داستان ارسالی به پژواک

235

پاییز ۸۴

سال ۸۴ .پاییز ۸۴. یادت میاد یا نه؟ انگار با بقیه پاییزا فرق میکرد. سرد تر بود. مخصوصا پرند. اما دوستش داشتم اون هوا رو. همیشه آرزومه یه بار دیگه بوی اون پاییز رو استشمام کنم. از همون اول که پام رو گذاشتم تو دانشگاه یه حسی داشتم. نمی دونستم چی بود. شهر خالی. خیابون مستقیم دانشگاه . ساختمونای نیمه ساخته. و چند تا آدم که اونجا بودن. هر لحظه منتظر یه اتفاق بودم . انگار یکی بهم میگفت قرار یه خاکی به سرم بشه. به خاطر این حس، شده بودم نفر ثابت کلاسا. میرفتم و میومدم. یه روز که اینم با بقیه فرق میکرد اول صبح از خونه زدم بیرون بازم به عشق همون حس. وقتی رسیدم به ایستگاه دانشگاه(مترو) ، یه چیز رو پوستم حس کردم، یه آرامشی که تو دلش پر از غوغا بود.آره عشقم بود دوباره داشت می بارید، بارون بود که داشت شروع میکرد به عشق بازی کردن با من. شاد شدم .مثل آدم مستی که فکر میکنه هیچ غمی تو دنیا نداره. ایستگاه شلوغ بود. آخه اتوبوس مثل همیشه دیر کرده بود. تو این هوا اصلا راه نداشت عجله کنم واسه همین سراغ تاکسی ها نرفتم منتظر شدم ، مثل بقیه. دیگه موهام خیس خیس شده بود. اما خودم رو کنار نکشیدم. همینطور چشمم به بچه ها بود . نمیدونم چرا چشمم داشت دنبال چیزی میگشت. خدا یا یعنی امروز قراره چه اتفاقی بیافته؟ همه دویدن . یهو به خودم اومدم .بله اتوبوس از دور دیده شد. منم حرکت کردم. از سر پا وایسادن تو اتوبوس بدم میاد اصلا دوست ندارم. اما اتوبوس پر شده بود . به زور خودم رو جا کردم. کنار در نشستم رو پله اتوبوس. بیرون رو نگاه میکردم خیلی خوب بود. بیرون شده بود مخملی. کاش تموم نمیشد نمیرسیدم پرند. اما یه تابلو حالم رو گرفت.”پرند۲ کیلومتر” .دیگه رسیدم. پیاده شدم اولین نفر بودم که پیاده شدم. رفتم سر کلاس نشستم .خالی بود. هنوز شروع نشده بود. اومدن، کلاس یواش یواش شلوغ شد. هر لحظه قلبم داشت بیشتر و بیشتر میزد. اما نمیدونستم چی شده. تا اینکه تو این همه آدم که داشتن میومدن… یه نفر اومد تو. رفتم تو کما . مثل آدمی که خبر مرگ عزیزش رو بهش میدن و تو کما میره. چند دقیقه نفهمیدم دوررو برم داره چه اتفاقی می افته.فقط میدونستن اون اتفاقی که قرار بود بیافته افتاده. دلم به چشمم اجازه نمیداد جای دیگه رو نگاه کنم. خیلی مشخص زل زده بودم به اون. خدایا عجب قدرتی داری. تموم زیبایی های عالم رو خلاصه کردی تو یه نفر و اون رو داری به من هدیه میدی.شکرت.اما تردید داشتم که اون ترسی که از قبل داشتم عاقبتش این باشه و یه فرشته جلوم سبز بشه. تو همین فکرا بودم و داشتم تو خودم سیر میکردم که یهو همه بلند شدن. استاد اومد. منم از جام پریدم. استاد شروع کرد به درس دادن. فرشته عینک ظریفی رو که به صورتش معصومیتی خاص میداد رواز کیفش بیرون آورد و به صورتش زد. تموم مدت که استاد درس میداد نگام به فرشته بود، آخه زیاد با من فاصله نداشت، دو ردیف جلو تر از من نشسته بود و من از همون فاصله گرمای تنش رو حس می کردم. تموم این مدت فقط نیم رخ زیباش رو میدیدم. وقت استراحت. استاد خسته شده بود. فرشته برای صحبت با دوست پشت سرش بر گشت ، چشمش به چشمای خیره ی من افتاد.من نمی تونستم چشمم رو بر گردونم و اون هم تعجب کرده بود از نگاه خیره و چشای بیرون زده ی من. خدایا، زیبا ست زیبا . چمهای سیاه، موهای مشکی با خطهای ظریف رنگ، لبهایی زیباتر از غنچه و …. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. دوباره صورتش رو بر گردوند به تابلو. بله خودشه. کلاس تموم شد. به سرعت کتاب رو جمع کردم و ار کلاس بیرون رفتم و جلوی در ایستادم، منتظر شدم تا بیاد بیرون و با هاش حرف بزنم. اما همه رفتن و اون بیرون  نیومد. سرم رو از در کلاس به تو دراز کردم. نشسته بود و با بند کیفش که انگار باز شده بود کلنجار میرفت. رفتم داخل و با صدای لرزون سلام کردم. سرش رو بالا گرفت و با یه لبخند جواب داد. سلام. و دوباره به کارش مشغول شد. جلو رفتم و روی صندلی کنارش نشستم. چه بویی. تا حالا همچین بویی رو تو زندگیم حس نکردم.بلافاصله و بدون مقدمه و با صدای لرزون گفتم: شما زیبا و من شیفته این زیبایی. با تعجب به من نگاه کرد و گفت: چی؟ دوباره تکرار کردم. این بار با خنده گفت اولین نفر نیستی. دیگه زبونم بند اومده بود هیچ چیز نمی تونستم بگم و اون هم چیزی نگفت. چند لحظه گذشت و اون بلند شو و با وقار و سنگینی از کلاس بیرون رفت. اون لحظه پاک ترین و مقدس ترین موجود روی زمین برای من اون بود. اون روز گذشت با همه افکار و تو خودم بودنام. جلسه بعدی کلاس چند روز بعد بود . اما نیومد. تا اینکه یه روز وقتی که داشتم از دانشگاه میرفتم. کنار خیابون دیدمش. من رو ندید. یه ماشین جلوش پارک کرد .یه مرد غریبه. سوار شدن و رفتن. شبها خواب نداشتم. دائم جلو چشم بود و آرزوش رو داشتم. کاش اون مرد کسی نباشه. کاش… تا اینکه یه روز تو دانشگاه دیدمش و پیشنهاد دوستی و کنار هم بودن رو بهش دادم. جواب من رو داد. خیلی قاطع و محکم. نه .همه دنیا رو سرم خراب شد. گفتم چرا؟ گفت: نپرس. ولی من ول کن نبودم. من بعدا مزاحمتون میشم راجع به این موضوع. رفت. چشمم بهش بود . کنار خیابون ایستاد. این بار همون قضیه دفعه قبل اتفاق افتاد ولی این بار اون مرد نبود. یه کس دیگه بود. دقیق تر شدم. باورم نمیشد، یکی از دوستای هم کلاسیم. سوار شد و رفتن. چند روز که کلاس نداشتم انواع افکار از ذهن کثیفم میگذشت  دوباره روز دانشگاه. تو حیاط با دو نفر از دوستام داشتیم گپ میزدیم. همون دوست هم کلاسیم اومد و شروع کرد با آب و تاب به تعریف کردن. کاش نمیشنیدم، کاش کر بودم، کاش مرده بودم، کاش…
یه اتاق، اتاق خواب، یه خانم، خانم فرشته… و من تو خودم مردم.
آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
از برون سو ماه تاب و از درون سو کاهتاب
ببخشید. تو این زمونه این خاطرات بیشتر حال مردم رو بهم میزنه. دیگه دوره رمانتیک بودن گذشته و من هم خیلی عوض شدم. ولی عجب پاییزی بود پاییز ۸۴.

داستان ۲

چه فصلی…

چه فصلی، همیشه آرزومه که شروع شه، اما وقتی میرسه یه ماه از عمر درازش نگذشته میگم لعنت. دوباره اومد ، قدر یه سال گذشت این یه ماه، تشنم میشه، گرما ، عرق میکنم، دیگه حوصله ی خریدن عطر و ادکلن رو ندارم، البته گر چه جواب نمیده، تشنم شده ، خیلی [ مثل یه بچه ی ابتدایی که تو کوچه پس کوچه های راه مدرسه چشاش تشنه ی یه نگاه آشناست…. کوچولو سه ماه گذشته ، بی خودی نگرد، دیگه کسی چیزی یادش نیست. دنبال چیز نو بگرد، تو دیگه کهنه شدی] نمیدونم چه رازی تو پاییز هست، پاییز یا مهر، بهتره بگم مهر. خاطره ی هر سال من اینه…..، آخرای شهریور شده نم نم دیگه اون هوای خسته کننده ی تابستون داره میمیره. ۲۰ شهریور .صبح از خواب بیدار شدم. آماده شدم واسه رفتن کار. از خونه اومدم بیرون یه نگاه به آسمون کردم مثل همیشه( خدایا به امید تو). انگار داشت با من حرف میزد. اون مرده که سه ماه بود هیچ حرکتی ، هیچ حسی نداشت ، داشت با من حرف میزد. آره آسمون کم کم داشت گل میکرد از ابر. دست خودم نیست دوست دارم فقط آسمون رو نگاه کنم[ ههه، انگار اون کوچولوی دبستانی چشای آشنا رو پیدا کرده]. چه خیابون قشنگی. چه درختایی! کم کم دارن لباساشون رو در میارن. پرده های برگشون رو کنار میزنن دیگه چیزی لابه لاشون قایم نمیشه. هر چی هست رو بی پرده میشه دید. چند قدمی تا ماشین خور سر خیابون راه هست. راه میرفتم، بوی عشق پیچیده تو محله. انگار تو راهه. کاش همین امروز یه کمی بهم حال بده و سر حالم کنه. یعنی میشه. نصف راه رو رفته بودم دوباره با آرزوش آسمون رو نگاه کردم ، یکی از نا خوشایند ترین اتفاقای عمرم افتاد نه! بازم آتیش! خورشید داره زور خودش رو نشون میده. بیچاره ابرا .. همه ی انرژِیم از دست رفت.. این یه قانونه، خورشید که باشه دیگه ابرا نیستن. با همون خستگی فصل تابستون به راهم ادامه دادم. دیگه آسمون رو نگاه نمیکردم. [ انگار کوچولوی دبستانی اشتباه گرفته بود اون چشم فقط شبیه بوده]دیگه داشتم به سر  خیابون نزدیک میشدم. بی حال و بی انرژی. اما هوا مثل همیشه گرم نبود. داشت یه طوریم میشد . خنکم میشه. خورشید که کم کم داره در میاد. نمیدونم شاید مریض شدم. رسیدم سر خیابون. تاکسی….تاکسی…. اینجا همیشه ماشین خورش بده. کی میشه یه ماشین بیاد و من رو ببره؟! همون طور ایستاده بودم که که فکر کردم دارم خنک تر میشم. یه هوای خنک رو تو ریه م حس کردم ، آسمون رو نگاه کردم ، خدا یعنی این بارونه؟! آره بارون داشت نم نم می بارید. دیگه هر ماشینی که نگه میداشت سوار نمیشدم. اون موقع تازه فهمیدم حتی اگه بارون یه وقتی با من خیلی دوست بوده ،دیگه بعد این سه ماه یه دوست تازه پیدا کرده و با هم یکی شدن،آفتاب. آفتاب تو آسمونه و بارون داره نم نم میباره، این دو تا با هم! هم دلم گرفت از اینکه بارون با آفتاب همراه شده، کمی هم شاد و امیدوار به این که این دو تا هیچ وقت با هم زیاد نمیمونن. کاش دیگه هیچ وقت این دو تا رو با هم نبینیم.

نویسنده: ناشناس!

تبلیغات

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید