خاطرات سربازی – بخش پنجم

552

خاطرات سربازی بنده طولانی تر از آن است که فکرش را بکنید! در قسمت های قبل خاطرات سربازی، تا شب اول نوشتم. شب اول با تمام تلخی هایش، با توجه به عوض شدن جای خوب بچه ها و سرد بودنِ نسبی آسایشگاه در بعضی نقاط و گرم بودنِ بیش از حد برخی نقاط دیگر، با تمام خروپف ها و خواب دیدن ها، گذشت. اولین روز رسمیِ سربازی، پنج شنبه بود و این مسئله باعث شد باز هم آن طور که باید، کارها روی روال نگذرد. بیشتر درگیر درج نام ها روی کت ها و سایز کردن شلوارها و سروکله زدن با سفت و سختیِ پوتین ها بودیم. کم کم اخلاق و روحیات دور و بری ها داشت دستمان می آمد و از طرفی داشتیم کم کم با هم گروهی هایمان هم کنار می آمدیم.

سربازی

سرگروه ما یک پسر دو متریِ اراکی بود که پدرش راننده اتوبوس اراک-اصفهان بود و خودش هم شاگرد شوفر پدرش بود و تنها دغدغه اش این بود که بتواند ساعت ۵ که اتوبوس شان از دمِ دربِ پادگان می گذرد، سوارش شود و با پدر به اصفهان برود! انگار نه انگار زن داشت.

نفرِ دومِ گروه، یک پسر آذربایجانی تپل بود که البته مردانگی از سر و رویش می بارید، به سختی فارسی حرف می زد و بیشتر از همه حرص می خورد. میانه خوبی با جنوبی های گروه نداشت.

نفر سومِ گروه، یک پسر اردبیلی روستایی بود که در دانشگاه تبریز مهندسی خوانده بود و گویا خیلی پولدار بود. تقریباً فارسی را نمی توانست راحت صحبت کند اما رفت و منشی گروهان شد! دست خطش هم خوب نبود، صرفاً رفاقتش با منشی اصلی که او هم اردبیلی بود، باعث حضورش در آن اتاق گرم و نرم فرمانده شده بود.

نفر چهارم گروه، یک بسیجیِ مخلصِ فدایی! یک بچه خرمشهر بود که دو فرزند داشت و سومین فرزندش هم در راه بود. کشاورزی می کرد و تنها آرزویش، دیدن رهبری بود. آرام و سر به زیر و زرنگ و کاری بود. قبل از همه بیدار می شد و مقابل پیچش های اعضای گروه، فداکارانه هر روز تمام کارهایش را مرتب و منظم انجام می داد.

نفر پنجم گروه من بودم. یک سوسولِ به تمام معنا که نه با همشهری های بالقوه خودم که از شمال غرب کشور آمده بودند سازگاری داشتم و نه می توانستم با بچه های جنوب کنار بیایم. ولی فهم نصفه و نیمه زبانِ آذری، خیلی به کارم می آمد.

نفر ششم گروه، همان آقای شماره ۷۲ بود که اهل آبادان بود. همین یک کلمه به نظرم برای توصیف باقی صفاتش کافی است! خالی بندی های خاص خودش را داشت و به شدت ترسو بود. چیزی یاد نگرفت، اما همان نکاتی را هم که به خاطر سپرد، از ترس فرمانده بود نه چیز دیگر!

نفر هفتم، اکبر بود. همه با همین نام می شناختنش… با تمام پادگان رفیق بود و مثل نیمی از بچه های پادگان، آذری! اهل سلماس بود و ادعا می کرد سابقه زندان و دزدی و… زیاد دارد اما دوست داشت در کلانتری خدمت کند. همسرش با مادرش داشت زندگی می کرد.

نفر هشتم جواد بود. هم تختیِ اکبر و یک لرِ دوست داشتنی! پدرش راننده کامیونی بود که چند ماه به چند ماه می رفت به جاده ها و مادرش تنها بود. مردِ زندگی بود و همسرش را هم خیلی دوست داشت. این را از برق نگاهش، موقع تعریف خاطراتش می شد فهمید.

نفر نهم به بعد را کمتر یادم هست. یکی کوتاه قد و اهل جنوب بود و رفت سیستم های کامپیوتری بخش عقیدتی را در دست گرفت، در حالی که کمترین شعور کامپیوتری نداشت؛ اما کارت فعال بسیج شهرستان شان همراهش بود. یکی اهل قم بود و انیمیشن کار می کرد و فروشگاه محصولات اپل در قم را با برادرش شریک بود. یکی شبیه بچه ۱۸ ساله ها بود و کسی نمی دانست اصلاً زن دارد یا نه! یکی هم اهل بهبهان بود و زنبورداری می کرد. مرد بود… به معنی واقعی کلمه!

در قسمت بعدی خاطرات سربازی، با نکات جالبی روبرو خواهید شد! منتظر بمانید…

خاطرات سربازی رو می‌تونید از طریق این لینک دنبال کنید.

تبلیغات

2 دیدگاه‌ها

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید