خبرت هست که از خویش خبر نیست مرا؟

218

هشت سالم بود که برای اولین بار چیزی به اسم تقویم را کشف کردم؛ سال هفتاد و سه؛ خوب یادم است که نشستم به حساب کردن، که هفت سال دیگر میشود هشتاد، ده سال بعدش می شود نود و ده سال بعدش وای! میشود چهارصد. تصویری از بزرگسالی نداشتم. فقط اعداد را شناخته بودم. حالا سال‌هاست، هربار طرف های اسفند، ‌برمی‌گردم و  به خود هشت ساله‌ام که توی سال هفتاد و سه، یک گوشه نشسته و با تحیر به آن دفترچه نگاه می‌کند، می‌گویم : «دیدی؟ این شکلی میشه.» اما خدا می‌داند که چه شکلی اش را نمی‌توانم برایش توضیح بدهم؛ فقط توجهش را به همان عدد جلب می‌کنم و می‌گویم بی‌خیال شو که دنیا چه شکلی شده با همان عددها سرگرم باش.

از وقتی یادم می‌آید گیجی ملایمی در رفتارم وجود داشت. گیجی بی‌ضرری که مایه‌ی دست انداختن و خنده اطرافیان می‌شود و خودم هم معمولا با لودگی زیر سبیلی رد می‌دهم. اما طی چند هفته گذشته، کسی در من با اصراری بیشتر از همیشه، پناه برده به برداشتن آگاهی از محیط اطرافم؛ جا گذاشتن کلید در خانه برای کسی که تقریبا تنها زندگی می‌کند، اتفاق راحتی نیست. بعد ترش دوبار آدرس‌های بدیهی را اشتباه رفته ام و یک بار «خودم»، را گم کرده ام؛ منظورم سرگشتگی و این ها نیست؛ در یکی از سر راست ترین خیابان‌های تهران گم شدم؛ و آخری‌اش گم کردن کیف پولم بود با همه کارت های مهم‌ تویش. افتادن همه این اتفاقات طی یک هفته زنگ خطر را به صدا در آورد تا موضوع از بامزگی‌اش ساقط شود و آخر هفته را اختصاص بدهم به مدارا با خودم؛ که سر صبر و بدون دعوا از خودم بپرسم:«چته آذین؟»

نمیدانم اجتنابم از به زبان آوردن اتفاقاتی که امسال بر من گذشت، حتی توی تنهایی برای خودم، چقدر به فاصله گرفتنم از تصویر قربانی کمک کرده؛ همان تصویری که از آن گریز دارم. اما انگار از آن ور بام افتاده ام؛ حدس میزنم ذهنم دارد با کم آورن‌‌های اینطوری، با گم کردن و گم شدن، از من به برای ضعفی که نخواستم با دل سوزاندن برای خودم به تن بگیرم انتقام می‌گیرد. آخرش راضی شدم به هجمه‌های پی در پی چند ماه اخیرم نگاه بیندازم و کمی به خودم حق بدهم بابت اینکه کلمه «خستگی» را به زبان بیاورم؛ بازداشت پشت سر هم دوستانم، بیکار شدنم، بیمار شدن پدر، بی‌پول و مقروض شدن، تمام شدن قرارداد خانه در بدترین موقع و اسباب کشی یک تنه، دل شکسته شدن، و چند اتفاق ناگوار دیگر؛ همه‌شان طی سه چهار ماه؛ همزمان شدن این اتفاقات، که پس لرزه هاشان هنوز باقی‌ست، جان سگ و پوست کرگدن میخواست که من نداشتم و خوش اقبالی‌ای که من داشتم.

حالا فکر می‌کنم، حتی اگر شانه ی امنی نبود، آدم باید گاهی خودش دستی به سر خودش بکشد، تا طوفان که کمی رد شد، روان پیچیده آدمی اینطور با فراموشی و گیجی از او انتقام نگیرد. به خود هشت ساله ام گفتم، میبینی؟ بزرگسالی‌ای که آن همه برای رسیدن به آن هیجان داشتی، هر سال نفس‌گیرتر می‌شود، اما تو به این فکر کن که عدد ۹۵ رندتر از ۹۴ است. اصلا عدد قشنگ تری است. نیست؟ / منبع

تبلیغات

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید