نامه کورت‌ونه‌گات به میلر هریس

425

دهه‌ی پنجاه میلادی برای ونه‌گات جوان و عائله‌مند، با بی‌پولی و نارضایتی شغلی آغاز شد. ونه‌گات وقتی کارمند جنرال‌الکتریک بود، بعد از تلاش بسیار بالاخره توانست اولین داستانش را با نام «گزارش اثر بارنهاوس» در شماره‌ی ۱۱ فوریه ۱۹۵۰ هفته‌نامه‌ی کولیرز منتشر کند اما بعد از آن، اوضاع چندان بر وفق مرادش جلو نرفت. این نامه‌ها در همان دوران خطاب به میلر هریس نوشته شده‌اند. میلر، دوست و هم‌دانشگاهی کورت، مثل او برای روزنامه‌ی داخلی دانشگاه کرنل می‌نوشت و زمان جنگ جهانی دوم در یک هنگِ پیاده‌نظام در اروپا خدمت کرد. بعد از جنگ، میلر در کنار شغل اصلی‌اش (کار در کارخانه‌ی پیراهن‌دوزی ایگل که مال پدرِ پدربزرگش بود) شروع به نوشتن داستان کوتاه برای مجلات مختلف کرد. یکی از داستان‌هایش سال ۱۹۴۸ در هارپرز چاپ شد و دیگری که داستانی فکاهی در مورد گلف بود، سال ۱۹۵۲ در کولیرز. هریس و کورت در تمام طول زندگی‌شان دوست‌های نزدیک باقی ماندند.

 نامه کورت ونه گات به میلر هریس
۱۶ فوریه ۱۹۵۰
آلپلاوس، نیویورک

میلر عزیز،
من در این مدت، سراغت را از «فرد روزانو»، آشنای دوری که در دانشگاه شیکاگو پیدا کرده‌ام، می‌گرفتم. به من گفت که یک کارخانه‌ی پیراهن‌دوزی را می‌گردانی. اما خب، آدم متوهمی است. خیال می‌کند خودش هم رئیس انتشارات دابل‌دی است.

ناکس هم یک چیزهایی می‌گفت. می‌گفت یک داستان خیلی خنده‌دار درباره‌ی گلف نوشته‌ای «دنیا دارد بمب ‌هیدروژنی روی هم می‌گذارد، آن‌وقت تو برو توپ قل بده» و او هم آن را خریده. من بعد از شروع درخشانی که با «گزارش اثر بارنهاوس» داشتم، با تولید انبوه لاطائلات مزخرف، مشغول عملی‌کردن نقشه‌ی «چگونه زود پولدار شویم» هستم. البته هنوز موفق نشده‌ام. فکر کنم ناکس چند صباحی احساس کرد استعداد جدیدی کشف کرده ولی حالا دوباره دارد دست به دامان «یادو» می‌شود. خاک بر سرش!

از آن‌جا که پدر من معمارِ فقیر اما درست‌کاری است، من کارخانه‌ی پیراهن‌دوزی ندارم. اما یک زن و دو بچه دارم؛ به همین خاطر هم در جنرال‌الکتریک کار می‌کنم و در روابط عمومی برایشان اخبار تبلیغاتی می‌نویسم. از این‌ها:

«شنکتادی، نیویورک، ۱۶ فوریه: طبق اعلان رسمی امروز، مهندسین توانمند جنرال‌الکتریک موفق به تولید دستگاه الکتریکی محیرالعقولی شده‌اند که بازگشت مسیح در کنارش یک مساله‌ی عادی و پیش‌پاافتاده جلوه می‌کند…» و الخ.

شغل وحشتناکی است و برای همین، پول درآوردن از قِبَل نوشتن داستان‌های کوتاه، به‌نظرم خیلی جذاب می‌آید. ممکن است سال دیگر بتوانم به آن مرحله برسم. خدایا، چقدر دلم می‌خواهد که بشود. در آن صورت، البته که یک رمان درباره‌ی جنرال‌الکتریک خواهم نوشت؛ درباره‌ی یک انسان قرن بیستمی که راضی و خوش‌بخت زندگی می‌کند و نشان خواهم داد که آدم‌های افسرده‌ای مثل ما، اقلیت پرمدعای رقت‌انگیزی‌اند که می‌نویسند.

قربانت،
کورت

از همشهری داستان
شماره تیر ۱۳۹۳

تبلیغات

24 دیدگاه‌ها

  1. نوشتن شهامت زیادی می‌خواد و نویسنده شدن شهامت بیشتری! ولی فرق زیادیِ بین برتراند راسل شدن و کوئیلو شدن هست !؟

  2. الان خب ینی شما با این یارو همذات پنداری کردین!:o
    یعنی الان می خواین راجبه جنرال الکتریک داستان بنویسید!!
    در کل خسته نباشید!!! 😀

  3. سلام یه سوال
    من عضو سایت داستان همشهری شدم
    اما خوب الان به چه کارم میاد؟
    تو دکه های مجله فروشیم پیداش نکردم؟

  4. حسش برام خیلی قابل لمسه….آدم یه چیز فوق العاده رو از ته ته قلبش میخواد و تلاش هم میکنه ولی چیزی که داره و هست ۳۶۰ و حتی گاهی ۷۲۰ درجه با اونی که میخواسته فرق داره…اینجاس که دچار یاس عمیق فلسفی میشه….مثل اینکه دم سر در داشنگاه تهران وایستاده باشی بعد یهو از آزاد تهران مرکز سر در بیاری.

  5. منم خییییییییییییییییییییلی دوس دارم یک نویسنده بشمومی خوام اسممو به عنوان نویسنده رو جلده کتاب چاپ بشه.اون روز بهترین روز زندگیم خواهد بود.البته برای این موفقیت باید زیاد تلاش کنم

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید