خاطرات سربازی – بخش ششم

591

در قسمت قبل و این قسمت؛ کمتر به خاطرات سربازی می پردازم و بیشتر این دو پست، معرفی شخصیت هاست. در قسمت قبل، بیشتر سعی کردم بچه های گروه خودمان را معرفی کنم، چون بخش اعظمی از خاطرات به آنها بر می گشت. اما بخش اعظم دیگر، به رفقای دیگری که در گروهان و در گروه های دیگر بودند، برمی گردد.

صمیمی ترین رفیقِ آن روزها که هنوز هم با هم در ارتباط یم و یکی از صمیمی ترین رفقا بود و هست، امیر بود. خاطزات زیادی با او دارم. آقازاده بود(!) و حدود ۸ سال از ازدواجش می گذشت. فکر کنم مثلا مدیرعامل چندین شرکت بود؛ سبک زندگی خاصی داشت. از روز اول تا لحظه ترخیص، همیشه با او بودم. این روزها خبرهای خوبی ازش نمی شنوم البته!

سربازی

از آنجا که در چنین محیطی، اصلاً وحدت حکمفرما نیست و بچه ها از هر قومیتی، دنبال دوستانی از همان قومیت می گشتند، من بیشتر با بچه های تهران رفیق شده بودم. آذری زبان ها، به چشم یک مزدور فراری از دیار به من نگاه می کردند… دلِ خوشی از من نداشتند اما در مواقع بحران، به دادم می رسیدند.

از بچه های تهران، یک امید داشتیم که نامزدش در اردبیل در خوابگاه دانشجویی بود و در شش ماه زندگی شان، شاید یک یا دو هفته هم با هم نبودند. یک امیرِ دیگر هم داشتیم بچه نازی آباد و عندِ خلاف! تنها خاطره ای که ازش داریم این بود که پدرخانمش، اجازه نمی داد خانه ی خانمش برود و دزدکی در خیابان قرار می گذاشتند! یک نفر هم داشتیم اهل شمال بود اما در محله نارمک خانه ای اجاره کرده بود که خانمش آنجا بماند و راحت به دانشگاهش که در تهران بود برود، و اواسط دوره، ماشین شان را دزدیدند و این بنده خدا، افسردگی حاد گرفت! یکی هم بود، به هوای اینکه پدرخانمش قول داده بود اگر برود سربازی، دخترش را به عقدش در می آورد، آمده بود پادگان و می خواست در اولین مرخصی برود عقد کند، اما پدرخانمش زیر قولش زد و این بنده خدا نتوانست عقدنامه بیاورد و تا اخرین روز، به خاطرِ دروغِ متأهل بودن، تنبیه های سختی شد. یاد همه ی بچه ها، خاطرات تلخ و شیرین آن روزها را دوباره به یادم می آورد.

حالا که بحث معرفی شخصیت ها گل کرده، فرماندهان مان را هم معرفی کنم بد نیست! خاطرات زیادی از این ها دارم.

فرمانده اصلی گروه، یک سروان بود که می خواست سرگرد شود و خشونتش، زبانزد خاص و عام بود. سخت گیری هایش زیاد و اعصاب خورد کن بود اما به جایش، مهربانی های خاص خودش را داشت. از دور خوردن و پارتی بازی بدش می آمد و اگر کسی زنگ می زد سفارش کسی را می کرد، با آن بنده خدا جوری رفتار می کرد که پشیمان شود! این همان فرمانده زرنگ پادگان بود که توانست ما را روی هوا بقاپد و به گروهانش بیاورد و حالش را ببرد. گروهان ما، تا آخرین روز، نه دعوا و نه غیبت و نه هیچ حاشیه ای، نداشت.

جانشین فرمانده، نقش پلیس خوب ماجرا را بازی می کرد. ستوان دو بود و سال های زیادی سابقه داشت. اهل اراک بود و بسیار مهربان! بیشتر نقش پدری برای بچه ها داشت و سنگ صبورشان بود. به همین دلیل هم مخاطب اکثر نامه ها، او بود. با مسئولیت خودش دفترچه های مرخصی را امضا می کرد و بیشتر از همه پیگیر کارها بود.

نفرِ سوم، کارهای اداری را انجام می داد که مردی تحصیلکرده و باشخصیت بود. به شدت مخالف روال های احمقانه اداری سیستم پادگان بود و از خیلی از تصمیمات، ناراضی! اینکه در سیستم نظامی «چرا» وجود ندارد، برایش محل سوال بود.

نفر چهارم که انباردار گروهان هم بود؛ صالح نامی بود که بیشترین رفاقت را با ما داشت و یک نفره، بخش عظیمی از خاطرات خوب پادگان را برای ما رقم زد. لوطی بود و با مرام؛ اهل راپورت دادن و زیرآب زدن نبود و تا می توانست کمک بچه ها می کرد. یک بار هم من و امیر را بدون آگاهی فرمانده ارشدش، با لابی قرارگاه به مرخصی فرستاد که خیلی حال داد. چند سال در سیستان بلوچستان در یک کلانتری خدمت کرده بود و حواسش تمام و کمال به همه بچه ها بود.

ترجیح می دهم از فرماندهان ارشدتر چیزی ننویسم. چون همه سرگرد به بالا بودند و احتمال حاشیه ایجاد شدن وجود دارد. به طور کلی می توان گفت تمام فرماندهان پادگان، غیر از جانشین فرماندهی، همه تحصیلکرده و باشعور و خوب بودند. اما امان از کارکنان کادری و…! بگذریم.

حالا که با شخصیت ها آشنا شدید، در قسمت بعد خاطرات مشترک با این آدم ها را می نویسم…

تبلیغات

یک دیدگاه

  1. سلام
    ممنون از لطفتون. اتفاقا دیروز اومدم و خوندم خاطراتتون رو. جالب بودن. با دید مثبت به استقبالش میرم و میدونم که کمک میکنه بهم.
    ممنون از محبتتون : )

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید