یه روزِ خوب میادِ (۲)

371

یه روزِ خوب میاد که دوباره تا لنگِ ظهر خوابی. دیگه تقریباً می‌شه گفت با تا لنگ ظهر خواب بودنت کنار اومدم. یه عمر، فانتزیِ این‌که صبح پاشیم عین دو تا مرغِ عشقِ تازه به هم رسیده صبحونه بخوریم رو توی ذهنم پروَرونده بودم اما تلاش می‌کنم که بی‌خیالِ این فانتزی بشم. میرم پای یخچال که با دو تا تخم‌مرغِ موجود و ته‌مونده‌ی روغنِ یک لیتریِ توی یخچال، برای خودم نیمرو درست کنم که تا شب از گرسنگی نمیرم، یادم میاد که امروز قرار بود با هم بریم.

بیدارت می‌کنم که حداقل توی این یه روزِ خوب، با هم صبحونه بخوریم؛ هر چی صدات می‌کنم، بیدار نمی‌شی. با تمامِ دوست‌داشتن‌م، نصفِ نصفِ آبِ مونده توی پارچ رو خالی می‌کنم روی گردن‌ت که آب همین‌جوری سُر بخوره بره پایین، تا یهو از خواب بپَّری و لرز کنی و متعاقبش بِپّری بغلم… موفق شده و به رذیلانه‌ترین شکلِ ممکن بیدار میشی!

اون‌قدر مهربون هستی که تا نیم‌ساعت قیافه نگیری و عینِ آدم به بقیه‌ی زندگی‌مون برسیم. منم برای جبرانِ حرکتِ بیدار کردن‌ت کمک‌ت می‌کنم تا سریع‌تر یه چیزی بخوریم بریم که خیلی دیر شده.

وسطِ این فکر و خیالا یادم میاد که توی دوران نامزدی به سر می‌بریم و من توی خونه‌ی پدری هستم و تو هم خونه‌ی بابات! با ناخن‌م ابرهای خیالاتِ خامِ عاشقانه‌م رو ترکونده و با صدای زنگ‌ت از خواب بیدار می‌شم. صدای خواب آلوده‌م نشون می‌ده که باز خواب موندم و باز تو رسیدی و من نرسیدم. همین‌جوری شلخته لباسام رو می‌پوشم و میام دنبال‌ت که با هم بریم سراغ کارها.

دیگه اون‌قدر این مسئله تکرار شده که وقتی می‌گم دو دقیقه دیگه می‌رسم، بدونی حداقل نیم ساعت فرصت نیاز دارم تا بهت برسم، به همین خاطر توی فاصله‌ی رسیدنم، همشهری‌داستان‌ت رو باز کرده و اولین داستان رو می‌خونی. دومی رو هم می‌خونی، به خرده جنایت‌های زن و شوهری که می‌رسی، تا می‌خوای فکر کنی که چقدر شبیه اون دو تا هستیم، تلفن‌ت زنگ می‌خوره و می‌گم که رسیدم. سرتو که میاری بالا می‌بینی منو و برق توی چشمات رو می‌بینم و سوار می‌شی که بریم که خیلی دیره! (اصلا به روم نمیارم که نیم ساعت دیر اومدم. کلی عجله می‌کنم و فعال‌نمایی؛ که در برخوردِ اول یادت میره نیم ساعت منتظرم بودی!)

همون اول، قیافت میره توی هم؛ می‌گم چی شده؟ می‌گی هیچی. ولی من می‌دونم «یه چیزی شده و به من نگفتی!». مجبور می‌شم دوباره با روشِ مظلوم‌نمایی دل‌ت رو به رحم بیارم و با اینکه می‌دونی دارم مظلوم‌نمایی می‌کنم، بازم دلت به رحم میاد و می‌گی که چقدر بدت میاد نیم ساعت علاف وایسی و من مثل همه‌ی دفعات قبل، بهت قول می‌دم که دیر نیام و تو باز می‌خندی و دستاتو محکم می‌گیرم و می‌خوام بغل‌ت کنم که… یهو دختر بچه‌ی پشتِ چراغِ قرمز می‌زنه به شیشه و یهو می‌پری! حق‌ّته! به یادت میارم روزهایی که تا خواستم بغل‌ت کنم یهو با ترس شیشه‌ی سمت راننده رو نگاه کردی و من با استرس برگشتم و به شکل رذیلانه‌ای خندیدی و من فقط نگاه‌ت کردم.

می‌خوام گل بخرم، نمی‌ذاری؛ اما این دفعه به حرمتِ روز خوبی که اومده، دو تا شاخه گل می‌خرم، ولی خیلی گرون می‌گه لامصب! ۸ ثانیه بیشتر فرصت نداریم تا چونه بزنیم و توی این ۸ ثانیه، من بینِ چند هزار تومن پولِ بیشتر برای گل خریدن و سریع‌تر رفتن و چراغِ سبز و دل‌ت که می‌دونم می‌خواد به هر قیمتی شده این گل‌رو بخرم و بهت بدم اما به رو نمی‌اره، دلِ تو رو انتخاب می‌کنم و بعد از پول رو دادن به اون دختره، پامو می‌ذارم روی گاز تا سریع‌تر برسیم، قبل این‌که اخراج شیم!

چون یه روز خوبه که اومده، هنوز به مقصد نرسیده جلوی یه عابربانک وایساده و من می‌رم پول می‌گیرم. عابربانک خرابه اما به خاطر اقتضای وضعیت، مجبوره که پول بده و می‌ده! حالا به خاطر واقعی‌تر شدنِ داستان، می‌گیم کاغذش برای دادنِ رسید خرابه. در حالی که کلا می تونه از داستان حذف شه و اتفاقی نیفته!

از جلوی مغازه‌های فست‌فودِ دورِ میدون پالیزی رد می‌شیم. ساعت حدودِ یک ظهر شده و من نگاه‌ت می‌کنم، تو منو نگاه می‌کنی؛ بی هیچ حرفی تصمیم می‌گیریم فست‌فود بخوریم! در کلام می‌گی نه و منم قانع‌ت می‌کنم که حالا توی این یه روزِ خوب، بی‌خیالِ همه‌ی پرهیزها بشیم و دلو بزنیم به دریا و آخرش هم همین کار رو می‌کنیم. از یه ساندویچِ نصفه، به نفری یک ساندویچ کامل و یه سیب‌زمینیِ مخصوص می‌رسیم و در عینِ اینکه در ظاهر، کلی عجله می‌کنیم، جفت‌مون توی دل‌مون می‌گیم عب نداره،  به دیر رسیدن و دعواهایی که قراره بشیم می‌ارزه.

ساعت یازده شب شده و اصلا مهم نیست که توی یه روز خوب که بعد از این همه مدت اومده، ساعت ۲ ظهر تا ۱۱ شب‌مون رو چطور سر می‌کنیم. مهم اینه که گیر دادی بری خونه‌تون و من گیر دادم که نری خونه‌تون و آماده‌ی یه دعوای اساسی هستیم. و از اونجا که می‌دونی من بخوام کار خودم رو بکنم، می‌کنم؛ زیرزیرکی اس‌ام‌اس می‌زنی به خونه که امشب مشکل پیش اومده و دیر میای، در کنارش هی تیریپ دیر بودن و استرس برمی‌داری و از اون طرف، دلت با موندنه! اصن من کشته‌مرده‌ی همین تناقضاتِ رفتاری و اخلاقی و کلامی و فیزیکی‌تم به خدا!

میریم به سمت ناکجا آباد و توی مسیر یاد روزای اول می‌فتیم. یاد روزایی که منتظرِ یه روزِ خوب بودیم و ابرازِ رضایت از یه روز ِخوبی که اومده. دم دکه‌ی روزنامه‌فروشیِ سر خیابون، وقتی رسیدیم به اوج فانتزی‌هامون و من همین‌جوری ریز به ریزِ تمام اتفاقاتی که قراره توی زندگیِ واقعی‌مون بیفته رو برات تعریف می‌کنم و توی دل جفت‌مون کلی قند آب میشه، می‌رسیم به پارچِ آبی که صبحِ امروز توی خیال‌م ریختم روت و از خواب بیدار شدی. به شوخی، وقتی خم می‌شم که یه مجله‌ی خط‌خطی بردارم، لیوانِ یک بار مصرف روی داش‌بورد رو پر از آب کرده و می‌ریزی روی صورت‌م که تلافیِ شیطنتِ خیالی‌م رو، واقعی انجام بدی؛ منم جز تکرارِ بی‌مزه‌ی این دیالوگِ سن‌پطرزبورگ به آقای روزنامه‌فروش که مجله‌ش توی دست‌م خیس شده، چیزی ندارم بگم و با گفتنِ «گیسوئه؛ شوخی داریم»، پول مجله‌ش رو حساب می‌کنم و می‌ریم توی افق محو می‌شیم.

ساعت، دینگ دینگِ رسیدنِ صفرِ عاشقی رو می‌نوازه و یه روز خوبِ معمولی‌مون تموم می‌شه. توی فاصله‌ی پیچیدن توی کوچه‌تون و خداحافظی، درست اون لحظه‌ای که صورت‌هامون داره به هم نزدیک می‌شه، دوربین از کادر خارج شده و تیتراژ پایانِ یک روزِ خوبِ دیگه پخش می‌شه. به همین سادگی، به همین شیرینی!

به امید روزهای خوبِ دیگه…

پی نوشت: یه روز خوب میادِ (۱)

تبلیغات

109 دیدگاه‌ها

  1. چه روز خوبِ خوبی واقعن! 🙂 برعکس روز خوب اولی‌ه اصن دلگیر نبود… حتا کلی خندیدم متعاقب خوندن این 🙂
    ینی از ۲ظهر تا ۱۱شب چه اتفاقاتی ممکنه افتاده باشه که سانسور شده؟! یا شایدم نویسنده خواسته این قسمت تو ذهن خواننده شکل بگیره که البته ریسک خطرناکیه 😉

  2. شما فرض کنید بابای بانو تون در خونه وایساده منتظر، بعد که شما رو میبینه چشماش چارتا شه….!!
    این روزای خوب ما قرار بود برسن، نمیدونم والا، انگار تو راه کتلت شده!
    مهدی صالح پور، فک کردن به روزای خوب خیلی خوبه و کیف میده. ایشالا واقعی ش!

  3. اقای میم ص صابون….
    نمیدونی بغض کردم اینو خوندم….
    خودمم نمیدونم چرا ..به این خوشگلی بود…. شاید دلم سوخت برات شاید دلم سوخت برا اقای روا که زن نداره طفلی ….
    نمیدونم ولی اولش شادشدما ولی بعدش یهو یی یه جوری شدم….
    🙁
    نمیخوام دیگه مخاطب خاموش باشم همین یه هفته بس بود…
    دلم تنگ میشه اینجوری ….
    حداقل اینجا یه کم پررحرفی کنم .
    عکسای جدیدتونم خیلی خوشگل شده.
    🙂
    کلن همه جوره پرشانو دوس میداریم…..
    🙂
    ممنون خیلیییییییییییییییییی قشنگ بود….
    خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
    ا

  4. راستی دیروز اقای روا داشت یه برنامه ی تولیدی ه جنایی ور اجرا میکرد….
    من که نفهمیدم …
    مهمو ن داشتم نتونستم خوب ببینم ….
    چی بود حالا؟

  5. یه چیز دیگه
    محض رضای خدا بگین پرشان چجوری خونده میشه….
    بلد نیستم به هرکی یه چیزی میگم….
    حرکت روی پ چیه؟

  6. فکر می کردم این خیالا فقط واسه دختراس!!!!
    دو تا چیز اصن باورم نمیشه!!!!ینی قابل هضم نی!!!
    یکی اینکه شما مجردین!!!!
    یک دیگه شم نمیشه گف!!!

  7. به به!به به!
    خدایا شکرت که حداقل رویای جناب آقا یه روز خوب داره….همیشه وقتی رفتین تولک به یه روز خوب بفکرید بیاین بیرون از لک…
    لک لک کل کل لک لک…ببخشید نوارم گیر کرده…
    با آرزوی یه سال ۹۲ پر از روز های خوب…

  8. سلام
    خیلی خوب بود.طنز شیرین و دلچسبی داره.
    البته که میاد!منظورم یه روز خوبه!
    یه انتقاد کوچولو ام بکنم؟
    این فعلای وسط جمله رو یه جور دیگه بنویسید بهتر نیست؟مثلا شما می نویسید:
    “هنوز به مقصد نرسیده جلوی یه عابربانک وایساده و من می‌رم پول می‌گیرم.”
    این “وایساده” یه خورده نچسبه. به نظرم به زبان روایت لطمه می زنه.

  9. لازمه از همین تریبون اعتراض خودم رو ابراز دارم…!!
    در پی تایید حرف زهرا جان شریفی،
    آدم با گوشی که میاد،باید زوم کنه بخونه خو!وختی زوم میکنه نصف صفه نیست دیگه!!!!ینی هستاااا….ولی تکون نمیخوره،پس نصفی هست نصفی نیست!مسولین رسیدگی کنن!
    ینی موندم تو کار خودم که مرضی دارم ناشناخته؛همون صفحه ای که باید زوم بشه تا خونده بشه رو،چون همه ش نشون داده بشه،فقط یه ذره زوم میکنم بعد چشام به ضخامت عدس میرسه تا بتونم بخونمش….
    از کامنتم خوشم نیومد؛میدونی کلوچه؟؟حس میکنم کامنت های شیش و چهل و شیش دقیقه ی شنبه ها خوب از آب درنمیان؛نه؟

  10. ای دلم برای روزای خوب تنگ شده ایشالا دوباره بیاد…برای توهم بیاد …خوشم میاد تا حد زیادی بی پرده مینویسی افرین…اما یکبار اگه دخترا به دروغ بگن بابا نیم ساعت منتظر شدم کلی بهم متلک انداختن شماره دادن دیگه طرفشون دیر نمیکنه بسی غیرتی میشه و رگ گردنش متورم میشه…امتحان کردم خیلی جواب داد….؟؟

  11. خیلی قشنگ بود والبته باحال!
    من واقعا تو کف نوشتنتم داداش مهدی!خیییییییلی خوب مینویسی.
    راجع به پستم بگم که:
    ،ایشالا روزای خوبت همینجوری تندوتند پشت سرهم تکرار بشه.
    اصلا میدونی چیه؟من هیچ وقت نمیتونم حالتو بفهمم.اصلا حال هیچ کیو نمیتونم بفهمم که الان ناراحته یا بغض کرده یاتو خودشه…!
    فقط هی سعی میکنم حالشو تز اونی که هست بهترکنم.
    ماهم که هروقت میایم اینجا حرفایی میزنیم که حال شمارو بهترکنیم می بینیم اصلا افاقه(افاغه،عفاقه،عفاغه)نمیکنه!
    باآرزوی روزهای خوب برات (:

  12. ای بابا،یعنی روز خوب تر از این وجود نداشت؟!
    البته جناب صالح پور بسیار زیبا نوشتید.لابد روز خوب راوی این بوده دیگه…

  13. سلام بعد چن ماه
    به به به به …عروسی باشه ایشالا تو این خونه….
    ایول به خانومت چجوری اخلاق نقطه چینتو تحمل خواهد کرد…شوخی کردم بابا…
    عروسی دعوتیم؟
    ایولا…کلی شاد شدیم
    هر روزتان نوروز/نوروزتان پیروز

  14. خب خوبه آدم کارهای رذیلانه یاد میگیره ازت:)))
    یادم باشه خواهرم رو اینجوری بیدار کنم…مو تو سرم نمی زاره اگه اینجوری کنم :)))))
    اینجور که من میبینم نصف اتفاقات روز رو باید سانسور کرده باشی !!!
    راست بگو چند تاش نیست؟؟؟؟ :)))
    چه حااااااااالی میده وقتی که صورت هاتون داره به هم نزدیک میشه یهو یکی بیاد وسط…یعنی من عاشق اون فرد میشم :)))
    -آخی گفتی صفر عاشقی یاد رادیو جوان و اینجا شب نیست و اون شبا که وسط برنامه خوابم میبرد و تا صب هندزفری تو گوشم میموندو روانی میشدم افتادم… 🙁

  15. سلام مثل همیشه عالی بود… امیدوارم هرچه زودتر واقعی بشه… یه بار دیگه کامنت گذاشته بودم ولی الان که نگاه کردم نبود واقعا چرا آخه؟

  16. ممنونم که موجبات ضایع شدنم را فراهم نمودی…
    ینی همه ی اینا خیالاتت بود؟
    باباجان وقتی خیالات میکنی یه جایی معلوم کن همش خیالاته تا ما اینجوری پخش زمین نشیم…
    عیبی نداره آرزو بر جوانان عیب نیست:)
    حالا نه اینکه خونه و ماشین و درآمدخوب داری واسه همونه
    دای گدیم چوخ دانشدم…قاباغ جان موبارک هم چرشنبون هم بایرامون
    یاعلی

  17. عکس جدید از کجا ف_الف جان….؟!عایا…؟!من که تا حالا هیچ عکسی از ایشون ندیدم…!چه قدیمی,چه جدید!
    چه کسی پاسخ گوست…؟؟؟!!

  18. سلام، خیلی قشنگ بود و البته رویایی. مگه همچین آدمی پیدا میشه که سرِصبحی روش آب بریزی بیاد تو بغلت اونوقت با مشت نزنه رو سینه ت یا موهاتو نکشه. پیدا میشه آیا؟؟؟؟ موفق باشی. سال خوبی در انتظارت باشه.

  19. ااااااااااااااااااااااااخی چه روزه قشنگیه ایشالله که واقعی میشه خیلی هم خوب رویا شم دله ادمو حالی به حالی میکنه چه برسه به واقعیش واای
    میگما حالا اینا رو رو زنه خیالیت امتحان کردی اگه از من میشنوی رو زنه واقعیت امتحان نکنیا که میره خونه باباشینا دونه دونه موهاتو خونوادگی باهم میکنن خوبه بیچاره تبخال نزده نه اینکه خیلی عاشقانه بیدارش کردی بخاطر این میگم

  20. من باید چشامو میبستمو میخوندم…ولی نشد…واسه همین دیگه خوندم دیگه…تلاش میکنم منحرف نشم!!
    نمیشم…اصن داریم؟؟نه اصن داریم؟؟؟منو انحراف؟؟
    چی گفتم اصن…فقط شبیه این فیلمایی که ایران سانسور میکنه شد!!
    یا کلا شانسور میکردین یا همشو میگفتین دیگه!!کلشو که نیمیشد سانسور کنین پس همشو میگفتین بهتر نبود؟؟!!!

  21. سلام.
    اول:میتونم شما رو دایی خطاب کنم؟
    دوم:همش ساخته ی ذهنتون بود یا رویایی چیزی دیگه؟یاحتی واقعیت!
    سوم:یادم نمیاد!!

  22. روز خوبی بود
    ایشالله سال جدید از روزای خوب تشکیل شده باشه(چقدر ادبی خخخخ)
    البته برای شما ها وگرنه ما که زیر هیجده سالیمو….

  23. سلااام!توروخدا بهمن لقب معرف موسیقی ندیدا!آخه دوس دارم اون حسی که دارم از آهنگ میگیرم دیگرانم بگیرن…
    آهنگ پیاده رو از یاسر بینام
    لطفا گوش دهید…نشنوید…

  24. تا همین الان نمیدونستم چن سالتونه……الان که فهمیدم چشام داره از حدقه در میاد از تعجب…!!!![شکلکی که داره سرشو به طرفین تکون میده….منصوب به روا…!]
    اقا زشششششته…!!!!!!!!شما باید الگو باشی….!عه…!
    :دی

  25. و من دلم برای روزهای پررفت‌وآمد دوربرگردون و هر روز ۱پست (یا شاید بیشتر) و شلوغی‌های خودم تنگ شده… 🙁
    آیا کسی هست که رسیدگی کند؟ دایی؟

  26. سلام
    هیچی واسه گفتن ندارم ولی دلم می خواد یه جوری نشون بدم که همیشه این دور و برا هستم
    به هر حال بابت اینکه الکی مزاحم شدم معذرت می خوام 🙂

  27. خیلی باحال بود.انشاا…به هرآنچه میخوای تو سال جدید برسی.
    بقول مادربزرگا:ایشالا دومادشدنتو ببینیم ننه:)

  28. ای بابا کجایی م ص ؟؟؟؟واسه دوربرگردون نارفیقی نکن دیگه!!هر موقع کار داری سالی یه پست.هر موقع بیکاری یا دلت میگیره هی تند تند پست میذاری!!!!!!!!!!!!البته خونه یه خودته هر جور راحتی.جسارت ما را هم ببخشید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  29. امیدوارم که اون روز خوبه بیاد وتوهم در حالی که داری باهمسر مهربان در کوچه پس کوچه های عاشقی قدم می زنی آهنگ بسیار زیبا وملیح :(چه روز خوبیه امروز چه بی اندازه خوشحالم برای زندگی کردن عجب انگیزه ای دارم )رو زمزمه کنین…یا حتی آهنگ یه روز خوب میاد شاهین نجفی رو….
    آقا ما سفرنامه مشهد دلمون میخواد…می دونم یادت رفته دخیخن مث اون پست مرد باهاس …که قراربود بذاری ونذاشتی یا چند تا پست دیگه که الان یادم نیس…
    آقاما اون جریان هرشب یه پست رو دلمون میخواد….
    جواب دادن به همه کامنتا حتی شده با یه “اوهوم”یا “بعله بعله” خشک وخالی….
    خواینا رو دلمون میخواد دیگه!!!
    لحظه ی صفر عاشقی روهم میدوستم….

  30. یه سوال این اطلاعات یهویی رو دوستان از کوجا میارن؟؟؟؟
    عکس ها و ت ت (تاریخ تولد)و…………
    [شکلکی که داره سرشو به طرفین تکون میده….منصوب به داداش عبدالله…!]

  31. سلام….

    بابا این چه وضعیه….عین چتر پهن شدم رو دو تا رمان ۷۰۰ صفحه ایی دو روزه همشونو خوندم دقیقا هم تو همین فضا….

    روزگار داره منو بازی میده میبینی برادر….
    الان با آهنگی که محیا واسه دانلود گذاشته بود تو وبلاگش دارم گریه میکنم….آخرین اشکهای ۹۱ ی….

    خیلی خوب بود………دستتون طلا همکار (آرزومونه دیگه!) !!!

    راستی میونه ی این همه سر شلوغی خواستید بیایید وبلاگمون یه داستان نوشتم…نه یقد عاشقونه ولی….
    با صدای خودم…هم خوندم و گذاشتم واسه دانلود!!!!

    http://tahastihastaam.blogfa.com

    منم دیگه دارم عاشق میشم عاشق ” تو” یی که نمیدانم کیست و چه شکلیست و چه عادت هایی دارد….!!!!
    من عاشق شده ام…..!!!!

    (:

  32. بعد از خوندن ۴باره یا ۵باره‌ی روزِ خوبِ دوم و هربار هم خندیدن به همون چیزایی که بار قبل بهشون خندیده بودم، الان یهو سؤال پیش اومد که در اون برهه از زمان که فاصله‌ی کمی تا لحظه‌ی صفرعاشقی مونده، واقعنیِ واقعن دکه‌های روزنامه‌فروشی بازن؟!
    خو پ چرا این‌جا اولین جایی که تعطیل می‌شه روزنامه‌فروشی‌ه؟ 😐

  33. عالی بود.میدونین که کلن با اینجور نوشته ها حال میکنم. آخه اینم میدونین که با نومزدم تو همین مایه های عشقولی هستیم. اینم میدونین که قبلنم گفتم به نومزدم ،اولی رو بیشتر دوس دارم،چون بی پرده س. میدونین که کلن از سانسور خوشم نمیاد.ولی آسانسور خیلی دوس دارم.أشوخی گذشته نوشته هاتونو همیشه میخونم دادا .مخاطب خاموش که میگن:به قول عموپورنگ،کیه کیه؟ منم من یا من، من، من، من.به امید روزای خوب نه که روز خوب همین امروزه

  34. توروخدا بازم از این روزای خوب بنویسین
    خیلی خوبن بخدا
    اصن یه جورایی کیف میده.
    مثه تماشای فیلم میمونه با تصور شما به جای نقش اصلی….
    🙂

  35. سلام داداش مهدی.یه چیزی بگم؟راستشو بخوای قبلنا انگیزه بیشتری داشتم بیام اینجا وکامنت بذارم.اومدن میام ولی به زورکامنت میذارم.آخه وقتی ج نمیدی نمیشه…قبلنا باخوندن جوابات می خندیدم ولی الان نه. رسیدگی بشه لطفا. :دی البته بهت حق میدم چون وقت نداری دیگه.دونقطه دی

  36. سلام داداش مهدی.سریع اومدم یه چیزی بگم وبرم.
    اگه گفتی دیشب چه خوابی دیدم؟
    خواب دیدم شمااومدی خونه ما!بخدا راست میگم!اینقدرخوشحال شدم وذوق کردم که نگو.اصلاهم به فکرم نرسید که مثلاشماآدرس مارو ازکجاداشتی یاچطورشد که اومدی.خواب بود دیگه….بایه کوله مشکی بودی.لپ تاپت هم آورده بودی.لباس یادم نیست چی پوشیدی…ازشانس بدت پسرخاله ام خونمون بود وآبمیوه شو ریخت رو لپ تاپت وشماهم به روی خودت نیاوردی.
    خطمو دیدی گفتی:چقدرقشنگه،خط من که اینقدرخوب نیست.
    بعد هی می نوشتی مهدی صالح پور که خطتو بهم نشون بدی. منم پی بردم که خوب نیست.
    بعدش نمیدونم چی شد کوله ولپ تاپت بود خونمون خودت نبودی.نمیدونم کجارفته بودی.همین لحظه بیدارشدم…D:
    +حالا واقعاخطت خوبه یابده؟ 🙂
    *اگه خواستی بیای درخدمتیم!البته خواب زن چپه.خواب دیدم اومدی شمال برعکس میشه میری جنوب!خخخخخخخ!
    تاحالاکامنت به این زیادی نذاشته بودم.

  37. راستی امسال یعنی سال۹۲سال ماره!
    شماهم متولد سال ماری!
    پس باید یه تبریک اختصاصی بهت گفت.
    سالت مبارک داداشی. 🙂

  38. سلاااااااااااام
    کلوچه ساکت اصن معلوم هس کوجایی شما؟؟؟
    چه چیزی پرسیدم
    خب معلومه دیگه درگیر برنامه این وقت ندارین ۳روزه دوربرگردون بی نوارو به امون خدا سپردیش رفتی
    اینا غرهای همیشگیه نگم نمیشه 🙂 به دل نگیر
    حالا بدون شوخی خسته نباشین

  39. سلام
    کاش منم تو زندگیم همچین روزای خوبی رو تجربه می کردم ولی افسوس این روزا در زندگیم هیچ معنای نداره):
    ولی از خدای بزرگ میخوام که همیشه از این روز های خوب داشته باشین.

  40. استاد یه سوال:این”چندمطلب تصادفی(شایدمرتبط)”رو خودت آخر پست میذاری یا همینجوری بصورت خودکار میاد؟

  41. اااااا ایول توی یه کامنت ها یکی نوشته بود شبا که رادیو جوان اینجا شب نیست گوش میداده و خوابش میبرده و تا صب هنذفری تو گوشش بوده !!!منم همین جور بودم خیلی افتضاح بود صب ها مثل شاسکولا بودم…آخی

  42. چ اتفاقتی مثلن دادا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    میگم این مشکل با گوشی اومدن سایتت حل نشدااااااااااااااااا!
    رسیدگی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مسسئولین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    کوجاین؟؟؟؟؟؟/

  43. سلام اون بیییز یعنی هستم کامنت نمیذارم فک نکنی نمیام اینجا

    یه چن تا انتقاد کنم از یه روز خوب ، بدون هیچ گونه تخصصی در امر نوشتندگی وتنها از روی حس دوخترونه(و اینکه میدونم واقعا به همه جاش فکر کردی و مطالبی که نوشتی پیوستگی دارن )اما:
    بیدار کردن صبحا با پارچ آب یکم کلیشه ست مثلا موبایل شو بذار رو زنگ بذار بغل گوشش بهش زنگ بزن اونم بیدار که شد به رذیلانه ترین شکل ممکن به حسابت برسه!..مثلا!.فک میکنم دخترا معمولا اهل حسابرسی سریع ن تا اینکه اون لحظه ب روی خودشون نیارن و بذارن بعدا تلافی کنن
    در مورد اینکه تا تو بهش برسی چی میخونه یا چیکار میکنه خیلی دیکتاتوری عمل کردی اگرچه میدونم این دختر رویاهاته اما خیلی شبیه خودته به نظرم بانو رو یه کم متفاوت تر ترسیم کن آدم فک میکنه مثلا مهدیه صالح پور ه یعنی دختریه درونت با خصوصیات خودت
    اونجایی که نوشتی گولت میزنه تو ماشین به شیشه ی سمت راننده نگاه میکنه… رو عاشقشم مدل شوخی های خودمه این خصوصیت بانوی رویاهات رو خیلی دوس دارم هوشمندانه ست!
    ولی کلا قشنگ جولان دادی واسه خودت تو یه روز خوب هرکاری دلت میخواد میکنی به قول اون کامنته بذار یه کم هم بانو صحبت کنه
    حق یارتون به قولی به امید یه هوای تازه تر..منتظر بعدی ها میمانم

  44. دوستان ! چرا اینجوری می کنین ؟! میام می زنمتونا !! من که خوشم میاد از این فانتزیا … !! خخخخخخخ ! مام فانتزی داریم مهدی صالح پورم فانتزی داره ! هعـی … !!!! :دی

  45. سلام دایی میتی
    ی چند وختی بود ب وبتون نیومده بودم.خوب بالاخره اون روز خوب رسید.براتون آرزوی سلامتی و شادابی رو دارم.راستی امروز حواستون باشه که ترقه زیر پاتون نترکه و شما صد متر بپرید بالا.
    این چند روز ک نبودم دلم برا نوشته هاتون تنگ شده بود.
    سال نو هم جلو جلو مبارک باشه داییی میتی.
    موفق
    یاعلی

  46. ساعت دقیق با کی بریم ۱۳ به در مشخص نشد آیا؟؟ فردا اولین قسمته خو بگین دیگه!؟!!
    با تشکر! شکلک انسان منتظر جواب!

  47. سلام
    مگه عمو حامد شماهارو اسیر گرفته به وبتون سر نمیزنین؟؟؟؟؟
    ای بابا
    این تایم برنامه روهم اصن مشخص نیست این که خوبه حالا اصن شبکه یک برنامه ای به اسم با کی بریم سیزده بدر رو تبلیغ نکرده
    فرداهم که عیده
    عید ت مبارک دادا مهدی وهمین طور برو بچه های دوربرگردونی امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین به همراه خونواده هاتون
    راستی از طرف من محمد طه ومحمد حسین روببوس (اگه دیدیشون وعیدو تبریک بگو!!!)چون با این اوضاع فک کنم خونه هم نمیری وای به حال این که اونارو ببینی

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید