سال‌های 90 تا 92نوشته‌های وبلاگی

تبعیدِ دل

خیلی وقت است که اینجا را ذهنم می‌نویسد، ذهنِ کاملا منطقی‌م هم‌چو یک فرمانده‌ی مقتدر، همین‌طور به ردیف، حروف را پشت سر هم به صف می‌کند و مثل یک رژه‌ی باشکوهِ نظامی، یک مشت دروغِ خوش آب و رنگ تحویل می‌دهد. هر چه هم می‌خواهم با کودتا، عنان کار را از دستش دربیاورم و دوباره اینجا و کلمات را سربازانِ دلم بکنم، نمی‌شود که نمی‌شود.

دلم خیلی مهجور واقع شده. خیلی ناجوانمردانه محکوم به سکوت شده. در تبعیدِ اجباریِ ناگفته‌ها، دارد درد می‌کشد. دارد پیر می‌شود و برای مغز دیکتاتورم، انگار نه انگار؛ و این خیلی تلخ است. اینکه منطقم ذره‌ای برای دلم ارزش قائل نیست، کمی دوست‌نداشتنی‌ست. من یک عمر با رهبریِ دلم زندگی کرده‌م و این استبدادِ مغزم را نمی‌توانم تحمل کنم. من عمری هر چه خواستم نوشتم و هر چه خواستم ننوشتم؛ اما الان حتی نانوشته‌ها نیز از اختیار من خارج شده. بخواهم هم نمی‌شود انگار. نمی‌شود که نمی‌شود.

می‌دانم. این «نمی‌شود که نمی‌شود» مصداق کاملِ غر است. خب مگر چه عیبی دارد؟ آدم گاهی باید غر بزند خالی بشود. باید در اعتراض به ولایت مطلقه‌ی منطق، برخیزد و قیام کند. باید ۲۴ خرداد طور، روحانیِ وجودش را انتخاب کند تا امیدش دوباره زنده شود. تا دوباره بتواند روی شیرینِ لبخند را ببیند. تا دوباره تک‌تک سلول‌های بدنش در جشن و پایکوبیِ امید، بکوبند و برقصند و شادی کنند.

پی‌نوشت: دلم قرار ندارد. قرارش پر کشیده. دلم اینجا نیست و گوشه ای دیگر، دارد درد می‌کشد. دردی که مسبّب‌ش بودم. دلم اینجا نیست، دلم را برده؛ برده تا لای زر ورق نرمِ مهربانی‌ش، کمتر بگیرد، کمتر بشکند. دلم در تبعیدش است. کاش که زودتر آزاد شود. پر بکشد و دوباره قرارم بدهد. کاش… دعایش کنید.

مهدی صالح پور

مهدی صالح‌پور هستم. حدود پانزده سال وبلاگ نوشتم، دوازده سال خبرنگاری کردم، ده سال در تلویزیون نوشتم، در حال نگارش نخستین کتابم هستم. تجربه کارگردانی و تهیه‌کنندگی در تلویزیون دارم. این روزها مدیر مجموعه تولید محتوای شنیداری قناری هستم و در حوزه کتاب و کتاب صوتی فعالیت می‌کنم. خوشحالم که اینجا، میم‌صاد آنلاین، خانه امن مجازی من را دنبال می‌کنید...

نوشته های مشابه

۲۷ دیدگاه

  1. مردم سرزمین دل بیدار دل اند..
    ولی گه گاه عمق خوابشان به آتش می کشد دارایی شان را…
    قیام مردم سرزمین دلتان را دست کم نگیرید.
    در این دنیای پرآشوب و انقلاب گونه سخت است که به بهانه های واهی فرصت استقلال را بگیرید از دل تبعید شده تان..
    کاش شهید انقلاب می شد به جای یک تبعیدی(!)..
    موفق باشید…

  2. بگذار در گوشه ای دیگر درد بکشد…بگذار اینجا نباشد
    دردهای من نگفتنی
    دردهای من نهفتنی است

  3. واااااااااااای دادا مهدی چی شده ؟؟؟؟ نبینم انقد غمگین باشی دادا غمات بخوره تو سره دشمنات دادا مهدی چی شدی ؟؟؟؟؟

  4. سلـــــــــــام
    یه بار نشد بیام اینجا ؛ با لبخند برگردم !
    همیشه دلت پُر بوده از همه کس و همه چیز
    نمیدونم دلیلش چیه
    ولی فک نمیکنی ؛ روزای دلخوریت خیلی بیشتر شده ؟؟
    خب ی بار زندگی رو با حال ِ دل ِ خوب تجربه کن برادر من !
    یعنی انقدر برات سخته ؟؟؟؟؟!!!!!
    در ضمن ؛ عکست در حال ایراد سخنرانی خیلی باهاله !
    شکار لحظه ها یعنی همین !!!

  5. منظورم از باهاله ؛ همون باحال خودمون بود !
    مرا ببخشای دادا
    ایشالا که حال دلت خوب میشه
    زیاد به دلت گیر نده
    ولش کن اصن
    بذار هرچی میخواد بگیره و ول کنه
    اگه بهتر نشدی
    منم خیلی وقته که به حال دلم کاری ندارم

  6. سلام
    اقای صالح بور من کاملن درکتون میکنم و ب علت داشتن تجربه ازتون میخوام برای رسیدن به ارامش گذشته ها رو به دست فراموشی بسباری و کمی بیخیال باشی میدونم سخته اما ممکنه
    گذشت زمان همه چیزو حل میکنه
    امیدوارم جدی بگیری

  7. امیدوارم قرار دلتون پر بزنه و بیاد سر جاش
    در ضمن غر زدن اصلا کار خوبی نیست
    به ما میگید با عادتای بدتون خدافظی کنید اونوقت خوتون…

  8. درباره زر ورق منظورتون همون فویل آلومینیومیه یا آرایه داره و منظور ورق طلاست؟
    اگه فویله که چرا اون؟ خب میذاشت وسط یونولیت احتمال آسیبش هم خیلی کمتره …

  9. غر بزن مهدی اینقدر غر بزن که تا خالی بشی تا سبک بشی اینقد سبک که دلت پرواز کنه ، از تبعید آزاد بشه ، اینقدر پرواز کنه تا خسته بشه و یه گوشه آروم بگیره قرار بگیره . اونجا ۲۴ خرداد توئه …

  10. من اومده بودم اینجا غر بزنم!!!بگم این چه برنامه ایه!!!

    ولی حالا شما می خوایین غر بزنیین بفرماییین،شما بزرگترین!

  11. سلام
    اولا اگه کاری از دست ما برمیاد بگو،مثلا ما میتونیم بیایم به نیروهای دلت امید بدیم اینجوری:
    وای نوشته هات قبلا خیلی بهتر بودها!
    اصلا از وقتی بادلت نمینویسی این جا رنگ و رویی نداره باید با دلت بنویسی،میتونی…

    ضمنا
    شاید جاش نباشه ولی ی دوست داشتی قبلنا میومد کامنت میذاشت برات!اسمشم یادم رفته بهش بگو بیاد ۴تا کامنت بذاره حداقل ی اسم پسر هم اینجاها باشه!والاع
    میخوای من برم بروبچ رو جمع کنم با اسم پسر کامنت بذارن،هان؟ممکنه تاثیر داشته باشه ها

  12. غر زدن خیلی هم کار خوبیه.
    کلن کاری که در همین حد مردم آزار باشه(نه بیشتر)خیلی لذت بخشه B-)
    من یه سوال برام پیش اومده بود،
    هی یادم میرفت بپرسم.آقا یادته یه بار یکی خاطرخواهت شده بود،اسمش مریم بود،
    کجاست الان اون؟
    دغدغه م شده خو!وبش کجا بود؟؟

  13. برنامه تون اصن جوون پسند نیست !
    مخصوص کودک برنامه ساختین ؟؟؟؟؟؟
    آخه برادر ِ من !
    کودکان که اونوقت ِ صبح بیدار نیستن !!!!
    آقای روا هم که کلن خواب تشریف دارن

  14. در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند
    به دشت پر‌ملال ما پرنده پر نمی‌زند

    یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کند
    کسی به کوچه سار شب در سحر نمی‌زند

    نشسته ام در انتظار این غبار بی‌سوار
    دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زند

    دل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شود
    که خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زند

    گذر‌گهی است پرستم که اندرو به غیر غم
    یکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زند

    چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته‌ات
    برو که هیچ‌کس ندا به گوش کر نمی‌زند

    نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست
    اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند

    “هوشنگ ابتهاج”
    ————————-
    غربت یعنی خودت اینجا باشی و دلت جایی که نشانی‌اش را گم کرده ای…
    غربت یعنی…
    شعری نباشد…
    شاعری نباشد که با کلام جادویی‌اش ترا ببرد تا آنجا که هیچ وقت احساس غربت نکنی…
    “خلاصه ای از متن نیلوفر لاری پور”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

دکمه بازگشت به بالا