داستان مردی که نرفته برمی‌گردد

290

صدا توی گوشش می‌پیچد. بغض سنگینش، با نفس‌های عمیقِ تصنعی فرو بردنی نیست. چشمانش را می‌بندد و باز صدا، مثل زنگِ گوش‌خراشی می‌پیچد توی سرش و موجی‌اش می‌کند. پشت چشمانش، خودش را می‌بیند که دارد می‌رود. خودی که کوله‌ش را برداشته و راه ماندن ندارد. در سکوت گوش‌خراشی، آرام‌آرام قدم‌هایش را بر می‌دارد و بدون حتی ذره‌ای امید، بی‌آنکه برگردد به امیدِ قرار؛ فقط می‌رود.

صبح، با صدای گوش‌خراش توی سرش، خودِ نرفته اش را می‌بیند که فقط کمی بیش‌تر از یک شب از عمرش گذشته. خودش را می‌بیند پشت چشم هایش که آمده، که هست، بی‌آنکه بخواهد، بی‌آنکه بی‌آید.

تبلیغات

26 دیدگاه‌ها

  1. +سلام
    +مهدی صالح پور..چه احساسی پیدا میکنی وقتی متوجه بشی که توی کلاستون(منظور از کلاس کلاس دانشگاست)۹۰درصد بچه ها ۲۰یا۱۹ شدن و تو ۱۸ شدی؟
    +من الان در همچین موقعیتی به سر می برم…
    +دارم دیوونه میشم…

  2. اما اگه نمی‌اومد خیلی بهتر بود
    هم جاش اون دنیا بهتر بود هم تو این دنیا جاش تو بیمارستان نبود که نفس مصنوعی همدم‌ش باشه
    🙁
    خیلی بحث برانگیزه انصافن
    ۵ بار خوندمش تا بفهمم چه خبره شایدهنوزم نفهمیده باشم
    میشه توضیح بدین ؟:(
    موندم چطوری ادعای ادیب بودن میکنم ؟

  3. حقیقت بگم درست متوجه نمیشم شایدم شدم و فقط شکه!
    ولی میدونم دلم میخواد هی بخونمش!خوشم میاد نمی دونم چرا! 😐

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید