علیرضا قزوه و یک شعر مستهجن و ضدایرانی!

701
علیرضا قزوه شاعر نان به نرخ روز خورِ جبهه انقلاب، در جدیدترین شعر (اسمش را می شود گذاشت شعر؟) خود با عنوان «عقاب و جعبه ی کبریت!» اوج فرهنگ خودش و همفکرانش را به نمایش گذاشت. دوربرگردون، به شدت از اینکه چنین نوشته مستهجنی را هم‌رسان می کند از شما معذرت می خواهد. اما در این متن، نشانه هایی ست برای آنان که می اندیشند! برای کسانی که علیرضا قزوه، نماد فرهنگشان است و از نظرشان، خانه دختر و خانه پدری و استراحت مطلق، فیلم های ضدایرانی و مستهجنی هستند که برای مقابله با انقلاب ساخته شده اند.
خدا را شکر که این افراد، سینما بلد نیستند… هر چند شعر را هم بلد نیستند اما تجربه اش می کنند. خدا را شکر موسیقی نمی دانند، خدا رو شکر از تئاتر هیچ اطلاعی ندارند. خدا را شکر تلویزیون مملکت دست این افراد نیست. و صدها مرتبه خدا را شکر!
در کمال شرمندگی، در ادامه، این شبه شعر علیرضا قزوه را بخوانید؛ تجربه بامزه ای ست.
می شد با یک مشت گوجه فرنگی لهیده در دست
با چند سنگ و چند تخم مرغ بدبو
به استقبال مردی رفت
که آمد و رفت
مردی که سه شنبه های مرا غمگین کرد
می خواستم قی کنم بر فرش قرمز دیپلماسی
که پهن شد به خاطر اردوغان
تنها به خیابان زدم
در اعتراض تک نفره
پیاده راه افتادم به سمت خیابان
و فکر می کردم به روز قدس
به بیست و دوم بهمن
و فکر می کنم
به شرم الشیخ تا ژنوو لوزان
و فکر می کنم به اسلام
که پر شده است از زخم و بمباران
از کمربندهای انفجار اسرائیلی و سعودی
از سوسمار و اف شانزده
از قرص آرام بخش و خیانت
و فکر می کردم به  اردوغان و شاه قطر
به سرنوشت مصر و محمد المرسی
به  السیسی
که حس می کند کسی ست
که می تواند خطابه بخواند
و نقش جمال عبدالناصر را بازی کند!
و فکر می کنم که شمر تعزیه
لباس سبز اتقیا را
دزدیده است
حال آن که او گماشته ی چاقو است
و فکر می کنم
اصلا چه اتفاق می افتاد در جهان عرب؟
در اسلام
در مکه و مدینه و استانبول
اگر کسی به نام ملک سلمان
در ریاض نبود
اگر پاچه ورمالیده ای به نام اردوغان
اصلا وجود نداشت
چه اتفاق می افتاد در جهان
اگر سر در شورای سازمان ملل
بالای یک میخانه بود
یا یک فاحشه خانه
که در آن توله های ملک عزیز می لولند
کاش یکی از گارسون ها بودم در هتلی در لوزان
و می زدم زیر همه چیز
از شرم الشیخ تا لوزان و تا ژنو
انگشتم را می گذاشتم بر ماشه های گوجه فرنگی های له شده
و شلیک می کردم
به صورت کلاغی به نام اردوغان
به مخرج ملک سلمان مرده و سیسی گازدار
به صورت خلیفه ای به نام منصور هادی
و پرت می کردم
به چشم پنج بعلاوه ی یک
و این منم هنوز
حنظله ای به نام شعر
گنجشکی در لباس احرام
مخالف قورباغه هایی که هر روز
در صدر اخبار جهان نق می زنند
در الجزیره و بی بی سی
خرخاکیان و سوسک های وطن فروش
که فارسی را
به لهجه ی پاریسی
پارس می کنند
قلم به مزدهایی که تحلیل سیاسی می کنند
در من و تو ی گوگوش
در صدای امریکا
جاسوس هایی با ریش های حنایی
در انگلستان و شانزه لیزه
که در حدیث های تحریف
دنبال اتهام تازه می گردند
برای فاطمه (س) و علی(ع)!
و فکر کرده اند که تهران
جایی برای مسجد ضرار وهابی هاست!
و آخرین رفراندم شان
تا هنوز همان سقیفه است!
طوفان قاطع!
بادی بدبو
که ول شده است
از معده ی گشاد ملک وهابی!
یمن…
صدای ناگهان بلال
بوی خوش اویس قرن
و انصارالله
خارچشم امپراطوری عثمانی
برادران مالک اشتر
عمار یاسر علی(ع)
باران ناگهان خداوند…
**
در چارشنبه های آخر سال
ده هزار کیلو اورانیوم غنی شده را آتش زدند
تا از رویش بپرند
جان کری
خانوم شرمن
آقای فابیوس
به شرط آن که چهارشنبه سوری را
به رسمیت بشناسند!
سلام و عرض ادب
به بز
به سال بز!
ای کاش ماهواره ها و دیپلماسی نبود
ما در غار می زیستیم
و در امان بودیم
از  سرطان و نطق پریزیدنت ها
از شاخ و شانه کشیدن های بزمچه ها
باختیم،
همان شبی که به گرگ ها دست دادیم
باختیم
نه با کم و زیادی سانتریفیوژها
با خنده ها و مغازله ها و لبخندپرانی ها
باختیم
وقتی که از یمن نگفتیم و دشمن ما
از اسرائیل گفت
نه طعنه نیست
بگو بنوازند
بگو به خیابان بریزند
حتی تمام مرغ ها و خروس ها
تمام بوقلمون ها و غازها
به اردوغان خوشامد بگویند
بگو به خانه بیایند با بفرما شام
با تریپ خفن فراک و به لهجه ی امریکایی
با تریپ من و تو و  بی بی سی و وی او آ
و دور بریزیم
شبکه ی افق را و باران را!
شاید اگر سپاه نبود
موشک های بالستیک را
با رقص های باله عوض می کردند!
تمام شد و رفت
فروختیم پول نقد را
به تخفیف تحریمی!
دماوند را
به جقجقه ای کوکی!
فردو و فردوسی را به قطعنامه ای
عجب زنده کردی زبان انگلیسی و  پاریسی را…
شما فروختید
باران های موسمی را
به آبنبات و قیچی و ناخن گیر!
ستاره را
نگاه  نگران شهید آوینی را
به یک بسته آدامس خارجی !
شما فروختید اشک های آرمیتا و علی رضا را
به روبانی بنفش
 ما در ژنو
سی و پنج بر هیچ باختیم
حتی خیال کنید سه بر یک
مثل بازی سوئد با ما
یا سیصد بر یک
چه فرق می کند وقتی
در منطق شما
یک بزرگتر از سیصد است!
حالا ما مانده ایم
عقابانی در جعبه های کبریت!
باید از بیست درصد آگاهی خود
هفده درصد را دور بریزیم!
باید به انتظار پوست تخم مرغ اسرائیلی بنشینیم
تا سوخت هسته ای ما
از تل حبیب برسد لابد…
حبیبی آه حبیبی!
شما را به پوست هندوانه ی اتمی بشارت می دهم
حبیبی آه حبیبی!
اجر شما با شرکت حاج حسین سوهانی و ظریف
حبیبی آه حبیبی!
مگر که بود دلواپس نخست؟
غیر از امام خمینی!
مگر دلواپسان عشق که بودند؟
غیر از شهیدان؟
حالا چرا دلواپسی فحش می شود؟
و می نشیند در دهان مفتی و
می نشیند بر دهان  جماعت انیستیتو گوگوش!
و ما یادمان می رود
که نام شهیدان هسته ای چه بود؟
و ما فقط به کلیدهای شکسته فکر می کنیم
در پشت درهای باز!
و ما فقط به تویتر فکر می کنیم
به فیس بوک و اینیستاگرام
و یادمان رفته ست
هنوز روح الله
عظیم ترین نام است
و نام این چند وزیر خارجه و
این چند دور و بری هایش
از یاد می روند
بعد از کشیدن این همه هورا برای فتحعلی شاه قاجار!
ظهور یک حسن علی منصور!
حراج عشق و پپسی
دوباره قطعنامه ی پانصد و نود و هشت
دوباره کشتی ها را بار کردند
اراک و فردو و باران را با هم
برادران معمرالقذافی!
و بار کشتی تان کنید
قبر شهید شهریاری را…
و بار کشتی تان کنید
پاهای قطع شده را…
و بار کشتی تان کنید
شعر را و انقلاب خمینی را؟
و بار کشتی تان کنید
دلواپسان زخم خورده ی این انقلاب را
و پر کنید انبارهاتان را
از پس مانده های بی خیالی و بشکن بشکن
و یادتان باشد
این ها صاحب دارند
و قهوه های فرانسوی ژنو
شکلات های انگلیسی لوزان
قیمت نان سنگک را پایین نمی کشند
دارد چرخ مردم ما می چرخد
دارد چرخ های پورشه ها می چرخند
در سال همزبانی و همدلی!
سکوت نمی کنم
در برابر این همه ترکمان چای
این همه ترکمان قهوه و نسکافه
**
تنها به خیابان می زنم
با گوجه فرنگی های له شده
و می کوبم
به صورت اردوغانها
به صورت روزنامه های سازشکار
به صورت آقاخان های نوری و
امیرکبیرهای قلابی…
و این منم هنوز
حنظله ای به نام شعر
و آمده ام دوباره بوق بزنم که:  آی ی ی مردم!
مواظب  باشید
می خواهند با چند آب نبات قیچی
کدخدا را خدا کنند
و شیطان را
برای همیشه با خدا آشتی بدهند!
تبلیغات

21 دیدگاه‌ها

  1. انقد طولانی بود که همشو نخوندم

    دروغ چرا چون تو ی خانواده بسیار سیاسی رشد و نمو یافتم از سیاستو البته فلسفه متنفرم و من جنمو لابد اونا بسم ا…!!!!!!!!!!!!!

    اما از لحاظ ساختاری از این نوع سبک مثلا شعر خیلی بدم میاد

    اسم اینو میشه گذاشت(متن انتقادی) ه

    خلاصه بگم از سیاستو فلسفه متنفرم ی کار نکنین از شعرو ادبیاتم بدم بیاد

  2. و ی چیز دیگه
    که تجربه من از ۲۲ سال زندگی تو یک فااااامیل بزرگ سیاسی و سیاست مداره

    در گوشی بگم به هیچ سیاستو سیاست مداری اعتماد نکنین

    سیاست یا بهتر بگم سیاست مدار بی پدرو مادر تر از چیزیه که توی مثال میارید
    وهیچ وقت اون چیزی نیست که شما میبینید یا میشنوید

    مثل یک کادوی خیلی شیک میمونه که توش یک کیلو تی ان تی با ی بمب ساعتیه

  3. سلام.

    با حرفهاتون تا حدودی و حتی بیشتر از حدودی موافقم!
    اما
    در کل جز منتقدین توافق نامه ژنو هستم.واینکه فقط میتونم بگم نگرانم و دلواپس!البته با تمام اعتمادی که به آقایون توافق کننده ایرانی دارم اما اون قدر تاریخ برام درس عبرت شده که بدونم آمریکایی ها چه آدم هایی هستن!فکر میکنم شماهم بخوبی این قضیه رو درک کردید…

    آی چوپان حذر از خاب که تاوان نتوان

    چشم بستی گله از گله ی گرگان نتوان

    گرگ، گرگ است اگر اخم اگر لبخندست

    بی طمع نیست سلامش هنرش ترفند هست

    غرب آنجاست که خورشید نهان می خواهد

    مرگ هنگامه ی آتش نفسان می خواهد

    وام میهن پسرش را به جهان می خواهد

    مار بر دوش کهن مغز جوان می خواهد

    تا جهان سفره ی ضحاکی خون خواران است

    مادران را چه امان از هوس ماران است

    این دلیریست که دلواپس مادر باشی

    در پس دشمن خون خواه دلاور باشی

    صف به صف در کف دشمن همه جام زهر است

    با تو اما می خمخانه ی خرمشهر است

    در تن این وطن روح خدا تا جان است

    یک جهان منتظر پرچمی از ایران است

    یک جهان منتظر پرچمی از ایران است

    همت افزون کن چون کام جهان آرام باش

    تاج ضحاک بخواه کف کن و پا برجا باش

    پـــــــا بــــــــرجـــــــا بـــــــــاش

    پن:ما ایناشعار و شاعران رو قبول داریم…
    امثال سیار،عرفان پور،فردوس و….

  4. این که شعر باید خودش معرف خودش باشد یک اصل تردید ناپذیر است. خیلی ممنون که باعث شدید بعد از مدتها در آیینه ی یک شعر خیلی از واقعیت های جامعه ام را ببینم. دست مریزاد به شما و به جناب آقای قزوه که بسیار متفاوت می سراید.

  5. خخخخخخخخخخخخخخخخخخ :))))))))))))))))))))
    به جان خودم این میخواسته شعر طنز بگه (البته بهتره بگم مضحک، حیفه اسم طنز که روی این شعر بیاد) اشتباهی سیاسی شده!
    اصن من نه از سیاست چیزی می ذونم ! نه کاری به ژنو و لوزان و عربستان و … دارم ! فقط میدونم که شعرش افتضاح بود!

    فک کنم اگه این شعره رو سال دیگه بدن به آقوی همساده یا پسرعمه زا که از روش بخونن خیلی با مزه بشه :*)

  6. رسما با خواندن وبتون به این نتیجه رسیدم
    دنیا وحشتناکه
    بیشتر از اون که بدونی 🙁
    این اقا تو کتابامون شعر دفاع مقدسی گفته .من اون شعر و قبول کنیم یا اینو؟!
    +یاد جناب ی گ افتادم شعراش بعضا اینجوریه زمین تا اسمون فرق دارن !

  7. من دو سه خط اول شمارو که خوندم از ناراحتی داشتم سکته میکردم.
    چقد بددهن و کینه ای و نفرت انگیز مینویسید! کجاست اون صالحپور باهوش و خوش قلم که یواشکی و خیلی ریز و نرم منظورشو میرسوند؟
    نان به نرخ روز خور یعنی قبل انقلاب داشت وسط خیابون بندری میزد الآن نظرش عوض شده؟! شماها مثلا خبرنگارید و باید بیطرف باشین خیر سر بنده.بعدم همونیکه دوسش نداری ولی قبولش داری همین دو روز پیش تو سخنرانیش گفت همه حتی دلواپسا حق حرف زدن دارن. نمیشه که فقط اون وریا شعر بگن.

    جبهه به اصطلاح انقلاب؟!مطمئنی داری تو رسانه های همین کشور کار میکنی؟

    هرچند شعر قزوه هم دیگه افراز بود.از شما میپرسم آقای قزوه! چی شد از نخلستان تا خیابان؟!

    • واقعا متاسفم آقای صالح پور ولی با حرف این دوستمون موافقم (آزادی بیان است دیگرو من نظرمو گفتم)با اینکه به شدت طرفدار قلمتون بودم (البته هستم اگر که باز به حال و هوای خودش برگرده)آقای قزوه !ممکنه این شعرشون ساختار ادبی نداشته باشه ولی احساسشونو بیان کرده گرچه همچین توقعی از ایشون نمیرفت:|البته ما نمیتونیم منکر اشعار قبلی ایشون باشیم که بعضیهاش واقعا زیباس!متاسفم آقای صالح پور ولی شما هم با قلم تندی که بکار بردین پس فرقتون با ایشون چیه که فکر میکنین اعتقادات اشتباهی دارند؟:(این آدم سالهاس داره برای انقلاب قلم میزنه(با درست و اشتباهش کاری ندارم)و هر آدمی ممکنه اشتباهاتی داشته باشه!میخوام بدونم شما از همه نوشته هاتون ,راضی بودین آیا؟!
      +متنفرم از سیاست که نویسنده با احساسمونو اینطور تند و خشن کرده 🙁
      با این حال موفق باشین جناب صالح پور ما زود در مورد شما قضاوت نمیکنیم و هنوز طرفدار نوشته هاتونیم:)

      • چند نکته!
        اول اینکه آزادی بیان یعنی همین! که ایشون حرف دلشونو بزنن و ما هم حرف دلمون رو! ایشون توهین کردن و من هم در واکنش به توهین های ایشون، البته که سعی کردم توهین نکنم، ولی تند نوشتم. اصلا هم اعتقاد ندارم که ایشون جبهه انقلابه و ما ضدانقلاب! ایشون هم داره کار فرهنگی می کنه و من هم به نوبه خودم دارم فعالیت می کنم. همونقدر که من نباید همراه با توهین مطلبی بنویسم و اگر نوشته باشم، بابتش معذرت می خوام… ایشون هم حق ندارن به اسم کار فرهنگی و به اسم انقلاب به هر کس و هر جا که دلشون می خواهد توهین کنن.
        ضمن اینکه من اصلا آقای قزوه رو عضو جبهه انقلاب نمی دونم

        + عیب نداره. میشه با تمام این تفاوت نگاه ها، کنار هم توی این کشور زندگی کنیم و اصل آزادی، همینه.

    • این شعر میتونس با همین موضوع خیلی زیباتر گفته بشه :(نوشته آقای صالح پورهم میتونس خیلی زیر و دقیق انتقادی باشه که نبود!!:(چون بلاخره این شاعر و خیلی از شعرای دیگه قابل احترام اند بخاطر کارهای موفق قبلی که داشتند

    • البته که من همیشه دست به قلم که می برم تند میشم!
      نان به نرخ روز خور هم یعنی اینکه از جنگ و اتفاقات روزمره، اون طور که بیشتر تحویلش بگیرن، به صورت شعر میاد خودش رو تبلیغ میکنه که کار کثیفی ه.
      بنده رهبری رو دوست دارم، اما ایشون گفتن انتقاد همراه با توهین نباشه. آیا آقای قزوه بدون توهین منظورش رو رسونده؟
      جبهه انقلاب اینی نیست که به شما گفتن؛ اینها دارن از اسم انقلاب سواستفاده می کنن.

  8. فک نمیکنم خیلی اعتقاداتمون از هم زاویه داشته باشه،هرچند تو بحث “آزادی بیان” و “خطوط قرمز در تند نوشتن” نظر بنده به همون کامنت قبلیم نزدیکتره!

    (احترام و ادبتون تو جواب قابل تقدیره.دقیقا هنر همینه! کار به تنش و اختلافای عمقی که میرسه یهو همه چی رو آروم کنی.باریکلا)

  9. رودخانه پلمپ شد
    ازسیاست نگو که بیزارم بی پدر مادر است وسرراهی
    مثل روباه قصه ها مکار لیز ولغزنده مار یا ماهی
    چون طنابی پرازگره مانده زیردندان تیزبعضی ها
    هیج کس فکربازکردن نیست فصلی ونوبرانه و گاهی
    از شک وکینه وحسد لبریز پشت پا می زند به منطق ها
    مردم مانده در دو راهی را می کند سوی دره ها راهی
    خوشی و خرمی و اسایش سربریده به شهر ویلانند
    زندگیِ بدون وحشت وترس مانده انجا میان درگاهی
    جنگل از رد پای قانون پاک شسته ورفته است بی تردید
    میشود رفت و دل به دریازد بی صدا مثل کفتر چاهی
    قبل پنجاه وهفت ازسرما دستهامان پرازترک میشد
    سرخی خون وترکه های انار شاهد ماست دفتر کاهی
    بعد پنجاه وهفت هم خوردیم سیلی از اشنا وبیگانه
    ترکه ها رنگشان عوض میشد درد دارد همیشه اگاهی
    پوستین ها عجیب مد شده است توبه ی گرگ هم که معلوم است
    مارها را ببین سرشانه در وفور دروغ و خود خواهی
    به خدا گفته اند با ما باش به وطن گفته اند رسوا باش
    رود خانه پلمپ شد اما به زمین گفته اند شو راهی.

  10. زبان ایشون بسیار زشت و متاسفانه فوق العاده سخیفه، ما در ادبیاتمون بزرگانی داشتیم که مهمترین مسائل سیاسی زمان خودشون رو با زبانی بسیار شیوا بیان کردند. امیدوارم یاد بگیرند توهین کردن اسمش شعر نیست. بنده تا اواسط به اصطلاح شعر ایشون رو خوندم و رغبت ه خواندن ادامه اش نداشتم چون فوق العاده تزاحم تصاویر آزاردهنده داشت و پر از حشو بود، شاید اگر روی کاغذ فحش می نوشتند بهتر از این در می آمد.

  11. از اون جایی که هرکسی نظر خودشو داره باید بگم که به تحلیل شما ازاین شعر احترام میزارم .
    همونقدری که به شعر ایشون هرچند ادبیات این شعر بسیار متفاوت ازکارهای دیگر آقای قزوه بود.
    اما لحن شماهم تند بود همونقدر که شعرایشون
    و دوتا نکته یکی درباره قالب شعر که گفتین به نظر شعر نمیاد که منم به شخصه به این سبک علاقه ای ندارم ولی این روزها اپیدمی شده و احتمالا باید بهش تا چند وقت دیگه احترام بزاریم.
    ایشون به عنوان یه شاعر حق دارن حرفشونو تو شعر بزنن همونقدری که شاعران مخالف با گرایش سیاسی ایشون این حقو دارن !
    حرف آخر:فعالان جبهه انقلاب نان به نرخ روز خور نیستند و اکثرا نانی برای خوردن ندارن!
    هرچند که گرگ در لباس میش پیدا میشه

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید