شوخی با داستانک

200

روزی باباهه خسته و کوفته از سرکار برگشته  بود. با بدبختی(!) در رو باز کرد. مثل همیشه بچه اش رو دید! دیگه حالش از این صحنه داشت به هم می خورد! ولی این دفعه فرق می کرد! بچه اش اومد پیش باباش و گفت: بابایی! بابایی! تو هر ساعت چند تومن کار می کنی؟

باباش هم عصبانی شد و گفت: “پدر سوخته! به تو چه؟ می خواهی چیکار؟ باز می خوای من رو تیغ بزنی؟ برو گمشو اتاقت ببینم!  جوجه واسه من شاخ شده!”

بچه هه که خیلی ضدحال خورده بود رفت اتاقش! اون طرف هم باباهه هنوز عصبانی بود. “فسقلی! چه سوال های می پرسه؟! می خواهی چیکار من ساعتی چند کار می کنم؟ من خسته و کوفته توی روز آسفالت میشم بعد باید بیام اینجا به چه سوالایی جواب بدم؟”

ناگهان ندایی توی گوش باباهه پیچید! ” مرتیکه! چه وضع برخورده؟ خجالت نمی کشی؟ بزنم بترکونمت؟ بچه هه گناه داشت آخه! سنگدل! مثلا بچه ات بود!”

باباهه بعد از یک حرکت ویبره ای، متحول میشه و میره در اتاق بچه اش!

– پسرم! بیا ببینم چی می گفتی؟ می خواستی چیکار؟

–  برو بابا! حوصله ات رو ندارم!

– هوی! ناسلامتی من باباتم!

– خوب! بیا تو ببینم چی میگی؟

– واسه چی اون سوال رو پرسیدی؟

– حالا تو بگو!

– ساعتی ۱۰ هزار تومن! می خواهی چیکار؟

– من ۱۰ هزار تومن جمع کردم. می خواستم بهت بگم این “ده هزار تومن” و فردا یک ساعت زودتر بیا، خبر مرگمون با هم شام بخوریم!”

– بابایی! من معذرت می خوام اگه باهات بد برخورد کردم؟

– برو بابا! / پایان!!!/

تبلیغات

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید