شوک

341

سخت ترین لحظات عمرم بود. اونقدر سخت که الان بعد از چند روز هنوز توی شوک ام. استرس ولم نمی کنه. دلشوره عذابم میده. یه لحظه نمی تونم اون چند ساعت رو فراموش کنم… پنج شنبه گفتم بعد از ۳-۴ تا امتحان، یه روز بشینیم استراحت کنیم و لذت ببریم…  دقیقا ۸ شب شد… خونه خواهرم بودم که بابام زنگ زد “مهدی بدو بیا… مامانت حالش به هم خورده…” با لباس خونه گی و با دمپایی و با ۸۰ تا سرعت توی کوچه(!)، ۷-۸ نفر رو آسفالت کردم و رسیدم خونه! انتظار داشتم مادرم ضعف کرده باشه و نهایت حالت تهوع داشته باشه ولی… ولی تو اتاق با پیکر نیمه جون مادرم که وسط اتاق افتاده بود مواجه شدم… کپ کردم… هنگ کردم… نمی دونستم چیکار داشتم می کردم… فقط می دونم یه کم سر بابام داد و بیداد کردم که چرا حداقل همسایه رو خبر نکردی و از اون طرف سریع مادرم رو رسوندیم بیمارستان…

پرستاره هم یه دختر جلف بود که با ناز و اشفه فشار مادرم رو می گرفت و ما رو آسفالت کرد تا نوار قلبش رو بگیره… بعد هم دو تا آمپول زد و رفت! مادر ما همونجوری بیحال روی تخت بود و یارو دکتره می گفت “هیچی نیست! خوابه! خانم ها همشون اینجوری اند! بعد از اعصاب خوردی، خودشون رو به خواب می زنن! هم می شنوه و هم می فهمه ولی به روی خودش نمیاره!”  دیدم همینجوری داره هذیون میگه که یه کم داد و بیداد کردم و یارو تازه  به خودش اومد و مادرم رو معاینه کرد و گفت “تا یکی دو ساعت دیگه به هوش میاد!” (نمی دونم با زنش دعوا کرده بود یا هر چیزی که بود، کلهم آنتی فمینیست شده بود!) دایی ام و زندایی ام هم اومدن و بعد از دو ساعت مادر ما حالش خوب شد و اومد خونه! گویا حمله عصبی بوده و چیز خاصی نبوده… فقط این وسط ما (اطرافیانش) آسفالت شدیم و مردیم و زنده شدیم…

تو اون گیر و دار یه خانمی بود گیر داده بود به من که “چرا اینجوری می کنی و چرا ادا اصول درمیاری؟ مادرت از دست تو اینجوری شده… خودت رو کنترل کن! به خودت رحم کن… تازه اول جوونی اته…” خواستم خفه اش کنم که متاسفانه کنترل ام رو دست گرفتم و چیزی بهش نگفتم! فقط رفتم بیرون و یه آبی به دست و صورتم زدم  و آروم شدم… وگرنه یه بلایی سرش می آوردم!

پ.ن اول:

چه هفته ی بدی بود… ۳ تا امتحان “…تیک”… فوت یکی از بچه های ترم بالایی… قضایای مادرم… قضایای غزه و انقلاب و…

پ.ن دوم:

همشهری جوان به ۲۰۰ نزدیک شد… ۴ سال گذشت! از عمر ما هم ۴ سال گذشت و… عمره که داره می گذره و قدرش رو نمی دونیم…

پ.ن ماقبل آخر:

این ترم تموم شد و کلاس های ترم ۴ تعیین شد… پیش به سوی نصف لیسانس!

پ.ن  آخر:

به همین سادگی…

تبلیغات

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید