعت ۵ صبحِ یک روز وسط هفته ی کاری دارد به سمت فرودگاه مهرآباد می رود، نمی تواند هم مسیرش باشد، گفتم:

–          آره.

اصلا حوصله نداشتم سوالی بعدی را بپرسد و من مجبور باشم بگویم دارم می روم مشهد. پس خودم بدون اینکه سوالی بشنوم، شروع کردم به روضه خواندن.

–          دارم می رم مشهد. سفر کاریه، امروز میریم، فردا شب تهرانیم.

فکر می کردم که تمام جزییاتی که یک راننده آژانس باید در ساعت ۵ صبحِ یک روز کاری وسط هفته از مسافر مظلوم و غریب بداند را گفتم. گوشی را از جیبم درآوردم و جویای حال دوستان شدم تا ببینم همانقدر که من استرس نرسیدن دارم، بقیه هم دارند یا نه.

–          ساعت چند پروازه؟

–          هفت و چهل دقیقه

–          نمی رسی!

سعی کردم برای پاسخ کوتاه و کوبنده ی آقای راننده چیزی جز سکوت تحویل ندهم. ساعت شش و نیم نشده بود و سه نفر از چهار همراهی که باید می آمدند، حتی هنوز راه نیفتاده بودند. عصبانیت من از راه نیفتادنِ همراهان همراه شد با موج های منفی دوباره ی آقای راننده:

–          اونا هم نمیرسن.

–          چرا می رسیم.

–          نه نمیرسن.

–          خلوته بابا؛ راهی نیست که.

–          از کجا میخوان بیان؟

–          بهارستان

–          نه عمرن نمیرسن

–          چرا؛ کوچه پس کوچه میان

–          خودِ ما هم نمی رسیم.

–          می رسیم.

احمقانه ترین کل کلی بود که یک نفر در یک صبح نیمه روشنِ وسط هفته با یک راننده آژانس می توانست داشته باشد. تا می آمدم با دیدن گلدسته و گنبد یک مسجد بین راهی به خودم حالت معنوی بدهم و تلقین کنم که حالا بعد از ۱۲ سال رفتن به مشهد، حتما حکمتی دارد و حتما «یک چیزی شده و به من نگفتند» و توی همین فکرها بودم که دوباره:

–          خیلی ترافیکه نمی رسیم.

میخواستم این بار چشمه ای از انقلاب های جوشان درونم را به استاد نشان بدهم اما باز با آرامش:

–          نه، راهی نمونده که. نزدیک آزادی ایم. می رسیم.

دوباره سکوت در ماشین حکمفرما شد. واقعا خیلی رو می خواست کسی دوباره حرف از نرسیدن بزند. اصلا گیریم که نمی رسیم. به تو چه؟ شما کرایه ت رو بگیر. از طرف دیگر، همانقدر که مطمئن بودم خودم می رسم، از نرسیدن دوستانی که نیم ساعت مانده به پرواز هنوز در پی آژانس می گردند، هم مطمئن بودم. داشتم فکر می کردم که سفر بدون آن سه نفری که نمی رسند، چطور می خواهد پیش برود. پرواز بعدی چه ساعتی ست و من این چند ساعتی که گروه دوم می خواهند برسند را در مشهد چه می خواهم بکنم.

در همین احوالات بودم که با ترمز غیر ای بی اسِ استادِ آژانسی در نزدیک ترین حالت به شیشه ی جلوی ماشین قرار گرفتم و دیدم جز گرفتن دستگیره ی شکسته شده ی بالای شیشه، راهی برای صاف نشستن ندارم. هنوز خودم را کامل روی صندلی بازنشین(!) نکرده بودم که خودش اعتراف کرد:

–          دیشب شیفت شب وایسادم. خوابِ خوابم. دارم باهات حرف می زنم که خوابم نبره.

–          بعله. درست می فرمایید

–          هیچی نمی بینم. خیلی ترافیکه. عجیبه این موقع صبح.

–          بعله. درست می فرمایید

چند باری غرغرهای ناشی از بی خوابی ها را با همین بعله درست می فرمایید گفتن ها رد کردم تا اینکه هنوز صد متر مانده به درب فرودگاه، با دیدن ترافیک، فرار را بر قرار ترجیح داده و بی خیال پیاده شدنِ محترمانه خودم از ماشین، درست جلوی درب ترمینال ۲ شدم و فکر کردم اگر الان این چند صد متر را پیاده بروم، هم اعصاب آرام تری برای قبل از پرواز خواهم داشت و هم شاید نانومتری از دور ِ کمرم کمتر بشود.

هوا آنقدر خوب بود که افسوس خوردم کلا چرا از اول پیاده نیامدم که به جای چند نانومتر، چند میلی متر از دورِ کمرم کم می شد، اما به یک ثانیه نکشید، سریع ذهنم گوگل مپ را لود کرد، روی خانه مان زوم کرد، یک خط قرمز بین خانه مان و فرودگاه کشید، عدد ۱۰.۹ کیلومتر را بالای صفحه حک کرد، تصاویر سیاه و سفید شد و من دوباره به خودم برگشتم.

هنوز مطمئن بودم که باید تنها یا نهایتا با یک همسفر باید به سمت مشهد بروم. مثل مسافرهای خارجی که بدیهی ترین کارهای یک مسافر مثل رفتن به سمت گیت خروجی و امثالهم را هم از مسئولین سوال می پرسند، از هر کس که لباس سفید با آرم هواپیمایی داشت می پرسیدم من با این چند برگه ی فکس شده ی به اصطلاح پرینت چه باید بکنم؟ توی همین فاصله، یک صف که نشانی همان پروازی را که بلیط هایش در دستم بود در مانیتور ِ اولِ صفش قرار داشت، نظرم را جلب کرد و ناخودآگاه بدون اینکه بخواهم به حرف های آقای مسئول گوش بدهم، به خاطر میل ذاتی ایرانی ها به صف، به انتهای صف رفتم.

از آنجایی که ایرانی ها در عین اینکه میل باطنی و ذاتی در ایجاد صف دارند، همانقدر هم حوصله صف وایسادن ندارند. هنوز به دقیقه نکشیده بود حضورم، که از صف جدا شدم و به خودم گفتم در سال ۲۰۱۳ نمی شود که اینقدر همه چیز صفی باشد. ترمینال اتوبوس که نیست، ترمینال ۲ هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران هما ست. البته آن موقع به اینکه اولین حروف «هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران»، هما نمی شود فکر نکردم، چیزی بود که در ذهنم تثبیت شده بود.

یکی از آقایانی که خیلی محترم به نظر می رسید، منی که خیلی محترم داشتم به دنبال یک راه برای پیچاندن صفِ احمقانه ی صدور کارت پرواز را یافت و خیلی دلسوزانه از من خواست به صورت الکترونیکی کارت پرواز را دریافت کنم. اصلا فرصت اینکه فکر کنم ایشان کلاهبردار بوده و قصد دارد از راه صدور کارت پرواز الکترونیکی کلاهبرداری کند را نداشتم. از این طرف در همان فرصتِ نداشته م نسبت به کلاهبردار نبودن ایشان، به این هم فکر کردم که کسی که بخواهد کلاهبرداری کند، از طریق تهیه ی الکترونیکی کارت پرواز در آخرین گیت ورودی به هواپیما، کلاهبرداری نمی کند. بدون توجه به همه ی اینها به حرفش گوش کردم و خودم را سپردم به دستگاه کارت پرواز الکترونیکی صادر کننده!

خیلی شیک و کاملا محترمانه، مثل خودم در آن صبح روز غیرکاری و همچنین آن آقای غیرکلاهبردارِ کمک کننده به مردم برای رهایی از صف صدور کارت پرواز، کارت پرواز خودم و چهار نفر همراه خودم را گرفتم. در آن فاصله ی کمتر از یک دقیقه ای که مراحل چاپ کارت ها در حال انجام بود، دیدم صف عظیمی پشت سرم تشکیل شده. صفِ عظیمِ جلوی من برای صدور غیرالکترونیکی کارت پرواز از بین رفته بود و به خاطر همان میل باطنی مردم ایران به صف، این بار صف به پشت سر من نقل مکان کرده بود.

اگر بخواهم این مسئله را واکاوی کنم که چرا در حالی که ۶ باجه ی صدور الکترونیکی کارت پرواز در آنجا بود و همه شان هم همین کاری را که من می کردم را می کردند، اما پشت سر من صف بود و آن باجه ها خالی؛ مسئله سیاسی می شود و من اصلا حوصله ندارم برای یک کار محترمانه م در صبح یک روز غیرکاری، مسئله ای سیاسی بوجود بیاورم.

ادامه دارد..

تبلیغات

44 دیدگاه‌ها

  1. حال ندارم بخونم
    حال دارما وقت ندارم باید برم بجای این چیزی ک از خوندنش لذت میبرم فیزیک بخونم
    کانون ایینهو این چیزا یاد بگیرم….
    هووووووووووووووووووووووووووووف
    راستی اون خواهشه این بود:
    میشه تولد اقای روا یه اس ام اس از طرفم بهش بزنین؟
    الان خیلی ملاحظه کردم نگفتم زنگ بزنین (گرون در میاد:) )
    میشه؟
    نگین نه .
    تو رو خدا؟
    جااااااااااااااان من؟

  2. اشکال داره دارم هی نظر میذارم؟
    راستی خیلی بده دیگه جواباتون واسمون میل نمیشه مجبوریم همه پست قبلیارو بگردیم 🙁

  3. خیلی هم خوب …
    قبلا گفته بودم زیارت قبول؟؟
    زیارت قبول!!

    ببین نفهمیدم الان واضح گفته بودی بقیه رسیدن یا نه و من نفهمیدم یا زیر پوستی گفته بودی و خودمون باید حدس میزدیم یا کلا در قسمت های آتی قراره بفهمیم؟؟؟؟

  4. واییییییییی خیلی بامزه نوشته بودی…
    راستش اولش حوصله نداشتم بخونم…حالشم نداشتم…ولی نه این که خوشم میاد از نوشته هات
    خوندم دیگه!جالب بود…
    اخی مسافر تنهای مظلوم وغریب…اخی…همچین چند باریم گفتی ادم دلش می سوزه برات….
    اقای اژانسیت خیلی بامزه بود…
    یعنی من عاشق تیکه کلام” شیکم”دوس دارم به کار ببرمش…
    راستی دوتاپست بود که درباره ی (زن باهاس و مرد باهاس بود) چند روز پیش از لا به لای پستات کشفیدمشون خوندمشون
    ولی الان هر چی می گردم نمی تونم پیداشون کنم میشه راهنمایی کنی؟؟؟

  5. چه باحال از این شکلکا
    اون موقع که کامنت داشتم می نوشتم نبودن اون موقع می خواستم
    اشکال نداره الان می ذارم
    😀 😀 😀
    😎 😎 😎
    ?:-) ?:-) ?:-)

  6. خیلی باحال می نویسی کلن ! 🙂

    بابا با Class !! بابا تنها فرد خونه ! بابا ته رانی !! بابا سفر نامه نویس ! بابا با استاد آژانسی بحث نکن ! بابا … ! ادامه دارد … ! 😐

    ولی بی صبرانه منتظر ادامم !! 😐 😐 😐 همین !

  7. # شما تلفنی که حرف می‌زنید سلام و خدافظی و اینا نمی‌کنید؟ سؤال پیش میاد خب!
    # استادی که اس‌ام‌اس زد کی بود؟ شفاف‌سازی کن!
    # هما: هواپیمای ملی ایران [البته شاید!]

    • * نخیر! توی اون موقعیت سلام و خداحافظی و اینا وافعن معنی نداره!
      * چند تا استاد داریم غیر از ح جیمی جیم؟
      * شاید نه حتما! ولی الان بعد از ۳۴ سال هنوز تغییر ندادن؛ جالبه!

  8. سلام
    اتفاقا همش روخوندم
    بد نبود ولی به نظرم بی روح بود
    به پای نوشته های قبلیت نمیرسه !
    کلا من موندم رفتی مشهد برگشتی چرا ازاین رو به اون روشدی؟؟؟؟؟؟؟؟
    یا شاید قبل از اینکه بری مشهد ازاین روبه اون روشده بودی ولی بوروز نمیدادی؟؟؟
    کلا این سوالیه که ذهنم رو مشغول کرده
    واقعا بی کاری اینقد سخته که روتون اثر گذاشته هم شما هم آقای روا
    آقای آذری هم که فک میکنم شکست فسی بوکی خورده!!!!!!!!!
    والا
    اصن به وبش سر نمیزنه
    راستی بی زحمت از احوال این عمو حامد ما یه خبری بگیر وبگو آخه دیشب یه خواب بد دیدم از عمو 🙁
    ایشالا که سلامتن

  9. راننده تاکسیه خیلی با حال بود بیچاره برای این که خوابش نبره موج منفی وارد میکرده حالا بقیه رسیدن؟

  10. یعنی من عاشق این مغزت شدم!!!دلم میخواد یه دستگاهی بسازم که این صداهای مغزت رو بشنوم خدایی خیلی خفنن 😀
    این آدم های آدامس سر صبح رو شدیدا تجربه کردم یعنی هر روز تجربه میکنم!تو سرویسمون یه دختری هست تا میام تو مینی بوس این فکش رو روشن میکنه ورورورور حرف میزنه !!!هی سرم رو از پنجره میکنم بیرون که بفهمه ولی دریغ از دوهزار درک اجتماعی!!حالا بگذریم!!!
    کی رفتین قشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
    بندرعباسم اومدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 😀
    ما منتظر بقیه داستان هستیم 🙂
    راستی من پریروز متوجه شباهت شدییییید تو و دبیر فیزیکمون شدم!!!!خیلی شبیه بودین ولی اون شیکم نداره 😀
    عید نزدیکه حواست به عدد دور شیکمت باشه 😀

  11. من هنوز تو کفه اینم که بالاخره رسیدن بهتون یانه؟ کلی استرس گرفتم از دسته این رانندهه دفعه دیگه خواستی بری به واسه ماشین به یه جا دیگه زنگ بزن تاکیید کن رانندش لال باشه والا به جایه اینکه امید بده ایشالله میرسیم نگران نباشی هی میگه نمیرسیم شلوغه ترافیکه همسفراتم نمیرسن شمام که اعصاب ندار عه ببخشید حواسم نبود جدی اینکه میگم یه بلایی سره اون راننده بدبخت نیاری

  12. هورااااااااا

    بلاخره اینجا درست شد.

    ینی دیگه سفرنامه رو نمینویسین؟

    ولی خواستین تصمیم بگیرین این رو هم لحاظ کنید که ما بسیار ذوق زده میشدیم از مطالبتان

    و هم چنان چشم به راهیم.

  13. هووووووووووووووووووووووووووووووورا بسیار بسیارخوشحالم از بابته اینکه دوربرگردون باز شد
    انقد دلم تنگ شده بوووووووووووووووووووود خداروشکرشمام بعده ۵ روز یه مطلب بذار دلمون واشه بعداز این چند روزی که تو شوک بودیم یه مطلبه جدید خیلی میچسبه اندازه یه چایی داغ تو یه هوایه سرد

  14. نویسنده بیشتر از اینکه اغراق کنه
    مظلوم نمایی کرده!!!
    یه جایی تعجب کردم و نویسنده تصویر غیرمنتظره ای رو رفم زده بود.اونم چون خودم در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم و همون تو ذهنم مونده بود و به این فکر نکرده بودم ک آدم میتونه صندلی جلوی آژانس بشینه!!حتا تو فیلما هم مسافر صندلی عقب میشینه…به هر حال؛
    تا هفته بعد ک دوباره بیام اینجا لطفن نهایتن یه قسمت دیگه از این سفرنامه رو بذار.چون چشممون درمیاد همه ش رو یه جا بخونیم…
    قبلن تشکر میکنم :)))

  15. سلااااااااااااااام وای چه خوب وبلاگت دوباره باز میشه… غصم میشد هر بار که باز نمیشد الانم اصلا امید نداشتم که باز بشه…. کی قسمت دوم سفرنامه رو میذاری؟؟؟

  16. پ کامنت من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    من همون موقه کامنت گذاشتم.
    ماااااااامااااااااااااااااان 🙁

  17. به جان خودم من یه مینای دیگم.
    دایی قبلنا اینجا فقط من مینا بودم
    زیاد شدیم
    میناهای عزیز خوشبختم(درضمن اسم زیبایی دارید)خخخخخخ

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید