سفرنامه مشهد – قسمت دوم و پایانی

613

آنچه گذشت:

قرار شد برای انجام ضلعِ پنجمِ مربعِ پروژه‌ای به شهر مقدس مشهد سفر کنیم. در یک صبحِ نیمه‌روشنِ یک روزِ کاریِ وسطِ هفته، هر کدام از ۴ مسافرِ منتخبِ دفتر، از ۴ نقطه شهر به سمت فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. و ساعت ۷ صبح، بعد از یک کل‌کل احمقانه با راننده آژانسِ خواب‌آلودِ سرِ کوچه، بنده قبل از دیگر دوستان به فرودگاه رسیدم و کاملاً محترمانه، کارت پرواز را به صورت الکترونیکی دریافت کردم.

عقربه‌های ساعت به سمت ساعتی که در بخشِ ساعتِ پروازِ خروجیِ مشهد از تهران نوشته شده بود، یعنی هفت و نیم، در حرکت بودند و تماس‌های تلفنیِ من به دوستان برای انتقال میزانِ دیر بودن، چیزی جز بیشتر عصبانی شدن برای‌م نداشت. تقریباً از اینکه باید تنهایی به سفر بروم مطمئن شده بودم و داشتم به چهره بقیه مسافران نگاه می‌کردم که اگر من تنها بروم، باید کنار کدام بنشینم و در آن فرصتِ کوتاه، تحلیل کردم که اگر کنار این خانمِ سانتی‌مانتال بنشینم، نه تنها حالت معنوی نخواهم گرفت بلکه تا آخرِ مسیر باید معذّب باشم. و تصور کردم اگر آن خانمی که باردار بود به همراه شوهرش که تازه خانم‌ش را باردار کرده بود، در فاصله نزدیک به من بنشینند، حتماً هر چند دقیقه یک بار می‌خواهند به سمت سرویس‌های بهداشتی بروند و من هی باید پایم را جمع کنم که از جلوی پایم به سمت بیرون بروند و در نتیجه تا مشهد، نمی‌گذارند بخوابم و من باید در مشهد به فکر جبران کمبود خواب باشم.

در این فکر و خیالات بودم که همراهِ اول (قصد تبلیغات ندارم، هیچ پولی هم از هیچ شرکت ارائه خدمات مخابراتی نگرفته‌ام، چون در ابتدای متن اشاره کرده بودم که همراهان دیگری هم دارم، به اقتضای متن، اولینِ همراهی که به من پیوست، همراهِ اول نامیده می‌شود. هر گونه تشابه اسمی با هر شرکت و موسسه‌ای، قویاً تکذیب می‌گردد) وارد شد. حالا حداقل خیال‌م راحت بود که تنها مجبور نیستم به دیار غربت بروم. ساعت هفت و شش دقیقه شده بود و فقط ۴ دقیقه فرصت بود تا درهای گیتِ ورودی بسته شود. راست یا دروغ، دیگر همراهان با تماسِ تلفنی، محل دقیق حضورشان در ساعت هفت و ۸ دقیقه را، دمِ درِ ترمینال ذکر کردند اما با توجه به سابقه‌ای که در سفرهای گذشته از آن‌ها در ذهنم وجود داشت، نمی‌شد به حرف‌شان اعتماد کرد. به همین دلیل، به عنوانِ دو نفرِ آخر پرواز تهران – مشهدِ ۷:۳۰ دقیقه، از گیت‌های بازرسیِ بدنیِ حفاظتِ اطلاعاتِ سپاه پاسدارانِ انقلابِ اسلامی که مسئولیت برقراری امنیتِ آنجا بر عهده داشت گذشتیم و تقریباً ناامید از حضور همراهانِ باقی‌مانده بودیم که… ناگهان دیدیم سه نفر دوان‌دوان تلاش می‌کنند که ما دو نفر، دو نفرِ آخرِ پرواز نباشیم. خودشان را به ما رساندند تا بعد از یک ساعتِ پر از تعلیق و استرس، بعد از کم‌کردن چند میکرومتر از دورِ شکمِ بنده، فازِ اول سفر یعنی خانه تا فرودگاه به پایان برسد.

همراهِ هم وارد اتوبوس شدیم. اتوبوس به صورت مختلط اقدام به سوارکردن مسافران می‌کرد و این، کمی دور از خط فکریِ کسانی بود که مسئول برقراریِ امنیت آنجا بودند. هر چه بود در فاصله کمتر از یک ایستگاه بی‌آرتی، به پای پله‌های هواپیما رسیدیم. گِل‌گیرِ عقبِ هواپیما کمی کهنه به نظر می‌رسید و کلاً هواپیما، دور رنگ بود. (در اصطلاح عامیانه، به ماشینی که بر اثرِ تصادف، درب‌ها و صندوق و کاپوت‌ش مجدداً رنگ شده باشد و فاقدِ رنگِ فابریکِ کارخانه باشد، دور رنگ گفته می‌شود) علی‌ایّ‌حال، با شکوهِ فراوان، سوار بر طیاره‌ی تهران-مشهد شده و در صندلی‌های مقرر و به ترتیبِ شماره (که بنده با هوش‌مندی و درایتِ خاصه‌ام، به صورت مکانیزه، مکانِ های صندلی های همراهان را کنار هم قرار داده بودم) نشستیم.

واحد سرگرمی‌های داخل پرواز (بالاخره هر مجموعه‌ای اسمی دارد، نباید که مسخره‌شان کرد!) با پخش ویدئوهایی قصد داشت به ما آموزه‌هایی بیاموزد تا اگر خدای نکرده، زبان‌مان لال، زبان‌شان لال، هواپیما خواست قبل از باندِ فرودگاه، در دلِ بیابان یا جنگل یا کوه فرود بیاید (که عوام به آن سقوط می‌گویند) ما تلاش کنیم زنده بمانیم یا حداقل‌ش دیرتر بمیریم. ما هم خیلی منطقی با قضیه برخورد کردیم و سعی کردیم یاد بگیریم، اما نحوه‌ی‌ گفتنِ بسم الله توسط نریتورِ محترم، و هم‌زمانیِ آن با لحظه‌های پر از دلهره‌ی تِیک‌آف، بیشتر صدای معراج و جبرییل و وحیدجلیلوند و خدا و… را تداعی می‌کرد تا آرامش! مخصوصاً وقتی کاپیتان، علاقه‌ی خاصی به خلاص کردنِ هواپیما در سرپایینی‌ها و استفاده از دنده معکوس در سربالایی‌ها می‌کرد!

به طور کلی می شد استرس و هیجان را در ۱۵ دقیقه ابتدایی و ۱۵ دقیقه انتهایی تجربه کرد. با توجه به ۹۰ دقیقه‌ای بودنِ پرواز، همه چیز شبیه یک مسابقه فوتبال بود که در نهایت، با تمام فراز و نشیب‌هایش، بدون گل خاتمه یافت و ما به سلامت، خانِ اول را از سر گذراندیم.

به همراهِ مشاورِ مدیرِ عاملِ سازمانِ ترافیکِ شهرِ مشهد که دوستی بسیار نزدیک (این بسیار نزدیک اصلاً اغراق نیست. دیدم که می‌گویم) با یکی از همراهان داشت، بعد از گذر از میدانِ دهم دی (بله ده‌م دی! چرا این‌طور نگاه می‌کنید؟ به‌من‌چه؟! مگر من انتخابش کردم!) به هتلِ مفعول رسیدیم. خیلی زود به اتاق‌های در نظرگرفته شده رفته و بعد از یک چالش کوتاه، که در موردِ نحوه چگونگی و تقسیط و تقسیمِ خودمان در دو اتاقی که برای‌مان در نظر گرفته بودند، بالاخره گزینه دوم را انتخاب کردیم که شب، مشخص شد گزینه اول درست بود! (از آنجا که محتوای گزینه‌ها، مسئله‌ای شخصی بود، از ذکر محتوای گزینه‌ها، معذوریم!) بنده به همراه دو همراهِ گرامی، یکی که آدم‌آهنی طور می خوابید و با هر تکان، تمام چرخ‌دنده‌هایش به صدا درآمده و نیاز مبرمی به روغن‌کاری داشت و دیگری که جنازه‌طور می‌خوابید و بیشتر در پیِ خانمش بود تا چیز دیگری(!)، تلاش نافرجامی برای خواب و استراحت داشتم که متاسفانه، به دلایل عمقِ سبکیِ خواب و حجمِ سوسولیّت‌م، راه به جایی نبردم.

شب، بدون اینکه کاری از پیش ببریم و با این بهانه که وسایل تصویربرداری صبح به دست‌مان می رسد، به سمتِ حرم مطهر امام هشتم ره‌سپار شدیم که به علت حجم بالای معنویتِ این لحظات، از ذکر جزییات آن معذوریم. فقط تنها چیزی که در خاطرم مانده این است که درب و داغان، له و لورده، خرد و خاکشیر، به هتل بازگشتیم و من، برای حفظِ جان‌م و به علتِ کسب تجربیات گران‌بهایی که از خوابِ نافرجامِ ظهر بهم رسیده بود، روی زمین خوابیدم و همراهانِ آدم‌آهنی‌طور و جنازه‌طور را به حالِ خود رها کردم. که البته بعد از دعوای صبح روز بعدِ همراهان، متوجه شدم چه بصیرتی به خرج داده‌م و چه تصمیم درستی گرفته‌م.

از آنجا که سفر به نیتِ انجامِ یک پروژه کاری صورت گرفته بود، صبح تا ساعت ۸ شبِ روز دومِ سفر، به کار گذشت. که به علت عمق تخصصِ موجود در این لحظات و حجمِ تلاشی که در این ساعات اتفاق افتاد، این بخش از سفر را با سرعت ۱۶ ایکس، به صورتِ فوروارد (رو به جلو) رد کرده و به ساعات پایانیِ شب نزدیک می‌شویم. بعد از پایانِ پروژه (که به همتِ ما و تلاش متخصصانه‌ی همراهان، در کمتر از نصفِ روز انجام پذیرفت) در لحظات ملکوتیِ شام به وقتِ مشهد مقدس، بدون حاشیه شام خورده و در حالی فقط دو ساعت تا پرواز فاصله داشتیم، به قصدِ دیدنِ حرم از راه دور و رفتن به سمت فرودگاه، به فرودگاه رفتیم. به شکل کاملا طبیعی و به دور از حاشیه، این امر هم میسر شد و کاملا به موقع، به فرودگاه رسیده و خیلی معمولی‌طور و بدون هیچ هیجانی، مشهد را به قصد تهران ترک گفتیم.

البته اگر، چه ذهنِ بنده و چه قلمِ بنده، انگیزه و انرژی و شورِ رفتن را می‌داشت، می‌شد از چک نکردن وسایل توسط حراستِ فرودگاه تا هم‌هواپیماشدن با حمید استیلی و گستردگی روزنامه‌ی وزینِ وطنِ‌امروز در هواپیما، صدها و بلکه هزاران کلمه سفرنامه بیرون آورد. اما نه تابِ نوشتنش است و نه نایِ خواندنش. برخلافِ رفت، در طیاره‌ی برگشت، کنارِ پنجره نشسته و ضمنِ گوش دادن به موسیقی‌های فاخر و غیرفاخر، به افق‌های دور و جاده‌ها و خیابان‌ها و ماشین‌ها و ابرها و کوه‌ها و آدم‌ها از زاویه‌ی نگاهِ خداوند (God Shot) نگاه کردم و کمی و فقط کمی، مراتبی از معراج را حس کردم که برای اینکه ریا نشود، جزییاتش را برملا نمی‌کنم. در انتهای مسیر هم، خانه‌مان را با دست به همراهِ کناری نشان دادم، اما واکنشی از خود نشان نداد. فقط خندید؛ دلیلش را نمی‌دانم. مهم این است که من از ازتفاع چندهزارپایی (هر پا یک متر است یا کمتر یا بیشتر؟! کسی می‌داند؟!) خانه‌مان را پیدا کردم و حتی برای دامادمان که در آن ساعت، داشت ماشین را سرِ کوچه پارک می‌کرد دست تکان دادم اما… کسی باور نکرد.

بعد از فرودِ آرام در فرودگاه مهرآباد، به شکل خیلی نامناسبی (از لحاظِ اینکه به جای خروج از دربِ کناری، از دربِ عقب پیاده شدیم) (یعنی اگر هواپیما را یک پرنده-مرغ- فرض کنید، از دَربی که تخمِ‌مرغ از آن به بیرون از مرغ هدایت می‌شود) از هواپیما خارج شدیم و بدون اینکه حمید استیلی از ما خداحافظی کند و رخصتِ رفتن بگیرد، به سمت ماشین‌های زردرنگِ تاکسیِ بیرونِ ترمینال رفته و نخودنخود هر که رَوَد، خانه‌ی خود شدیم.

خوشبختانه آژانس فرودگاه تا خانه آن‌قدر بی حاشیه بود که نشود چند صفحه در مورد کل‌کل شبانگاهی‌م با وی برایتان بنویسم. خیلی محترمانه و بی‌حاشیه‌طور به منزل رسیدم و تا صبح فردایش که با صدای اذان ظهر از خواب بیدار شدم، دیگر تصویری در خاطرم نیست…

ادامه ندارد…

تبلیغات

116 دیدگاه‌ها

  1. اول اینکه مشخصه که فقط میخواستین راحت شین از دستمون،فکر نکنین نفهمیدیم. باشه خلاص شدین….

    دوما از یه جملتون خوشم اومد، زاویه نگاه خدا(GOD SHOT)شایدم چیز خاصی نداشت ولی من خوشم اومد.

    بعدش اینکه خیلی مورد اخلاقی داشت نوشتنتون.

    ولی بازم ممنون. جواب به کامنتای پست قبل رو هم بدید ممنون میشم.

  2. نچ نچ نچ!!به آقای جوادزاده بگم بکوبه دهنت؟!چرا انقد سوسولی؟؟؟!
    ببینم!مگه هرکی بارداره فرت و فرت حالش بهم میخوره؟؟؟اون واس فیلماس!
    میگم کلوچه ساکت؛سوغاتیمو میفرستی دم خونه مون.یا روزی که قراره نهار بیایم خونه تون آماده ش میکنی؟
    ااااا؟!ینی آدم هواپیما که سوارمیشه آدما هم معلومن؟؟؟ااااا!ینی دامادتونم تو رو دید؟پنجره رو باز میکردی صداش میزدی که بغل دستیت ضایع شه!اصن ببینمدامادتون اون موقع اونجا چیکار میکرد؟چرا همش خونه شمان؟این چه وضشه؟
    میگم رو یه کاغذ امضا میزدی میدادی حمیداستیلی،یه وقت دلش نشکنه!
    ساعت۴و۴۹صبحه…

  3. سلام دیشب(ساعت۱)اصفهان زلزله شد۴/۱ همه توی پارکا بودن واقعا ادم توی خونش چه ارامشی داری و نمیفهمه ولی واقعا چرا خدا کشورما رو، روی ویبره گذاشته؟!!!!!!چرا؟!!!!

  4. میگم حالا چطور شد بالاخره سفرنامه رو نوشتی حالشو داشتی اره؟؟
    ولی خوب بود ممنون
    ینی از هواپیما همه چی معلومه یا چشمای شما خیلیییییی تیزه!!!
    اخه خیلی عجیبه
    ولی عجب سفری داشتی ها

  5. +۱. توجیحات ـتون برای همراه اول = =))

    +۲. (گیت‌های بازرسیِ بدنیِ حفاظتِ اطلاعاتِ سپاه پاسدارانِ انقلابِ اسلامی) = =))

    +۳. (واحد سرگرمی‌های داخل پرواز …..) =))

    +۴. داخل پرانتز های بند ۷ = =))

    +۵. معذوریت دارید خب آدمو کنجکاو نکنید :|:|:| D: =))

    +۶. مگه صبح روز بعد چی شد ؟؟ خب من مردم از فوضولی

    +۷. دلیلش را من میدانم =)) + عاغا من باور میکنم D;

    +۸. حرفی درباره مرغ وارانه بیرون آمدنتان ندارم فقط =))

    +۹. ادامه ندارد = =))

    خب خب خب از +۹ نوشته بالای من میتوان نتیجه گرفت خواندن متن به ضعیف شدن چشمانم می ارزید و بسی لذت بردم و دیوانه وارانه بس از خواندن هر کلمه خندیدم !! پس شیک و مجلسی از شما درخواست میکنم سفرنامه رفتن ـتان به اصفهان و بروجن را بنویسید !! D;

  6. -الکی..؟؟!!!! 😮
    -واقعا تعریفت از یه شخصه باردار چیه؟؟؟خو بچه رو بالا میاره که اگه بخواد هی بره؟؟؟تکرر ه چیزم نمیاره بچه!!! :d
    به فیلما توجه نکن زیاد شوما.
    -این انسان هایی که وقتی میشینن بقلت اتوبیوگرافی شون رو تعریف میکنن رو شناسایی نکردی؟؟؟ :))
    -خدا رو شکر گذار باش کنار یه آدم آهنی و یه جنازه خواب بودی کنار یه آدمه فاقد شعور با پتوی و بالشت مشترک نخوابیدی که به واسته ی خواب سنگینت نفهمی نصف شب هم پتو رو ازت زده هم بالشت رو!صبح به صورت یک قندیلی که تنفس میکنه و به شکل جنین واری خوابده در نیومدی!(اتفاق افتاده که میگمااا)
    -شنیدم هر فوت ۳۰ سانتی متر
    -اگه بگم باور نکردم اتفاقی میوفته؟؟؟یا مثلا توهم زدی؟؟؟یا مثلا فشار کار بوده؟؟؟

  7. اااااااااااخی مرسی
    دیدی کاری نداشت نوشتنش؟ تموم شد راحت شدی
    خیلی هم عالی
    بازم ممنون اقا خواهشن لطفا سفرنامه بروجن و اصفاهانم بذار جاهایه قابله پخششو فقط لطفن(بالحن اصرار و التماس بخون )دادا میتی خواهشن

  8. برنامه جدیدی دارین تازگیا عایا؟
    خواهش اگه دارین الان جواب بدین!
    اخه موقع امتحانا دیگه اینترنت بی اینترنت بعدا که دیگه از کجا خبر دار بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    دارین؟
    تو رو خدا جواب بدین اصلا تو وبم بگین نمیدونم جواب بدین بالاخره!
    دارین عایا؟!!!!!!!!!!!!!

  9. آخه چرا به مشهد میگین دیار غربت ؟! مگه همه جای ایران سرایتان نیست ؟!

    سوسولین شما ؟! واقعا ؟!؟!!؟؟! خسته نباشین !

    آقای ص صابون ! لطفا ! ازتون خواهش می کنم، دفعه ی بعد که خواستین سفرنامه ای چیزی بنویسین اینقد آدمو نذارین تو خماری ! الان کم مونده گریَم بگیره از فضولی !

    آقای روا رو نبرده بودین ؟! :دی

    + از شما خواهش می شود سفرنامه ی بروجن را هم بنگاردید؛ چرا که خیلی خواندنی ست ! و این موهبت الهی را از ما دریغ نکنید ! :-S با تشکر !

  10. گفتنیا رو گفتن بچه ها…
    دقت کردی چند وقته بار معنایی ه کامنتات چقد بالا رفته؟(بیشتر شده بگم, بهتره) شایدم دوستانی که میان کامنت میذارن طنزآلود شدن!
    در کل خوب بود.
    خسته نباشی 🙂

  11. سلام
    خوبین؟
    خسته نباشی بابت گذاشتن سفر نامتون
    آخه بابا شما که نمی خوای بعضی چیزا رو بگی پس واسه اصلن مطرح می کنی ؟
    خیلی خوب بود حالا دیگه تکون بخوری میگن سفرنامه رو بنویس

    موفق باشین

  12. تا نصفه هاش خوندم! 😐 خستمه خو!!
    مدرسه ی محترمه از جایی که همه چی تو جامعه ما سر واقت انجام میشه نرسید پنج شنبه آزمون قلم چیو ازمون کامل بگیره
    یعنی فقط دروس اختصاصیا رو گرفت
    امروز بعد فلسفه منطف بدون هشدار ِ قبلی بعد از یک ربع زنگ تفریحی خیلی اتفاقی فهمیدیم آزمون داریم!
    ۷۰ دقیقه فلسفه منطق و ۱:۱۵ هم آزمون
    الحق که جدمون در اومد 😐 😐
    فردا امتحان زبان فارسیمون درس ۱۱ تا آخر کتاب(۲۷) بود که با هزار و یک خواهش و التماس افتاد سه شنبه
    آخه دو شنبه ۲:۳۰ تعطیل میشیم مثلاً میرسیم بخونیم!
    مثلاًً
    .
    الان نمیدونم چرا همه چی داره خوب پیش میره!!!
    جدی واسم عجیبه تو عمره ۱۷ ساله ی گرامی تاحالا تجربه ی شنیدن این همه خبر خوب رو نداشتم
    الان من تو شوکم
    البته خیلی هم خوب و این ا نیستن ها
    اما بد نیستن! و بیشتر گرایش به خوبی دارن!!! 😐 اصن عادی نیست
    من نگران ِ طوفانیم که بعد ِ این همه خوبی قرار ِ سرم بیاد
    وااله به قرآن اینم شد زندگی؟؟ 😐
    جناب!!
    شما چرا اینجوری شدید؟؟
    اتفاقی افتاده زبونم لال؟ یا کلاً یهو ناگهانی و بدون ِ اطلاع ِ قبلی هورمون ها رفتید تو فاز ِ غم؟!
    زندگی چقدر سخته
    من برم پی ِ درس
    یا حق 😐 😐
    دعا کنیم تهرون زلزله نیاد که اولین خونه ای که تو منطقه ۴ میریزه خونه ی بس نو ساز ِ۲۰-۳۰ ساله ی ماست :|:|

  13. به نظرم اگه از لفاظ با ادبانه تری در سفرنامیتان به کار میبردید بهتر نبود آیا؟ (تا ورود افراد زیر ۱۸سال ممنوع نباشد)

  14. امروز اول اردیبهشته
    اردیبهشت های سالهای پیش رو فراموش کن آقا مهدی
    بیا ازامروز یه اردیبهشت جدیدی برای زندگیت درست کن
    اردیبهشتی به زیبایی بهشت
    موفق باشی
    امیدوارم تا آخر امشب یه پست اردیبهشتی بهشتی برامون بزاری
    منتظریما فراموش نکن

  15. من که باید سر فرصت بخونم…

    مگه با پرشان نرفته بودید؟؟

    ماهم امسال یه مشهد اتفاقی… از اونا که جز طلبیده شدن اسم دیگه ای تمیشه روش گذاشت…. رفتیم… عید…
    اولین شب جمعه سال….
    رو به روی گنبد امام رضا…

    خودم بارونی …

    هوا بارونی…
    تک تکتونو (پرشانو)به اسم…دعاکردم خیییییییییییییلی زیاد واسه خهودم که اصلا…. شما فقط….

    هیچوقت مثل الان دلم واسه کل بچه هی پرشان تنگ نشده بود

    خیلی بی تابی میکنم…

    دیشب سررسیدمو عین یه نویسنهده…یا حداقلش همکار اینده یه نویسنده نوشتم…

    در مورد سوالام.
    خیلی دیگه سوال سخت.
    خیلی دیگه کوتاه پاسخ….

    اخریش…حالم از مدرسه به هم میخوره…..

    کاش اقا معلم بود میکوبید دهنمون ادم میشدیم درش میخوندیم.

    ابعد اخریش…

    اردیبهشت مبارک….

    دایی منم اردیبهشتیه…۲۷ اردیبهشت

  16. ای وای خدا:-(
    من چه گناهی به درگاه تو کردم!!!
    اینو دیگه همگان میدونن که من نسبت به هرچی شیمی ه،حساسیت مزمن دارم!!درحد خفه شدن:'(
    حالا فک کنید فردا امتحان میان ترمه!!!!!واییییییی…:'(
    اسیدها و بازها رو رسوندم به قسمت های قابل فهم ترش!(شیمی هیچ جوره واسه من قابل فهم نیس!!!!)فک کنید الکتروشیمی موندددددددده:'( ای وای ای وای!جیغ!فغان!آخرش اگه این شیمی منو نکشت!
    خو دیف و فیزیک چشونه که شیمی رو باید بخونم من؟؟؟گسسته انقد باهاله آدم خسته نمیشه ازش….ولی این زهرماری:-S اه اه اه!
    تولدچی؟اردی بهشت چی؟بگید اردی جهنم!!!

  17. نه عزیزم.مشکل مملکت ما این نیست . ولی فکر نکنم ما برای حل مشکل مملکت این جا با شیم درسته؟البته از این نظر که به من اصلا ربطی نداره کاملا حق با شماست و من همین جا از آقای صالح پور و همچنین شما و همه ی کسانی که با خوندن این نظر ابرو هاشون به هم گره خورد پوزش بسیــــــــــــــــــــــــــــــــار می طلبم.(البته آدمیزاده دیگه؛این سوالا به ذهنش می رسه،شما ببخشید)

  18. سلام برادر
    اگه بدونی!بسی کار و زحمت دارم برات
    ۱.لطفن لینک دانلود تیتراژ کافه سپید(پایان) و فرش سپید(شروع)
    (همچین آدم پیله ای ام من 🙂 )

    ۲.کی موقع گذاشتن عکسای خودتون میشه آیا؟

    ۳.لطفن این عکسارو نگاه کن،آثار خودمه از درختِ عزیزِ خونمون گرفتم،دو تا اولی از ۱۵ فروردینه،دوتای بعدی هم از امروز ،امیدوارم خوشت بیاد

    http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1392/farvardin/1366566834821.jpg

    http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1392/farvardin/1366567292321.jpg

    http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1392/farvardin/1366566834913.jpg

    http://up.shamsipour-ac.ir/uploads/images/1392/farvardin/1366567529461.jpg

  19. پی رو کامنت بالایی بگم : { بی قصد توهین بود !! با ضحرا همکلاسی ـَم !! بی خودی حرفی نمیزنم !! چزی اگه گفته میشه صرفا جهت شوخی ـه !! خودشم میدونه !! سوء تفاهمآت ایجاد نشه خواهشا !! 😉 }

  20. به نام تنهاترین…
    جالب بود…ممنون!!
    دلت بهتره؟!!دیگه جواب نمیدی؟!!چراخب؟!!
    تو هفته معلم یه سری به وبمون بزن…کلا درمورد دبیرای عزیزتر از جونمون(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)میخایم بگیم…!!
    یه چیزی بگو…میدونی!!دارم دیووووووووونه میشم از سکوتت!!خخخخخ!هه!!:)

  21. سلام
    بعضی ازنوشته هات چقدر شبیه صادق هدایته اینو خودم کشفیدم
    نمی دونم چرا هر وبلاگی می رم آبادش می کنم
    موفق باشی

  22. حنانه راس میگه در مورد جنازه طور وادم اهنی طور …

    من دقیقا همینا تو ذهنم بودن 🙂

    نگفتید روا چه طور طوره؟؟؟؟؟؟؟۴تا بودید دیگه…

    حنانه خوشم میاد عین خودمونی …کنجکاو ودر واقع فضول عین خودمون ….همه جا هستی…. به ما هم سر بزن از قلم نیفتیم…:)

    شما نخون اقای صالحپور این تیکه رو…….

    بچه ها…
    میگم نخون دیگه… ااااا…

    میگم بچه ها واسه تولد بر نا مه ای ندارید؟؟؟؟؟
    هماهنگ شه لطفا
    خوب.

  23. نه الهام یعنی میگم اون همیشه کلا جواب نمیده.
    این بعضی وقتا……
    اصلا بچه ها بیاین اینجا رو چت روم کنیم تا بعضیا اعصابشون خراب بشه و بهمون بد و بیراه بگه و بعد مجبور شه هی بشینه کامنت حذف کنه.
    تا از این به بعد اینجا رو ول نکنه به امون خدا مگه نه ؟؟؟؟؟؟

  24. جالبه ها!!!!!!!۱از خونه تون تا فرودگاه رو یه پست گذاشتی بعد از فرودگاه تا مشهد و برگشت از این مکان مقدس به خونه رو هم تو یه پست جا کردی.
    خسته نباشی دایی سوسول.

  25. من جدی جدی دارم نگران میشم ها… کجایین؟؟؟؟
    والا این کارایی ک پرشانیا با ما میکنن صدام حسین با مردم عراق نکرد…
    آخه چرا اینقدر ما رو حرص میدید؟ به جای اینکه بیاین خبرای خوب خوب بدید غیبتون زده؟
    آخه شما همیشه اولین نفری بودید ک خوشحالمون می کردین ها…. یادتون نره….

  26. من توجه کردم شما وقتی حالتون بده نت نمیایدوقتی حالتون رو به خوب شدنه میاید برعکس خیلیا که وقتی حالشون خوبه نت نمیان و حالشون بده میان نت.
    امیدوارم همیشه خوب باشید.

  27. سلاااام آقا تبریک امروز صبح که داشتیم میرفتیم دانشگاه چشممون به نور جمال شما منور گردید برنامه تون و از ال سی دی های داخل واگن مترو داشتن میپخشیدن اون بخشی که فک کنم دوربین مخفی بود اقای نظری هی می خوابه رو شونه ی مردما شات اخر شومام تو تصویر بودی عکس العمل مسافرین هم 🙂 بود لبخند میزدن

  28. دفه پیش خواستگاری و آشنایی بود،
    این دفه بله برون و تعیین تاریخ عقد و عروسی و…
    شیرینی میاوردی حداقل!ایششششششش:-P 😀 نه!اصفهان رفتی؛پولکی بیار!B-)
    راستی؛خیابون حیدری اسمش شده آقایی!!!!!نگو نمیدونستی!

  29. آقا یه چیز جدید کشفیدم !!:)
    شما نوشتی(هر کدام از ۴ مسافرِ منتخبِ دفتر، از ۴ نقطه شهر)
    یه نفر که شماخودت بودی یه نفر دیگه هم مجتبی آذری بود
    نفر دوم وسوم عموجامدو خانم فتحی
    بنابراین میشه از سه نقطه شهر چون خانم فتحی و عمو حامد باهم دیگه اومدن :))

  30. ۱-بعله درسته!دلیلش پیش خودتان محفوظ است!
    ۲-اما ۱۰/۱۰چه روز مهمی است………. D-:
    ۳-این کدوم برنامست که ز ث میگــــــــــــــــــــه؟!؟!؟!؟این چیزایی رو که تعریف کرد رو من یه لحظه تو تبلیغات برنامه ی شوک دیدم…..تولید این برنامه هم به پرشان ایده ای ها سپرده شده عایا؟!؟!؟!؟!
    دوستان بدن جواب۲و۳ رو لطفا………….
    D-;

  31. میگمآ !! کی پست جدید میذارید ؟؟

    + من آخرش نفهمیدم چی صداتون کنمـآ !!

    + ببینید یکی از اون افراد که شمایید ! یکی عمو حامد ! یکی نرگس بانو ! اون یکی کیه ؟؟ ببینید الان من یه نفرو حدالاقل گذاشتید تو خماری !! 😐 !! نکنید باما این کارو !! 😐 !! خواهشا !! D: !!

  32. الان رفتم نگاه کردم دقیقا هر فوت ۳۰.۴۸ سانتی متره!
    یه خط کش بردار ، پای مبارک رو بیار بالا اندازه بگیر باید همین حدودا بشه!
    مال من که نشد!!!ببین مال تو میشه؟؟؟
    فک کنم استاندارد نیستم :)))

  33. اقای صالحپور قضیه ی برنامه جدید کِی عمومی میشه؟ ک شما اعلام کنید ها؟
    فقط تو رو خدا نگید اندکی صبر و از این حرفا….. یه چیز بگید که ما تکلیف خودمونو بدونیم…. باشه؟

  34. یه حالت خاصی داره!!!
    برای نوشتن هر چیزی حتی سفرنامه یه صفه ای باید حداقل یه اتفاق جالب افتاده باشه!!!!
    ولی تو سفر شما همه چی عادی بود!!!
    خیلی عادی!

  35. ۲۲۴ جان یه ویژه برنامه بود به مناسبت دهه ی فجریه که گروه پرشان به سفارش معاونت فرهنگی مترو در ایستگاه مترو تجریش ترتیب دادن و بازیگر و فوتبالیست و اینام آورده بودن و مردما و من و گروه پرشانی ها و خیلیای دیگه هم اونجا نشسته بودیم و لذت می بردیم مجریش هم آقای روا بودن و اون سرود ملی مترو هم اونجا خونده شد اولین بار . بعد این جشن به همراه یکسری آیتم هایی که خود گروه پرشان داخل مترو ساخته بودن از شبکه سه پخش شد قرار بود مترو بخشهایی از اون رو پخش کنه که این امر محقق گردید . با تشکر زث سه نقطه ۱ماه و نیمه از تهران

  36. سلام
    هورااااااااا
    آخ جون تابستون برنامه دارین؟؟؟
    حتما خیلی توپه….پس من برم یه کم بدرسم …
    تا تابستون
    هورا

  37. اسم به این قشنگی داشته اون خیابونه آخه “آقایی” هم شد اسم؟
    بنده از همین تریبون این اقدام موهون و شنیع رو محکوم میکنم!
    با تشکر از دایی میتی که همچنان به اسم سابق اون خیابون وفادارن
    :دی

  38. پس خاله نرگس و عمو حامد بودن قطعن چرا میچونی بودن دیگه این دوتا که معلوم شد فقط نفر سوم هنوز مرموزانه پشت پرده مونده

  39. سلام.
    وای خیلی وقت بود نیومده بودم این جا…
    خیلی عوض شده!!!
    کلا موف باشید
    ما که استفاده کردیم و حسابی لذت بردیم..
    اما یک سئوال شما بالاخره اون کلیپی که برای گروه پرشان ساختیم دیدید؟
    اگه تا امروز ندیدید ، نصف عمرتون بر فنا است. برید ببینید.لطفا
    آدرس دست خانوم فتحی و خانوم فخاری می باشد
    فعلا یا علی

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید