شاید برای شما هم اتفاق بیفتد… – ۱

335

به زورِ خانم فتحی، دیروز دو تا داستان نوشتم؛ برای شهادت امام سجاد(علیه السلام) و ویژه برنامه ی شیش تاییا! هیشکدوم خونده نشد توی برنامه (به هر دلیل) ولی خب تجربه ی خوبی بود واسم. اولین داستان های عمرم نوشته شد؛ یخرده شاید در حد سریال شاید برای شما هم اتفاق بیفتد باشه ولی خیلی هم بد نیست… ( دومی ش رو هم پست پایینی می ذارمش که اون رو هم ببینین.)

داستان-روایت ؛ برگرفته از یک حدیث از امام سجاد(علیه السلام)

ای فرزند آدم، همیشه در عافیت و خیر، خواهی بود؛  مادامی که از درونِ خود، پند دهنده‌ای داشته باشی و محاسبه نفس از کارهای مهمت باشد و ترس از عاقبت امور سرلوحه‌ات گردد

… 

یه جورایی انگار می دونست که راهی که داره میره اشتباهه. از همون اول که حتی فکرش به سرش زده بود، ته دلش رو انگار یه چیزی قلقلک میداد که: هی! پسر! شر میشه ها، نکن!

ولی باز هر جوری بود خودشو قانع می کرد که کار خودشو بکنه. روز موعود رسیده بود و دیگه موقع فکر کردن تموم شده بود، باید دیگه یه کاری می کرد. از یه طرف مامان و باباش منتظر نتیجه ی نمراتش بودن و از یه طرف مدیریت مدرسه، داشت صبرش تموم می شد که چرا خونواده ش نمیان کارنامه ش رو بگیرن.

دم مدرسه، هی یه نگاه به گوشی، یه نگاه به در مدرسه، یه نگاه به گوشی، یه نگاه به در مدرسه… از یه طرف، می دونست که کارنامه رو به خودش نمیدن و هر کاری هم که بکنه، ته ته ش مامان و باباشن که باید کارنامه رو تحویل بگیرن. از اون طرف، نمی تونست زنگ بزنه و به خونه؛ آخه کلی زحمتشو کشیده بودن و خرج کرده بودن تا این یه دونه درس رو که ضعبف تره، مثل بقی درساش، قبول بشه… نمیخواست زنگ بزنه و بگه که مامان بیا مدرسه و کارنامه م رو بگیر، با یه نمره ی تجدیدی، اونم همون درسی که کلی می ترسیدن که بیفته.

هی یه حسی بهش می گفت دیوونه! یه خالی جور میکنی و کارنامه رو میگیری و اون یه دونه نمره رو اصلاح میکنی و به مامانت نشون میدی دیگه! حالا خرداد بیشتر میخونی، اون یه دونه درس رو قبول میشی و حل میشه دیگه! دروغ ت هم درنمیاد! کار نداره که!

ولی ترسش نمیذاشت، ته ته دلش نمیذاشت دروغ بگه! آخه تا حالا یه بارم به مامان و باباش دروغ نگفته بود. تا الان که دوم دبیرستانه، همیشه همه ی درس ها رو خیلی راحت قبول شده بود و اصن نیاز هم نداشته که بخواد دروغ بگه! اگه دروغش درمیومد، دیگه مامان و باباش بهش اعتماد نمیکردن و اعتماد این چند ساله ش پیش شون از بین می رفت.

جلوی دفتر، نوشته بود فردا آخرین مهلت دریافت کارنامه ست. سریع تر به خونواده هاتون اطلاع بدین. دیگه مجال فکر دروغ به خودش نداد: شماره خونه رو گرفت: الو مامان! فردا بیا مدرسه کارنامه م رو بگیر. قول میدم ترم بعد جبران کنم… قول مردونه! 

تبلیغات

16 دیدگاه‌ها

  1. واقعاً متأسفم که حال ندارم اولین داستانایی که نوشتی رو بخونم 🙁
    سعی میکنم به زودی بخونم، ناراحت نباش 😀

  2. سلام داستانتون موضوع جالبی داشت فقط اشکال نداره اگه راجعبه داستانتون یه چی بگم؟؟؟
    البته این نظر خودمه!
    بهتر نبود اگه یک سری اتفاقاتی رو در بین دوستاش میدید بعد به خودش میومدو میرفت زنگ میزد مادرش؟؟؟به نظر من این اتفاق خیلی زود افتاد، مثلا شنیدن اتفاقیه صحبت های دوتا از دوستاش ک اصلا به درس اهمیت نمیدادند ومقایسه اش با صحبت دوست دیگه اش که درس خونه؟؟؟
    شاداب باشید
    یاعلی…

  3. چه پسر خوبی که به مامان و باباش دروغ نمیگه
    احتمالا اون درسه فیزیک نبوده ؟ اه چه درس گندیه ایشالا امسال دیگه از دستش راحت میشم
    به بچه ی دوم دبیرستان اجازه میدن گوشی ببره مدرسه ؟ داریم واقعن ؟
    نتیجه اخلاقی : بچه ها به مامان باباهاتون دروغ نگین !
    مهدی ببخشید که با اولین داستانات اینجوری برخورد کردم احساس کردم زدم تو ذوقت ( شکلک عذاب وجدان )

  4. چن سال پیش با یه دختری توی اینترنت دوست شده بودم کهفقط عکس همو دیده بودیم و چن باری هم تلفنی حرف زده بودیم ولی با وجود ندیدنکلی از من دلبری کرده بود!جوریکه خیلی مشتاق بودم زودتر ببینمش.یه روز دو تاییمون رو مود اس.ام.اس بازی بودیم و ۲ ساعتی میشد که اس.ام.اس میدادیمو میگرفتیم! کم کم کار به جاهای حساس رسید و صحبتها ۱۸ شد و ….یه ساعت دیگه هم پیرامون همین موضوع شیرین! گف…ت و گو کردیم و دیگهبه قول معروف حسابی آمپر چسبونده بودیم!تا اینکه من اس ام اس دادم :ااااااه پس کی میای خونه ی من؟ دیگه دارم منفجر میشم!!!ولی …از شانس گند من همون موقع دختر دایی چاق و لوس و ازخودراضی بندهکه قرار بود براش تحقیق دانشگاهش رو آماده کنم اس ام اس داد:من جمعه دارم میام اونجا. آماده ش کردی؟من که هوش و حواس از سرم رفته بود جواب دادم:من همیشه آماده م عزیزم!! توی توانایی من شک نکن!همین الان هم بیای کاملا آماده م!فقط هر موقع خواستی بیای یه دست لباس اضافه هم با خودت بیار!چون اونقدر صبر ندارم که لباسات رو در بیاری. میخوام خودم پاره شون کنم !!منتظر جواب بودم که یهو اس.ام.اس دوست دخترم اومد:تو بیا پیش من!!! من اکثرا تنهام! اینجوری راحت ترم!!اولش هنگ کرده بودم و نمیفهمیدم چرا جواب من رو دو بار داد و دوتا چیز مختلف گفت.فکرم هم اینقدر مشغول بود که درست نمیتونستم درک کنم چه گندی زدم.رفتم قسمت اس.ام.اس های ارسالی رو چک کردم و برق از سه فازم پرید!یخ کرده بودم و نمیدونستم چه غلطی کنم!عین خلها همینطور به گوشیم زل زده بودم که گوشیم زنگ خورد…داییم بود،بقیه شو نگم بهتره..! چون الان داییم پدر زنِ عزیزِ بنده ست ..!

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید