سرتو ندزد رفیق!

296

به مناسبت هشت‌مین سال‌گرد / انتشار شماره ۴۰۰ هفته‌نامه همشهری‌جوان

حس نوستالژیکی داشت. (این لغت نوستالژی مثل خیلی لغات دیگه، از طریق همشهری‌جوان وارد ادبیات من شد.) بعد از دو سال دوباره به چند تا روزنامه‌فروشی سر بزنی و هی بپرسی که آقا این هفته همشهری‌جوان اومده یا نه و بعد ناامیدانه به کیوسک بعدی برسی و بالاخره ساعت ۱۱ شبِ جمعه‌ی ۱۱ اسفندِ ۱۳۹۱، ویژه‌نامه‌ی هشت سالگی مجله رو پیدا کنی.

جلوی همون کیوسک، مثل اون اوایل که با ولع همه‌ی مطالب رو مرور می‌کردی، دونه دونه یادداشت‌ها رو مرور کنی و پرت بشی به کلی خاطره از خریدن و زندگی کردن با تنها نشریه‌ی جوانانه‌ی دوست داشتنیِ این روزهای مطبوعات. (به نظرِ من البته!)

یادِ شماره ۱ بیفتی. شماره‌ی کاغذیِ ضمیمه‌ی روزنامه (نوروز ۸۵). شماره‌ی ۹۷ . شماره‌ی نوشته‌های خودم. یاد ضربِ شست و…

قبلا هم گفتم. همشهری‌جوان برای من حکم برادر بزرگی رو داشت که توی اوج روزهای سختی که مسیر زندگی‌م رو داشتم انتخاب می‌کردم، کمک‌م کرد تا بتونم مسیر زندگی و آینده و کار و همه چیزم رو درست انتخاب کنم. خدا رو شکر که این اعتمادِ من به برادرِ بزرگم نتیجه‌ی خوبی در برداشت و من حالا واقعا از وجود نعمتی به نام همشهری‌جوان در زندگی‌م، راضی‌م و ازش ممنون.

عدد هشت منو ترسوند. یه حساب سرانگشتی کافی بود تا با کم کردن عدد ۸ از ۲۳ به عدد ۱۵ برسم. آره؛ دقیقا وقتی “من مهدی ۱۵ سال داشتم”، جوون شدم. واقعیت‌ش هم اینه که اینترنت و مطبوعات و شرایط زندگی‌م باعث شد من هیچ‌وقت نوجوون نباشم. از همون اول جوون بودم و هنوزم با ارفاق جوون محسوب می‌شم. یا یه جور دیگه می‌شه گفت به همین خاطر هم هست که الان دیگه احساس جوونی ندارم و خیلی زود دارم میان‌سال میشم.

شماره ۴۰۰ همشهری‌جوان رو خیلی دوست داشتم. یادداشت‌ها و حال و هوا و همه چیزش خیلی دل‌نشین و خوب و دوست داشتنی بود. اون‌قدر دلنشین و خوب و دوست داشتنی که منو مجبور کرد دوباره به بهونه‌ش، براش بنویسم. و از این بابت خوشحال‌م.

از همه‌ی بروبچه های مجله هم بابت تمام تلاش شون برای خوب موندن و سرحال نگه داشتنِ مجله ممنونم…

تبلیغات

20 دیدگاه‌ها

  1. سلاااام!فک کردین زرنگین…من زرنگ ترم!این کامنت واس “اردیبهشت خواهد آمده”
    من دقیقا ۶ماه و سی روز همین دردو داشتم ….
    خودم ازتو و بیرون وطرفین داغون بودم هیچ،…
    توخونه ای و بقیرون خونه ای ها همه رو اعصاب من صخره نوردی با اسکی میکردن…
    بعد من چی کار میکردم،میرفتم تو اتقم درو آروم میبستم…آروما..
    آروم گریه میکردم…
    آخرش تو خونه ایا میگفتن :”والا ما جرات نداشتیم جلو بابامون پامونو دراز کنیم!چه رسد به اینکه درم محکم ببندیم…”
    هرروز کارشون شده بود نصیحت…
    من تو خودم ،خود خفم میگفتم:”بابا کمک نمیخوام فقط زخمی که داره خوب میشه رو هی هی نکنین…
    ولی نمیشد،آخرش تصمیم گرفتم خودمو ،هرچی غرورو،هرچی دوسشون دارم ودوس دارم انجام بدمو چال کنم ۵۰۰۰۰ متر زیرزمین..
    الان من مثه یه بچه خوب حرف گوش کن ودوس داشتنی خانواده شدم وساکت…

  2. منم هیچ وقت نوجوون نبودم یاشایدم بودموخودم نفهمیدم…
    ولی نه نبودم خیلی زودتر از اون چیزی که بخوام فکرشو هم بکنم بزرگ شدم….
    بزرگ شدم ولی بادرد این بزرگ شدن زودتر ازموعد خیلی درد داره خیلی…
    هععععععععععی

  3. یه سوال:نوجوونی دقیقا چه جوریه؟؟؟آخه من الان باید نوجوون باشم ولی هیچ حس خاصی بهش ندارم هیچ ربطی هم به این نوجوون هایی که تو تی وی میگن ندارم!!!
    الان من چی م دقیقا؟؟؟؟؟؟؟
    دچار بحران هویت شدم!

  4. تگ ینی این‌ها: مهدی صالح‌پورِ همشهری‌جوان/ همشهری‌جوانِ مهدی صالح‌پور! 🙂
    نمونه‌ی زنده‌ی خلاقیت‌ی کلن! معماری به تو احتیاج داره؛ چرا نویسنده شدی؟ :((

  5. نووجونی یه دوره ی خیلی سخت و خاصه!و البته تو یه سری از فرهنگ ها هم اصلا تعریف نشده!

    تا۴۰ سالگی تو بازه ی جوونی قرار داره…زوده از الان میان سال شی!

  6. حس خاصی نسبت به همشهری جوان ندارم … فک کنم بچه های دهه ی ۸۰ یا آخرایه دهه یه ۷۰ معنیه یوجوونی رو بفهمن میشه ازشون پرسید چه طعمی داره…حس نوستالوری هم که واسه خودش دنیاییه

  7. ب نظر منم بهترینه.
    تنها وسیله ی ارتباطم با دنیای بیرون محسوب میشه , تو این روزا ک واس کنکور میخونم.
    ازش ب شدت راضیم فقط این ک کافمو میخوام..
    اقای صالح پور شما ک میان سال محسوب میشین ی پدری در حق ما جوونا بکنین و این کافه مارو پس بگیرین!!
    این شماره جدیدشو هنوز نگرفتم ولی امیدوارم کافه اومده باشه!
    درضمن شادان من! اگه قرار باشه هر کسی کار خودش ک دیگه اقای احسان رضایی باید بره با بیماراش سرو کله بزنه کتاب خونشوم بده ب من لابد , شوکتی تو کامپیوترش باشه اقای جعفریانم دنبال ی مستند جدید و… اونوقت ه ج ما چی میشه؟!

  8. من نخونم اشکالی که نداره؟
    زیاده اخه…
    راستی اقای میتی صالح پپور یه چیزی بگم؟
    امروز داشتم برا خودم روا روا میتی میتی میکردم (همینطوری یه اوازه برای بچه های پشان )
    بعد یهو دوستم گفت میتی میتراست؟خخخخخخخخخخخخخخخخ
    گفتم نه مهدیه …بیچاره …از من توقع نداشت اینجوری به قول بچها درابره مرد نامحرم حرف بزنم….
    ولی خب من از رو نمیرم…
    تازه یه فضیلت دیگه هم که بهش دست پیدا کردم اینه که تا یه ورق سپید پیدا میکنم
    مینویسم
    پرشان
    شیشتاییا
    فرش سپید سابق
    ع-ر

    م-ص

    ح-ج

    و الی اخر….
    کلن چنین هوادارای ی دارین…

  9. سلام دایی میتی
    بالاخره بعد از مدت ها در به دری من وبلاگ شما دوباره راه افتاد کجابودید؟
    تولد مجلتون هم مبارک باشه.
    موفق
    یاعلی

  10. بنفشا اونایی ان که قبلا رفتی وبشون
    ابیا اونایین که وب دارن ولی شما نرفتی…
    مشکیا هم که وب ندارن…
    مشکیارو عشقه

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید