ریتم تند زندگی؛ شبِ حادثه فرا رسید / قسمت پنجم

9

صبح یکشنبه‌ی عجیبی بود. از اینجا به بعد ریتم وقایع به جای روز، ساعتی‌ه. ساعت ۱۰ فهمیدیم نتیجه استعلام بانک برای تعلقِ وام به واحد، مثبت بوده. ساعت ۱۰:۳۰ امضای فروشنده در قرارداد بانکی ثبت شد؛ فرم‌های مربوط به ضامن‌ها رو گرفتیم و تکمیل کردیم. قبل از ۱۱، من و محیا پرونده رو پیش معاون شعبه و رییس شعبه بردیم. امضاها که کامل شد، قبل از ساعت ۱۲ خودمون رو رسوندیم به دفترخونه. آقای دفترخونه‌یان نامه ما رو امضا کرد و درخواست ۲۵ میلیون ریال(!) بابت تحریرِ سندِ رهنیِ وام داشت. پولش رو ریختیم و نامه‌ی برگشت به بانک گرفتیم. بانک تایید کرد و ساعت ۲ تازه ماجرای جور کردن پول شروع شد!

تصورِ ما این بود که همه چیز نیمه‌ی دوم مهر اتفاق میفته و تا اون موقع فرصت داریم مابقی پول رو جور کنیم. اما ظهر یکشنبه که اوکیِ وام رو گرفتیم، گفتن ساعت ۹:۳۰ دوشنبه بریم دفترخونه برای تحویل واحد! تا شب، هم باید اسباب و وسایل رو جمع می‌کردیم، هم به جایگزین خودمون می‌گفتیم که اسباب و وسایلش رو زودتر از موعد جمع کنه و فردا صبح بیاد، هم متقاعدش می‌کردیم پولش رو از صاحبخونه‌ش بگیره و بده به ما تا بدیم به فروشنده واحد خودمون، هم از شوک دربیایم.

از اون طرف، گفتن بیست میلیون تومن از وام (که تقریباً معادل قرض ما بابت خرید اوراق حق تقدم وام مسکن بود) چهار روز بعد به حسابمون میاد. پولی که روش حساب کرده بودیم.

بعدازظهر یکشنبه شروع کردیم به جمع کردن وسایل؛ چند تا کارتن موز و جعبه گوجه(!) از میوه فروشی سر خیابون گرفتیم. روزنامه‌های باطله رو گردآوری کردیم تا وسایل شکستنی با دقت چیده شن. چند تا گونی هم آماده کردیم برای خرت و پرت‌ها؛ کتابها رو فرستادیم توی چهار تا کارتن بزرگ. لباس‌ها رو چپوندیم توی جعبه‌ی مایکروفر! هر چی وسط بود رو هم یه جور توی یه چیزی می‌چپوندیم که فقط ظاهر خونه شبیه خونه‌هایی شه که می‌خوان اثاث‌کشی کنن.

همزمان من با مستاجر جدید رایزنی می‌کردم که آقا؛ جانِ جدّت پولتو از صاحبخونه‌ت بگیر بیا، بذار ما بریم! اون بنده خدا هم گفت داداش؛ من تا شب سرکارم، زنم دست تنهاست و عمراً نمی‌تونیم امشب جابجا شیم. منم گفتم با این چیزا کار ندارم، امشب یه کاری بکن. گفت ببینم می‌تونم بدون بیرون آوردن وسایل پولمو از صاحبخونه‌م بگیرم یا نه.

اما پول چی شد؟ سوال بسیار خوبی‌ست… من باید در کمتر از ۱۸ ساعت ۵۰ میلیون پول جور می‌کردم.

ادامه دارد

برای خواندن همه‌ی قسمت‌ها اینجا کلیک کنید

تبلیغات

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید