صدای سوت سکوت

648

صدای تیک تیک ساعت اتاق شماره ۵۰۳ هتل، غیرقابل تحمل تر از دیگر ساعت هایی که تا به حال تجربه شان کردم بودم، بود. نمی توانستم تحملش کنم. اینکه نمی خواستم یا نمی توانستم برای خودم هم مشخص نبود. اما صدای ثانیه شمار ساعت، دیواری، بزرگترین مانع خلق سکوت مطلق بود. صدایش مثل یک بمب ساعتی که آدم را لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر می کند، وحشتناک بود. ترجیح می دادم بمب ساعتی به خودم ببندم تا اینکه یک ساعت دیواری بخواهد درِ گوشم گذر این دقایق را برایم تشریح کند. یادم است یک بار عقربه ثانیه شمار را از توی ساعت درآوردم اما صدای تیک تیک، این بار خفیف تر و مخوف تر، ادامه پیدا کرد و مجبور شدم باتری اش را هم در بیاورم. درست مثل روزی که تازه ساعت مچی دستم کرده بودم و می خواستم بخوابم؛ مثل همیشه دست چپم را از روی صورتم رد کردم که هم مطلقا هیچ نوری به چشمانم نتابد و هم عادتِ گیر دادن دستم به یک جا حل شده باشد. اما صدای دیوانه کننده تیک تیک ثانیه شمار ساعت مچی که در فاصله دو سانتی به گوشم داشت آخرین ثانیه های پنج شنبه را به اولین ثانیه های جمعه می رساند؛ خواب را از چشم هایم گرفت و مجبور شدم ساعت را توی کشو، زیر حوله ها بگذارم تا مبادا صدایش حتی به اندازه صدای پای مگسی که روی شیشه پنجره راه می رفت، هم به گوشم برسد.

نمی خواستم بلایی سر ساعت دیواری هتل بیاورم. جز خارج کردن باتری اش، بلای دیگری سرش نیاوردم. از اتاق کناری هم صدای متناوب برخورد تخت به دیوار، قطع شده بود و گویا آن‌ها هم دیگر از تکرار کارشان خسته شده بودند. ساعت موبایل، یک و چهل دقیقه را نشان می داد. یک تماس از دست رفته داشتم. البته من نمی دانم چه کسی اولین بار در ترجمه Missed از «از دست رفته» استفاده کرد. من تماسی را از دست نداده بودم اما از نظر مترجم منوی تلفن، گویا تماسی از دست رفته بود. دلیلی نمی بینم به شماره هایی که در لیستم ندارم‌شان جواب بدهم؛ جز شماره ای که نیاز به اضافه شدن در لیست ندارد، لیست مخاطبین ندارم. این بار به نظرم بهتر ترجمه کردند «مخاطب»؛ یعنی کسی که به صحبت هایت گوش کند، که برایش حرف بزنی، شعر بخوانی، بنویسی و ببینی اش؛ حتی اگر نخواهد تو را ببیند و بشنود. وقتی مخاطب نداشته باشی، مسلماً داشتن لیست بلند بالای مخاطبین احمقانه ترین کار دنیاست. اصلا به نظرم عبارت «لیست مخاطبین» هم ترجمه بی معنی ای دارد. مگر در همایش بین المللی سخنرانی می کنیم که بخواهیم لیستی از مخاطبین داشته باشیم؟ یا مگر آدم بنگاه خبرپراکنی است که بخواهد لیستی از مخاطبین داشته باشد. که مثلا برایشان خبرنامه ارسال کند؟ من ترجیح می دهم تلفنی داشته باشم که Contact را «دوست» ترجمه کند، هر چند ترجمه اش اشتباه باشد.

نمی دانم چرا؛ اما یاد صدای فشردن دکمه های گوشی های قدیمی افتادم. خیلی بیشتر از ثانیه شمار ساعت کلافه ام می کرد. ترجیح می دادم هیچ کاری با موبایلم نداشته باشم که مجبور نشوم صدای فرو رفتن دکمه هایش در بورد اصلی موبایل را بشنوم. اما هیچوقت نمی شد. مجبورم می شدم که دانه دانه دکمه ها را پشت سر هم ردیف کنم برای یگانه «دوست»ِ «لیست مخاطبین»م! آدم تا وقتی مخاطب دارد، زنده است. یا شاید هم تا دوستی داشته باشد، زنده است. یا شاید هم تا حرفی برای گفتن داشته باشد، زنده است. فرقی هم می کند مگر؟ این بار مجبور نبودم صدای گوش خراش ساییده شدن دکمه ای به دکمه دیگر را تحمل کنم. اعصابم را خوررد می کرد. درست مثل صدای سر خوردن آب از معده به روده! صدای آن هم خیلی حالم را خراب می کند. درست در آستانه رسیدن به آن سکوت مطلقی که ساعت ها برای رسیدن بهش تلاش کرده بودم، آخرین لیوان آبی که یک ساعت قبل ترش سر کشیده بودم، از معده ام به سمت پایین سر می خورد و صدای چندش آور از خودش درمی آورد. اینجا دیگر باتری در کار نبود تا درش بیاورم و از صدایش خلاص شوم. آخرین تلاش های غیرارادی بدنم بود برای بروز زندگی؛ مثل وقتی که طبق عادت دست چپم را روی سرم قرار دادم و صدای ترکیدن حباب غضروف شانه راستم که کشیده شده بود، سکوت را شکست. برایم فرقی نمی کند که همین الان به هدفم برسم یا چند دقیقه دیگر. حساب اینکه چندمین تلاشم برای رسیدن به سکوت بود هم از دستم در رفت. امیدوار بودم تختی که رویش دراز کشیده بودم، هوس قولنج شکستن نکرده باشد. زمان را از زندگی حذف کردم؛ نفهمیدم کی، اما بالاخره سکوت برقرار شد. این بار آن‌قدر این چند ثانیه ی لعنتی دوست داشتنی طول کشید که توانستم صدای سوت سکوت را بشنوم. انگار موفق شده بودم. فکر کنم معده ام هم متوجه ارزش این سکوت شد که دیگر دست از سراندن آب به روده برداشت. غضروف ها هم آرام شدند و به صداهای عجیب و غریبشان پایان دادند. وقتی برای آخرین بار دندان هایم را به هم ساییدم، صدای سوت همچنان ادامه داشت. فکر کنم همه چیز درست عمل کرده بود.

تبلیغات

15 دیدگاه‌ها

  1. سلام . داستان کوتاه « صدای سوت سکوت » ازنظربنده که مدتهاست داستان مطالعه می کنم عالی بود . ساختار داستان کوتاه به خوبی در آن رعایت شده است. تعلیق به زیبایی درآن وجود داشت وخواننده را به خوبی تا انتهای داستان باخود همراه می کند . توصیف ها با انتخاب درست کلمات ، به زیبایی اثر کمک کرده است واگر توصیف در اثر داستانی نباشد یعنی حضور نویسنده در اثر حس نمی شود وبه کلام آخر که همه چیز به نظر بنده عالی بود. لذت بردم دوست عزیز

  2. سلام.این داستان خیلی عالی بودواقعا.من خودم خیلی اهل نوشتن هستم وواقعا دلم میخوادنویسنده باشم.ولی هنوزنمیدونم موضوع این داستانی که قراره بعدهاکتاب باشه چی باشه.یک کتاب اموزشی وتمرینی شطرنج هم تالیف کردم , انشالله تادوهفته دیگه چاپ میشه.نمیدونم باید مضمون داستان رو هرروز خلق کنم یااینکه ازابتدا نتیجه ی داستان روبدونم و بعد شروع کنم به کتاب نوشتن….خیلی اهل کتاب خوندن هم هستم.

  3. با سلام و عصر بخیر…می خواستم بدونم اگر داستان خودمون هم براتون بفرستیم امکانش هست تو وبسایتتون منتشر کنید؟.. بعد یک سوال دیگه چطوری می تونیم براتون بفرستیم؟مثلا از طریق ایمیل؟

  4. چه پایان هول انگیزی !
    البته من از روی جملاتی که داده بودید یک حدس هایی زده بودم که اخر داستان یک جورهایی به مرگ ختم می شه.
    خوب بود و موفق باشید

  5. سلام.
    من ۱۹ سالمه. میخوام نویسندگی کنم.
    اگه فکر میکنید میتوانید به من در این کار کمک کنید به ایمیلم پیام بدهدید.
    انقدری از استعدادم مطلع هستم که بدانم اگر کمکم کنید شما هم هم از نظر معنوی ضرر نمیکنید.
    تشکر از اینکه وقت گذاشتید و خواندید اقای صالح پور
    ان شاء الله خدا هم در ازای کمک بی منتتان پیشاپیشش اگر گرهی داشتید باز کند.

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید