خاطرات کنکور یک کنکوری!

1655

۱۲ سال نشستیم به سان بچه مثبت ها درس و مشق خواندیم که چه شود؟! تا شتری به نام کنکور در جلوی درِ خانه امان بیاید و ما را به ۱،۵۰۰،۰۰۰ نفر کنکوری دیگر پیوند دهد! البته این شتر زبان بسته ی بدبخت فلک زده بی کس و کار را اول ما کاری نداشتیم، و او هم با ما کاری نداشت… تا اینکه نوروز امسال ناگهان احساس عجیبی در اعماق وجودمان به وجود آمد که بعدها محققان کشف کردند، استرس بوده است!( که گویا به خاطر همین شتر نامبرده هه بوده!)

این شد که به شدت(!) تصمیم به درس خواندن گرفتیم. نوروز به همان شدت درس می خواندیم که دیدیم اطرافیان ما را با لفظ عجیبی صدا می زنند! نمی دانم “خر خوان” یا یک چیزی در همین حوالی بود! و من هم احساس کردم صفت در شأنم نیست(!) از فشار وارده کم کردم! سپس روزها را پشت سر گذاشته و لحظه به لحظه به کنکور نزدیک می شدیم تا اینکه دوستان اعلام داشتند تا کنکور فقط ۱ ماه مانده و ما هم بار دیگر همان احساس قبلی را در خود دیده(!) و دوباره فشارها را زیاد کردیم!(در این حین دوستان اس ام اس زدند گفتند: زیاد فشار نیار، جنس ایرانی است و عواقب دارد!) ولی ما از دنیا منقطع شده بودیم و پاسخی به این پیام های شیطانی مبذول نکردیم و در مدرسه نیمه شبانه روزی مانده و درس خواندیم و درس خواندیم و باز هم درس خواندیم…!

به هر حال بعد از کش و قوس های فراوان! پنج شنبه صبح در حالی که چندین شب بود خواب نداشتیم (که وبگردی امان هم به همین علت بود!) در یکی از مدارس حومه محل امان، در حالی که هیچ چیز، حتی یک ساندیس خشک و خالی هم به ما ندادند، کنکور را داده(!) و از سالن خارج شدیم!

بعد از اهدا کنکور(!)، در حالی که نه ماشینی بود برای بازگشت و نه نایی برای همین کار یعنی بازگشت، راه سومی یافته و آن هم ۲ ساعت نشستن در پارک نزدیک مدرسه بود! ولی در نهایت رفتیم خانه! (یعنی…نه ببخشید برگشتیم خانه!) و همزمان با نوشتن کتاب خاطرات کنکور(!)، سوالات را از سایت سنجش گرفته و درصدها را حساب کردیم تا اینکه آرام گرفته و…

بالاخره به خود آمده دیدیم تمام شده…. کنکور، دشمن جوانان مملکتمان را پشت سر گذاشته و ما ماندیم و ۲ ماه و اندی تعطیلی و بیکاری و علافی و هزار چیز در همین مایه های دیگر!

تبلیغات

12 دیدگاه‌ها

  1. وختی کنکور دادم یادم بناز یه همچین چیزی بنویسمااا

    حافظه ی منو که داری… داغونه!(اگه جمله به نظرت آشنا میاد زیاد به خودت فشار نیار! جمله ی خودته 😀 )

  2. بعله…دریپس خوان بدید دیگررررررررررررررررررررررررررررررررررر…چه حالی میدهخ بیای پست اول کامنت بذاری!!

  3. به امید روزی که من هم یه همچین پستی تو وبلاگم راجع به کنکور با فعل ماضی بنویسم.
    بگو آمین که لال از دنیا نری:دی
    ‏+خودمونیم دایی میتی اون موقع ها عین الان من تیکه های لوست کم نبودا

  4. دایی میتی(!!!)چ اسمی….
    قرار بود با تولدت شناخته بشم اما نشدم
    قرار بود بگم من منم ،که نشد بگم…
    قرار بود کاری کنم که دنیا بفهمه منو داره ،اما نکردم…
    قرار بود زندگی کنم…..اما تا حالاش ،فکر نکنم کرده باشم…

    میدونی چیه ….خیلی وقته دوست داشتم باشم…..اما نبودم….
    اونجایی که باید باشم نبودم…
    اما تو بودی…تو بودی و زندگی کردی…

    تالا به این دقت کردی که اگه یه روزی دیگه کار فرهنگی نمیکردی یا چه میدونم با کسی در ارتباط نبودی….نابود میشدی؟؟!

    من کردم…میترسم از اون روزی که دیگه نباشم تا التماس یکی رو بکنم تا بیادش بیاره من برای خودم کسی بودم.
    این روزها فقط در حال التماسم….برای زندگی کردن

    التماس برای دستی که رها نشود:
    ای عشق؛ ای تجسم حقیقت مطلق…ای حاصل لحظه های ناشکیبای انتظار ،
    چه سنگین و چه باوقار در کوچه های خلوتم باز آمدی..
    ای عشق ای درگذشته از فراسوی نیک و بد…
    گرسودای آمدنت باشد شب از حقیقت تو، لبریز میشود.
    وخدا در کلامت شکل میگیرد
    اشک امانم نمیدهد کجاست تا پیدا شود تا بخشکد….
    کنکور! در گیری این روزها…پی این روزها که فکرم پیروزی در آن است…
    شاید فکری دیگر….اما….فکر این هم هست…
    فکر هایم در هم است…نه میدانم که باید بمانم نه میدانم که باید بروم..اما این را خوب میدانم که حالم اصلا خوش نیست…
    میدانی دوست دارم جایت بودم…شاید میدانستم که بودم.
    تو میدانی که هستی؟!
    میایم یکی یکی در کنار متن هایت تا بگویم هستم.شاید آرام بگیرم!
    یاحق

  5. چرا بعد از کنکورم یادم ننداختی از اینا بنویسم؟ واقعن که! معلوم شد من این‌جا کامنت می‌ذارم هویجوری الکی و سرسری می‌خونی رد می‌شی… :((

    + 😀

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید