سیاه و سفید…

263

این روزها یا واقعا همه جا سیاه و سفیده یا من همه جا رو سیاه و سفید می بینم… از رانندگیِ تاکسی هایی که سوار شدم تا تیپ و قیافه ی دخترها و پسرهای شهر و از صدای  گوشخراش اتوبوس ها تا شلوغی و نابسامانی پیاده روی میدون آریاشهر، همه چیز سیاه و سفید بود. حتی تیترهای روزنامه و مجلات هم سیاه و سفید بود.  نمی دونم علتش عوارض اولین روز ترم جدید دانشگاه بود یا نزدیک شدن به شب عید… هر چی که بود خیلی سیاه بود. فرهنگ مردم و رفتار مردم و آهنگ ها و تلویزیون و عزاداری ها و وبلاگ ها و مجلات و دانشگاه و همه چیز اعصابم رو خورد می کرد. واقعا سر درد گرفتم. دیروز اولین کارم بعد رسیدن به خونه خواب بود و تا صبح امروز خوابیدم ولی بازم صبح همه چیز تیره و تار بود. تنها مُسکِن، آهنگ های باران عشق RAINLOVE بود. صدای بارون و صدای پرنده های جنگل بود  که آرامش می داد. سکوت بود که آرامش می داد… هرچند غیر از ساعت ۲ نصفه شب تا ۵ صبح، دیگه خبری از سکوت نبود… بدجور کلافه شده ام.
این آخرین روزهای بهمن و آخرین روزهای ماه صفر  و این آخرین روزهای سال ۸۷ و آخرین روزهای حکومت احمدی نژاد رو خدا به خیر بگذرونه!

پ.ن اول:

“…غم دل  با تو گویم غار!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟”

صدای نالنده پاسخ داد:

“…آری نیست؟”

پ.ن بعدی:

دسته ی عزاداری برای چهلمین روز حضرت ابولفضل (شنبه شب) رو ندیده بودیم که دیدیم!

پ.ن آخر:

چشم  انتظار روزهای رنگی می مانیم، بهار نزدیک است…

تبلیغات

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید