خاطرات سربازی – بخش دوم

772

نوشتن خاطرات سربازی مصیبتی است؛ هنوز تصویر گریه های محیای آن روزها، می تواند تا چند روز بکوباندم به دیوار! هی سعی می کنم دیرتر به آن روزها برسم. یا شاید نرسم. یک جور خودآزاری ست انگار؛ در قسمت قبل تا روز اعزام را روایت کردم و این قسمت مخصوص روز اعزام است. شب چله ای که از قبل یک عالَم حاشیه داشت و حاشیه های سربازی و نگرانی های دو ماه سختِ پیشِ رو به آن اضافه شده بود. رسماً به نقطه انفجار رسیده بودم. از آن روزها بود که منتظر یک بهانه بودم تا از آن فضای کار بیرون بیایم و هی نمی شد. استرس ها و دل نگرانی های اولین روزها و هفته ها و ماه های نامزدی اجازه تغییر شغل نمی داد. حاشیه نمی روم؛ شب یلدای ۹۲ غمگینی اش از طولانی بودنش پیشی گرفته بود. صبح باید می رفتم…

به اندازه کافی سایت ها و وبلاگ هایی با موضوع سربازی درست کرده بودند که توضیحات کاملی از جزییات روندی که قرار بود اتفاق بیفتد را روایت کنند. سعی می کردم با خوانش آنها، مو به مو همه چیز را خیال کنم و وقتی با هجومشان مواجه می شوم، خیلی اذیت نشوم.

شب قبل اعزام، به خرید انواع قرص جوشان و داورهای تقویتی به همراه یک عالمه خرت و پرتی که در سایت ها برای روز اول نوشته بودند، گذشت. از ناخن گیر و درب کنسرو باز کن(!) تا بیسکوییت و نخ و سوزن و کش! ساک دیگر جا نداشت و با هر بار مرور وبلاگ ها، چند قلم جنس دیگر به محتویاتش اضافه می شد. البته در این مورد تنها نبودم، بعدها متوجه شدم بقیه هم مثل من از روی همان لیستی که من می دیدم، وسایل جمع می کردند و بر خلاف ادعای آن سایت که مثلا شما تنها کسی هستید که درب کنسرو باز کن دارد، در آسایشگاه همه یک درب کنسرو باز کن داشتیم. (یک نیرویی نمی گذارد خاطرات آن شب نقل شود. همه چیز حتی در ذهنم فلش فوروارد می شود به لحظه اعزام! باید یک جور با این نیرو مقابله کنم!)

سربازی

مراسم یلدای سنتی را برگزار کردیم. خریدها انجام شده بود و من، فقط نگران حال محیا در این دو ماه بودم. توصیه های احمقانه که تنها با تاکسی نرو و شب زود بیا، با توجه به آن کارِ لعنتی، یک شوخی بیشتر نبود. و چه اشتباهی کردم آن روزها که در ورود یک نفر به محیط کار، نرمش به خرج دادم؛ سعی می کنم آن بخش را هم نادیده بگیرم.

صبح ساعت ۵ به سمت میدان سپاه حرکت کردیم. چون دوست ندارم الان که در محل کار این سطور را می نویسم، بغض کنم و دوست هم ندارم که محیا را با نوشتن جزییات آن شب، به گریه بیندازم، از آن شب لعنتی عبور می کنم. ساعت ۶ رسیدم و ساعت ۷ نشده بود که اولین مرخصی را گرفتم! روز اول فقط نیم ساعت سرباز بودیم. بلیط صبح سوم دی گرفتیم و دو روز، بیشتر می توانستیم در کنار خانواده بمانیم. می گویند خوش شانس بودم… چون آخرش که حساب کردند، از ۶۰ روز دوران آموزشی بیشتر از ۳۰ روز خانه بودم و کمتر از ۳۰ روز پادگان! و این موهبت به جز با دعای محیا، به دست نمی آمد.

از هدیه ۴۸ ساعته اول و دوم دی استفاده کردیم. تا توانستم به چشمانش نگاه می کردم که به اندازه کافی برای چند روزِ اول، ذخیره داشته باشمش. روز سوم، دیگر الکی الکی جدی شد. باید می رفتم. دوباره همان آش جمع کردن ساک و دوباره محدودیت جا! به زور در دو پلاستیک بزرگ و یک ساک نیمه بزرگ، بیش از ۶۰-۷۰ قلم جنس را جا کردیم؛ بماند که در مرخصی اول، حداقل نصفش را پس فرستادم!

همان جا بود که ترمینال جنوب، شد کابوس جمعه شب های ما؛ هی زمان را کش می دادیم که به ساعت حرکت نزدیک نشویم. اما ساعت حرکت که زمان را جمع می کرد که به ما نزدیک شود. زور زمان بیشتر بود و صبح شد. ساعت ۶ این بار تنهای تنهای تنها رفتم ترمینال جنوب؛ گوشی را هم با خودم بردم که تا لحظه آخر، حداقل صدایش را همراهم داشته باشم. فیلم سینمایی «انتهای خیابان هشتم» را آن روز در اتوبوس تهران-اراک دیدم و آخ که چقدر تلخ بود. و من چقدر می خواستم که جای شخصیت اول فیلم نباشم. و چقدر دیگر از جامعه خیانت زده متنفر بودم.

ظهر نشده بود که رسیدیم دم درب پادگان!

خاطرات سربازی من ادامه دارد…

تبلیغات

7 دیدگاه‌ها

  1. میگین گریه های محیا یاده گریه های خودم افتادم شبی که داداشم میخواست بره
    وای چقد سخت بود اصلا دلم نمیخواد دیگه اون روزا تکرار بشه هر روز گریه میکردم حالا تهران بودا دو روز درمیون میومد خونه ولی خب همین یه دونه داداشو دارم و طاقت یک ثانیه نبودنشو ندارم

  2. میگین گریه های محیا یاده گریه های خودم افتادم شبی که داداشم میخواست بره سربازی
    وای چقد سخت بود اصلا دلم نمیخواد دیگه اون روزا تکرار بشه هر روز گریه میکردم حالا تهران بودا دو روز درمیون میومد خونه ولی خب همین یه دونه داداشو دارم و طاقت یک ثانیه نبودنشو ندارم

  3. با اینکه من همیشه فکر میکردم وقتی شما بری سربازی کلی از همه چی خاطره طنز و جذاب درمیاری برای خوندن ولی تو اون موقعیت خیلی دردناکه…نامزدی با سربازی ِ راه دور نمیخونه…

  4. مث اینکه واقعا شبای سختی رو پست سر گذاشتین ! واقعا اگه انقدر از یادآوری و نوشتنشون اذیت می شید ننویسید!
    چه اصراریه! ! !
    خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ واقعا درباز کن انقدر مهمه! اگه نبود با چاقو و قاشقم میشه درب کنسروها رو باز کرد !
    + آدم آخه تو شب به این سختی انتهای خیابان هشتم می بینه ! یه فیلم طنز می دیذین لاقل!
    + هرکاری می کنم به قالب وبلاگتون عادت کنم ! نمشه ! فک کنم خودتونم عادت نکردین که انقدر کم مییاین! یا بهتر بگم اصلاااااااااااااااا نمییاین

  5. همسرجان ما که فقط ۲۴ روز پادگان رفت!
    از مرخصی ۴ روز اول و دو سه روز های دو هفته یکبار که بگذریم، حتی از سهمیه مریض شدنش هم استفاده کرد و دو سه روز با مسمومیت غذایی از سربازی فرار کرد و ما رو مجبور به پرستاری!(که شاید تنها باری که از مریض شدنش خوشحال شدم همون موقع بود!)
    خدا رو شکر که دوستان خوبی داشت توی پادگان و همراهیش میکردن موقع زنگ زدن با تلفن عمومی و اذیت نمیکردن که نوبتت تموم شد.
    اون روزها که گذشت ولی زخمهاش به دل ما موند(و یک نمره تک برای من توی کارنامه که باعث شد تابستون مجبور شم برم ارومیه و هفته ای سه روز نبینمش)
    این سختی ها برای همه اونایی که قبل سرباز شدن متأهل میشن هست.
    هم درد زیاد دارید:)

  6. اووووووووووه چقد سخت بوده اون روزا…بعضی خاطرات خیلی تلخن وعذاب آور و بهتره که همون گوشه ذهنمون خاک بخوره…البته هراز چند گاهیم لازمه بهش سر بزنیم تا قدر لحظه لحظه هامونو بیشتر بدونیم؛)

    بهتره الان به این فک کنین که دیگه تموم شده و شما راحت وخوش در کنار محیا جان هستین؛)

    خوشبخت باشد وپایدار…

  7. سینمای هند شما رو کم داره ها برین یه فیلمی بسازید بیننده داره ها:)
    شوخی کردم بله خیییییلی سخته ولی سربازی لازمه!!!!!!

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید