درباره نویسنده

مهدی صالح‌پور

مهدی صالح‌پور هستم؛ به اصطلاح نویسنده، روزنامه‌نگار و کارگردان؛ دانش‌آموخته معماری و کارشناس‌ارشد تهیه‌کنندگی تلویزیون! خلاصه اینکه اهل رسانه‌ام ولی ترجیح می‌دهم جلوی عنوان شغل بنویسم «نویسنده»

مطالب مشابه

42 Comments

  1. ﻓﺎﻃﻤﻪ

    ﻭﺍﻻ ﻫﺮﺟﻮﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ ﺻﻼﺡ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﺪ ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺶ ﻭ ﻗﯿﭽﯽ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﺗﻮﻥ
    ﻗﺼﺪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺗﻮ ﺣﺮﯾﻢ ﺷﺨﺼﯽ ﺷﺎﻋﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻤﺎ ﻭﻟﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺑﻨﻈﺮ ﺣﻘﯿﺮ ﻣﯿﺮﺳﻪ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﻨﻈﻮﺭ ﻣﺮﺣﻮﻡ ﻫﻤﺠﻮﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩﻩ ﻧﻪ ﺻﺮﻑ ﻭﺟﻮﺩ ،ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯﻡ ﻫﺮﭼﯽ ﺷﻤﺎ ﺻﻼﺡ ﺑﺪﻭﻧﯿﺪ

    پاسخ
    1. مهدی صالح پور

      بعله… بنده هم شوخی کردم. اینقدر درک از شعر رو دارم! :D

  2. fateme

    ﯾﮑﯽ ﻣﯿﭙﺮﺳﺪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺗﻮ ﺍﺯ ﭼﯿﺴﺖ ؟
    ﺳﺒﺐ ﺳﺎﺯ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﺒﻬﻤﺖ ﮐﯿﺴﺖ ؟
    ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺻﺎﺩﻗﺎﻧﻪ ﻣﯽ‌ﻧﻮﯾﺴﻢ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻭ ﻧﯿﺴﺖ

    پاسخ
    1. مهدی صالح پور

      مسئله اینجاست باید باشد و هست!
      حالا چیکار کنیم به نظرتون؟! :D

  3. ليلي

    تا حالا شده یک غریبه خوابت رو ببینه
    من دیشب خوابت رو دیدم شبیه عکست بودی

    پاسخ
  4. هستی

    خوب است وقتی نفست بالا نمی آید؛ کسی حرف های بغض شده در گلویت را جایی نوشته باشد…!

    پاسخ
  5. بهاره همیشه بهار

    سلام تو را خدا جاب پیامم بدید واجبه

    پاسخ
  6. فاطمه بیدی

    دلم برای اینجا تنگ شده

    پاسخ
  7. شاپرک

    آخ که چقد من اینجا رو دوس دارم :)

    پاسخ
  8. مژده

    از سکوت نگو که دلم خونه یادآور دوران داغون زندگیم هستش.

    پاسخ
  9. عارفه

    اندوهگین سختی و فشار نباش، شاید خدا در آغوشش می فشاردت…

    پاسخ
  10. فاطمه(مستم)

    چمدانت را می بستی
    مرگ ایستاده بود و
    نفس هایم را می شمرد.

    شمس لنگرودی
    یاعلی

    پاسخ
  11. شا یسته

    من بس که این چند وقته سکوت کردم

    حالم داره از خودم بهم میخوره

    تو دیگه این کارو نکن
    باید با یکی حرف بزنی

    پاسخ
  12. مرضیه

    میفهممت:)
    امتحاناش خیلی درد داره ولی صبر باید.
    اون آسونی ای که بعد از این همه سختی بیاد انقد شیرینه که دلتو میزنه:)))
    طاقت بیار پسر
    تو مرد روزای سختی

    پاسخ
  13. بهاره

    وقتی حرفی واسه گفتن نیست چی بگم ….

    پاسخ
  14. فاطمه

    آقاا
    مهدی تو از کجا تشخیص میدی من کدوم فاطمه ام؟

    پاسخ
  15. مَه

    طاقت بیار و مرد باش…!

    پاسخ
  16. ﻓﺎﻃﻤﻪ

    ﺑﺎﺑﺎ ﭼﺮﺍ ﻣﺴﺌﻮﻟﯿﻦ ﭘﺎﺳﺨﮕﻮ ﻧﯿﺴﺘﻦ ؟
    ﺗﻠﻔﻨﺎﯼ ﺳﺎﺯﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﺶ ﺍﺷﻐﺎﻟﻪ
    ﺍﺻﻼ ﺷﻤﺎ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻦ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺤﺘﺮﻣﺘﻮﻧﻮ ﺑﺪﯾﺪ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﺎﻫﺎﺷﻮﻥ ﺻﺤﺒﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻣﯿﮕﻢ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻠﻢ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﻣﺎ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻧﻤﯿﺎﺭﯾﻦ ؟
    ﺑﭽﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺷﺎﯾﺪ ﻧﺪﻭﻧﻪ ﭼﺸﻪ ﻭﻟﯽ ﻣﺎ ﮐﻪ ﻣﯿﺪﻭﻧﯿﻢ ﻏﻤﺶ ﭼﯿﻪ
    ﺍﺻﻼ ﺍﮔﻪ ﺯﻥ ﻧﮕﯿﺮﯼ ﺑﺮﺍﺵ ﺯﺑﻮﻧﻢ ﻻﻝ ﻣﯿﺮﻩ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ ﻣﯿﺸﻪ ﻫﺎ

    پاسخ
  17. مريم

    سکوتم از رضایت نیست دلم اهل شکایت نیست

    پاسخ
  18. نوشین

    @ﻓﺎﻃﻤﻪ
    مرسییی علی ضیا
    من عاشق این شعر هستم

    پاسخ
  19. نوشین

    جدیدا همه حالشون خرابه نمی دونم چرا
    خودمم حالم خرابه ولی باز هم نمی دونم چرا!!!!!!!!

    پاسخ
  20. زهرارضوانیان

    یه چیز بگم ؟
    با مامانت درددل کن !
    اینجوری نگام نکن متعجب پسر …کاری که میگمو بکن ! برو سرتو بذار رو پاهاشو …

    پاسخ
  21. مریم ممم

    سکوتم داره عادت میشه… اصلا عادت خوبی نیست. این سکوت، نفسم رو بند آورده. سکوتم درد داره. سکوتم داره گلوم رو سنگین تر میکنه. سکوتم رو دوست ندارم.
    میتونن بزن به حساب بی سرزبونی، میتونن بزنن به حساب صبر، میتونن بزنن به حساب آتیش زیر خاکستر، میتونن بزنن به حساب نفهمی، میتونن بزنن به حساب بزرگی، میتونن بزنن به حساب بی حس شدن از روی درد…
    سکوتم رو دوست ندارم…
    پی نوشت ۱ :حرف زیاده و مصلحت هم زیاد!
    پی نوشت ۴ : یه خدایی اون بالاس، دیگه زیادی داره بعضی بنده هاشو امتحان می کنه. اگر دیدینش، بهش بگین بعضی دلا طاقت بیشتر از این شکستن رو ندارن.
    پی نوشت ۵ : یکی این بغض لعنتی رو بشکنه…

    پاسخ
  22. نگین

    سلام آقای صالح پور.میشه بگید جریان این باشگاه شیش تاییا چیه؟؟؟

    پاسخ
  23. ﻓﺎﻃﻤﻪ

    ﻣﺤﺾ ﻫﻤﺪﺭﺩﯼ

    ﭼﺮﺍ ﭘﺲ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺩﻟﻢ ﺭﻭﺷﻨﻪ؟

    ﭼﺮﺍ ﺣﺎﻟﻢ ﺍﯾﻨﻘﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺕ ﺧﻮﺷﻪ؟

    ﭼﺮﺍ ﻓﺎﻝ ﺣﺎﻓﻆ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻣﯿﺎﺩ،

    ﮐﻪ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﻗﺮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺸﻪ؟

    ﻧــــﭙﺮﺳﯿﺪﯼ ﺍﻣﺎ ﺧﺮﺍﺑﻢ ﻋﺰﯾﺰ

    ﺧﺮﺍﺑﻢ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﻓﯿﻪ

    ﺭﺩﯾﻔﻢ ﮐﻦ ﺍﯼ ﻋﻄﺮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻋﺼﺮ

    ﺭﺩﯾﻔﻢ ﮐﻦ ﺍﯼ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻗﺎﻓﯿﻪ

    پاسخ
  24. بشرا

    سلام به نظر من خدا فقط از آدمای مرده امتحان نمیگیره…خدا یارتون

    پاسخ
  25. faezeh{najva

    migam aghaye saleh por are gahi vaghta bayad sokot kard hamin sokote tosh koli harfe

    پاسخ
  26. فاطی

    دیشب خدا رو دیدم گریه میکرد من هم با او گریستم هر دو یک درد مشترک داشتیم……………. آدمها
    اره بعضی وقتا خدا زیادی داره ادما رو امتحان میکنه من مردودم کاش این امتحاناتش زودی تموم شه

    پاسخ
  27. فاني

    ما قصد گریاندن دوستان نداشتیم کلا !
    اما نمیدونم نصف بیشتر دوستان گریه کردن!
    وضی داریم …
    ممنونم بابت لطفی که داشتین بهم و البته تبریکتون …
    خدا قسمت همه آرزومنداش بکنه ! D:

    پاسخ
  28. فاطمه(پنجره)

    سلام
    بابا مهدی خو انقدر هی نشین به این چیزا فکر کن!افسده میشی آخرا!!!
    شاید چون حساس شدی زود زود بغض میکنی ها!یا مثلا ی جورایی حس میکنی هیشکی طرف تو نیست!
    خو اینجا بنویس ولی رمز بذار ما نتونیم بخونیم حداقلش اینه که یکم این فکرا کم میشه بعضی از حس ها هم دنبالش میرن.جدی میگم،بعد اینم که نوشتی ی آهنگ بذار واسه خودت و گریه کن.اینجوری خیلی سخته بابا!

    پاسخ
  29. آرزو

    آخ خ خ خ خ خ خدایا آیا واقعا تو هستی ؟؟یا من تو رویای تو غرق شدم ؟ گاهی فکر میکنم چه احمقانس اعتقاد به تو .

    پاسخ
  30. یه دوست

    سلام این اولین باره که دارم براتون کامنت می ذارم البته قبلا هم به وبتون اومده بودم ولی دلیلی برای کامنتیدن نداشتم !
    و این هم انشای من:
    ۱۶ مهر خود را چگونه گذراندید؟
    صبح دور و ور ساعت ۱۰ -۱۰٫۳۰ بیدار شدیم، (اخه دیشبش تا ۳ بیدار بودم خو! )اخر صبحی دیگر را دیدیم و از شنیدن تیتراژ آن بسیار مشعوف گشتیم. داشتیم سریال شهریار را می دیدیم که ناگهان تی وی منزلمان برفک گشت(فک کنم دارن سیستم انتقال تصویر شهرمان را دیجیتال می کنن چون کلا چند روزه زیادی برفک میشه،اگر اینگونه است ورود شهرمان به عرصه دیجیتال را به همشریانمان تبریک میگویم.)
    چون کار دیگری نداشتیم که انجام بدهیم سوی رایانه امان روانه شدیم!!!همین طور داشتیم در نت چرخ می زدیم(بقول تهرونیا دور دور می کردیم!)که یادمان افتاد به نوشته جات اقای جواد زاده سری بزنیم. از انجایی که ایشان مدت هاست مشغول رتق و فتق امور شیش تایی ها هستند کلا خیلی وقت است که ان وب محترم را به روز نکرده اند.از انجا لینکیدیم به وب خانم فتحی،اقای اذری و اقای صالح پور.
    وب اقای اذری هم به درد وب اقای جواد زاده مبتلا گشته بود. البته ایشان قبلا تذکر داده بودند که کلا بیشتر به رسانه های غیر قابل دست رس مانند سایت ضاله فیس بوک(به نقل از رضا رفیع) بیشتر سر می زنند تا وب در دسترس بی سر و ته!
    نا امیدانه صفحه خانم فتحی را گشودیم زیرا امیدی به تازه بودن مطالب موجود نداشتیم. در کمال نا باوری آپی جدید با نام یه روز کلن سگی را خوانده و شادمان گشتیم . کل نظرات موجود را خوانده و بر اساس آنها نظر خودمان را به ثبت رساندیم. همراه با کمی چاشنی طنز به ذم( ضم،زم؟)خودمان .ولی بعدا اتفاقاتی افتاد که به عرض خواهیم رساند.
    بعد از کامنت نهادن در آن وبِ محترمه به دور برگردان پای گذاردیم.
    خلاصه دیدیم که جناب عالی نیز از به روز کردن وب خود غافل گشته اید و مطالب موجود را قبلا خوانده بودیم. خواستیم روی دکمه(!) ضربدر فشار دهیم تا وبتان از نگاهمان دور گردد که یک نیروی شاید شیطانی از این امر جلوگیری به عمل آورد. شروع کردیم به خواندن “آی طنز” هایتان تا کمی لبخند به لبانمان فرود اید.
    اولش برش های کوتاه یک زندگی را خواندیم و همین جا بود که فهمیدیم با یک متاهل خانواده دوست رو به رو هستیم(اخه این چند وقته از بس نظرات جور وا جور دختر های بیکار را در مورد اقایان حسنی(فرزاد)علیخانی(احسان)و ضیا(سید علی)خونده بودم کلا یه حس تنفر از هم جنس بهم دست داده بود که البته من بهش دست ندادم.)
    بعد همین طور عقبکی( منظورم دنده عقبی)به خواندن بقیه ی نوشته هایتان پرداختیم و کم کم به ابعاد متفاوتی از وجودتان اگاه گشتیم.این کار ساعت ها به طول انجامید و ما در این میان ناهار را صرف نمودیم، عمو پورنگ را دیدیم،به مادرمان در دوختن محلفه ها کمک کردیم، شیش تایی ها دیدیم….
    حالا شب شده بود و ما تا ساعت ۹ و نیم دوباره وقت داشتیم که با شما بیشتر اشنا شویم .البته همان طور که قبلا گفته بودم حوادثی در وب خانم فتحی افتاد که جا دارد اینجا ذکرشان کنیم، نه اصلا به شما چه که چه شد ،فقط فکر کنیم با کامنتی که صبح انجا نهاده بودیم دعوایی اساسی در منزل ان زوج محترم پایه ریزی کرده بودیم که انشااله این گونه نیست و همان موقع شب از بانو نرگس فتحی حلالیت طلبیدیم که خدای نا کرده سر پل صراط یقه امان را نگیرند.شما هم اگر دیدینشان از طرف ما از خجالتشان در ایید(خداییش شب موقع خواب انقد دعا کردم مسئله پیش نیاد بینشون، حتی یه بحث کوچیک. خیلی عذاب وجدان گرفتم.)
    ادامه ماجرا:کم کم به جاهای جالبی از وبتان رسیده بودیم عقاید سیاسیتان بسیار مورد توجه امان قرار گرفت و همش با خودمان می گفتیم:”این چه سازمان صدا و سیما ییه که همچین افرادی در آن مشغول بکار هستند. اگر این طوریه خب ما هم بریم استخدام شیم!!! والا ما هر چی شنیدیم خبرایی در مورد حراست سخت گیر این مکان به ظاهر مقدس بوده و اینکه روی کارمندانشان بسیار سلطه دارند که خطایی از آن ها سر نزند. می دانیم که ۹۰ درصد شاغلان آن سازمان محترم با عقاید شما هم نظرند ولی اینکه شما به این صراحت این ها را بر زبان جاری و در صفحه کیبورد فشرده و به منصه ظهور گذاشته بودید بسیار برایمان جالب می نمود.”
    خلاصه ساعت شده بود یک بامداد و ما به اردیبهشت ماه سال ۸۹ رسیده بودیم(همین طور عقبکی رفته بودم) (لازم بذکر است که این وسط “رویای گنجشک ها”،”دیوار” و “رادیو ۷” را هم دیدیم و اخرین نوشته ها را هم در حالی می خواندیم که در حال گوش دادن به اینجا شب نیست بودیم).
    در این حین با خواندن نظرات موجود در اتوبیو گرافیان نسبت به وجود خارجی فرشته مهربان مشکوک شدیم امید واریم همه ی جوانان کشورمان در ۲۴ سالگی به عشق جاودان زندگی اشان برسند و اگر نشد به زودی زود این اتفاق میمون و مبارک برای همه ی آنها رخ دهد.
    در همان ساعت تصمیمی انقلابی گرفتیم که رایانه امان را خاموش کنیم و به کار های اخر شب مانند مسواک زدن و موارد دیگر که شرم حضور باعث می شود آن ها را به قلم جاری نکنیم(!) پرداختیم. در اخر نیز تصمیم گرفتیم که امروز یعنی ۱۷ مهر ماه نود دوباره به وبتان سر زده و کامنتی با همین مضمون که در حال خواندن آن هستید تقدیم بداریم .و این بار نه به صورت عقبکی بلکه به صورت جلو اکی(!)از تاریخ شروع وبتان که تیر ماه ۸۶ و بعد از دادن یک کنکور بی نهایت سخت ( منجر به قبولی در دانشگاه پیام نور واحد پرند در رشته معماری شده) بپردازیم باشد که به اشنا شدن بیشتر با زوایای مخفی شخصیتتان و سیر تحولات دانشجویی ، نویسندگی،و الخ آن جناب نایل آییم.
    اگر می بینید این موقع شب امده ایم اینجا بخاطر این است که امروز با مادر جانم ۲ تا از اتاق خوا بهایمان را گرد گیری نمودیم و فرصت دست نداد( وگرنه ما با او دست می دادیم)زودتر از این خدمت برسیم.
    این بود انشای من
    از اینکه امروز اینجا رو آپ تو دیت کردین خوشحالم و امیدوارم زود زود بتونین سکوت رو بشکنید(البته اگر به صلاحتونه)

    پاسخ
  31. بهاره همیشه بهار

    منم دوربرگردن پارسال میخوام

    پاسخ
  32. بهاره همیشه بهار

    مانند من است حست

    پاسخ
  33. مهتابم

    اوخخخی….خوب خواهی شدبرادر!خوبِ خوب. . .

    پاسخ
  34. فاطمه

    سلام
    خوب میشی داداش من…

    پاسخ
  35. تکتم

    سلام آقا مهدی زندگی همینه داداش من _منم مثل شما چند وقته منتظرم یکی بیاد بغضم رو بشکنه
    یادت باشه دعا میکنم تا اجابت بشه دعا میکنم چون دلم روشنه

    پاسخ
  36. فاطمه بیدی

    آخه نمیشه حرف زد…بعضی وقتها سکوت اجباریه.یه اجبار خیلی خیلی بد..
    پی نوشت۴
    و همین طور ۵

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

تمامی حقوق محفوظ است ©مهدی صالح پور ۲۰۱۸ - ۲۰۱۰