چشمتون روز بد نبینه…!

311

چهارشنبه صبح امتحان اندیشه اسلامی۱ داشتیم که کلی واجب الوجود بودن و ممکن الوجود بودن و علت و معلول و… رو بررسی کرد یم و کلی هم فهمیدیم که بنده خداهایی که رشته اشون فلسفه و الهیات و اینهاست، چه عذابی می کشن! بعد از درک بچه های الهیات (که بنده خدا ها استادشون هم دکتر پوربافرانی ریاست دانشگاهه!) اومدیم نفس راحت بکشیم که از اتاق فرمان دانشگاه خبر دادن که پنج شنبه حتما باید پروژه مقدمات طراحی رو تحویل بدیم! ما ( ۵ تا از آقایون) هم از اونجایی که نبض دانشگاه رو در دست داریم(!) و هر کاری اراده کنیم، میسر میشه، رفتیم سراغ نسوان محترمه تا نظر اونها راجع به پیچاندن استاد رو بپرسیم!

خواهران ما هم در این نظرسنجی سنگ تمام گذاشتن و گفتن “ما هم کار نکردیم ولی کار می کنیم و فردا حتما میاریم! نمی شه که فردا دست خالی بیاییم!” و با این جواب دندان شکن کاملا ما رو قانع کردند و کلی از جهل مرکب خارج امون کردن! اونجا بود که فهمیدیم زیاد هم نبض دانشگاه در دستان ما نیست!

ما مثلا اومدیم عجله کنیم و خودمون رو هر چه زودتر برسونیم خونه ولی به جای دو ساعت معمول، ۴ ساعت توی ترافیک و بیابون و… علاف شدیم  و نهایتا ساعت ۳ رسیدیم خونه! اومدیم ناهار بخوریم که بازی ایران-سنگاپور  شروع شد! اومدیم بازی رو نگاه نکنیم و به کارهامون برسیم، دایی امون اومد! اومدن دایی هم به معنی چند ساعت کار داشتن با ما بود که متاسفانه به هیچ وجه قابل پیچش نبود!

توی رودربایستی موندیم و تا ساعت ۷ رفتیم دنبال کارهای دایی جان و راس ۷ و موقع “ا و د ا و د و اول دده” گفتن های اخبار ساعت ۱۹ کانال ۱ رسیدیم خونه!  هنوز دستمون رو روی دکمه پاور کیس نذاشته بودیم که پسرخاله خان زنگ زدن و گفتن شام داریم میایم! آخه عزیز من! ساعت ۷ میگن؟! نصفه شب کسی خونه ی کسی شام میره؟!

به هر حال، نیم ساعتی علاف خریدهای شامگاهی شده و نیم ساعتی با تلفن با بچه ها آخرین رخدادهای تحویل پروژه رو بررسی کردیم که ساعت شد ۸ ! یه ذره پروژه رو بالا-پایین کردیم و از زوایای مختلف نگاهش کردیم، دیدیم : “نه! یه ۷۰-۸۰ درصدی اصلاح می خواد!” خلاصه شروع کردیم به اصلاح و از اون طرف هر کس رد میشه یه تیکه و پیشنهاد و متلک و انتقاد وجک و اس ام اس و خبر و اطلاعیه و فحش(!) و… می گفت و رد می شد!

بعد از شام ملت رفتن سراغ تلویزیون و دیگر وسایل ارتباط جمعی، و ما تنها شدیم و نفس عمیقی کشیدیم و اصلاحاتی انجام دادیم! در حالی که به قول م.خانعلی زاده ملت دارن از گرسنگی می میرند و ما فکر پروژه آخر ترم هستیم(!)، کمی رفتیم سراغ حل مشکلات مملکتی و حرف های دکتر نوری زاده و سازگارا که چهارشنبه ها از وسیله ی ارتباط جمعی پخش میشه رو گوش کرده و کمی متحول شدیم!

دوباره سراغ پروژه رفته و تا ۳ صبح داشتیم کار می کردیم که اطلاع دادن ۳ صبحه! ما هم بعد از اعمال تغییرات گسترده و با استفاده از “اتوکد-اسکتچ آپ- تریدی مکس- پابلیشر-ورد-پاورپوینت و…” کار رو تمام کرده و خوابیدیم! صبح هم خسته و خواب آلود و تنها(!) درست مثل روز تحویل پروژه ی ترم قبل، دیر رسیدیم. از شانس، اولین نفر هم کارمون به بوته نقد سپرده شد و از شانس با یکی از همان نسوان کارمون مقایسه شد و از شانس کارمون بهتر از اونها بود و بهشون ثابت کردیم که باید نبض دانشگاه رو بدن دست ما و بدونن ما هر کاری می خواهیم بکنیم به نفع اونها و همه است! (این هم نتیجه گیری اخلاقی خاطره!)

پ.ن اول: این روزها خیلی کم پیدا شده ایم، شما چطور؟!

پ.ن بعدی:

تو میری و یه باغ سبز

درش به روت بازه هنوز

من باغ سوخته ام نازنین

پاشو برو باهام نسوز…                رضا صادقی

پ.ن ما قبل آخر:

۳ روز-۳ امتحان! جشنواره م.ص آسفالت کنی با حضور اساتید ریاضی و انقلاب و نقشه برداری!

زمان: ۳۰ دی الی ۲ بهمن           مکان: پ.ن.پ!

پ.ن آخر: باز هم اسرائیل شکست خورد! نمی دونم این صهیونیست ها چقدر رو دارن! هر دفعه میان جنگ راه می اندازن و هر دفعه شکست می خورن و هر دفعه میگن ما بردیم در حالی که باختن! اما جدا از شوخی من امروز مشکل روحی پیدا کردم! جمهوری اسلامی دم از پیروزی حماس می زنه در حالی که اسرائیل ۱۵ تلفات داشت و حماس ۱۲۵۰ نفر که یکی اشون هم وزیر کشورشون بوده! من نمی دونم ۲۰ سال بعد که بچه ام ازم پرسید “بابا! بابا! چرا وقتی کشته های اینا بیشتر بوده، ولی باز هم پیروز شدن؟!” چی جوابش رو بدم؟!  خدا همه امون رو به راه راست هدایت کنه…

تبلیغات

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید