بازی با مرگ!

229

به یه بازی کثیف دعوت شدم! به بازی با مرگ! میگن ۲۴ ساعت آخر عمرت رو توصیف کن… بگو آخرین روز عمرت چه می کنی؟ این شما و این ۲۴ ساعت آخر عمر من!

صبح پا میشم مث همیشه میرم تو خیابون سگ دو می زنم… هر کی رو می بینم ازش معذرت خواهی می کنم و میگم حلالم کنه! یه نگاه عاقل اندر سفیه ای می کنند و لبخندی ملیحی می زنند و از سرشون ردم می کنند و می گن “باشه، باشه!” ساعت میشه  ۶ و گوشی رو برمی دارم و میرم بخش حافظه مخاطبین! ۱۱۷ تا دوست و رفیق دارم که باید به همشون اس ام اس بزنم که دارم میمیرم! حساب می کنم می بینم میشه ۱۶۳۸ تومن! قید ۱۶۳۸ تومنم رو می زنم و شروع می کنم به نوشتن! “اینجانب م.ص امشب دار فانی را وداع خواهم گفت! لطفا من را حلال کنید!” ۳۶ نفر با اس ام اس جک بهم جواب میدن! ۱۸ نفر جواب نمیدن! ۴۵ نفر می نویسن “چی شده؟ چرا چرت میگی دوباره؟!” و ۱۸ نفر بقیه قضیه رو جدی میگیرن و زنگ می زنن و تلفنی صحبت می کنیم! بعد از همه ی این قضایا از طریق شونصد تا واسطه شماره یکی که حتما باید باهاش حرف بزنم و گیر میارم و زنگ میزنم و باهاش صحبت می کنم. فک می کنه می خوام با احساساتش بازی کنم! دو دفه تلفن رو قطع می کنه ولی دفه سوم مجبور میشه به حرف هام گوش کنه… ازش حلالیت می خوام و… گریه امونم نمیده و قطع می کنم. باز هم فکر می کنه فیلممه! ساعت  ۹ میشه و من بدجور احساس گرسنگی میکنم… مامانم غذای مورد علاقه ام “قرمه سبزی” پخته… می خورم و ۲-۳ ساعتی باهاشون گپ می زنم و حرفی از مرگ نمی زنم. فقط موقع رفتن به اتاق برای آخرین بار ازشون خداحافظی می کنم… میرم سراغ وبلاگ! وصیت نامه ام رو که قبلا نوشتم از حالت هیدن درمیارم و می ذارم تو وبلاگ! یه قالب از این قالب های دپرس نایت اسکین هم می ذارم تو وبلاگ و… آخر شب هم با هدفون توی گوشم که میگه “آی خدا دلگیرم ازت ..آی زندگی سیرم ازت .. آی زندگی میمیرم و .. عمرم رو میگیرم ازت” میخوابم و مث این فیلم ها که یارو ییهو کله اش می افته و میمیره  میگم “آه…” ولی… ییهو عزراییل ظاهر میشه! میگه “چه  آهی؟چه اوهی؟ پاشو بینیم بابا! خدا گفت فعلا زنده بمون تا ببینیم بعدا چی میشه!” اولش خیلی خوشحال میشم… کلی از خدا تشکر می کنم که عمر دوباره بهم داد ولی… پشیمون میشم… می خوام بمیرم…  عزراییل رو صدا می کنم! میگم “ببخشید! حالا نمیشه به خدا بگید من رو بکشه؟ به جون خودت حس زندگی نیس دیگه!” میگه “نه! حرف حرف خداس! حرف زیادی هم موقوف… فردا صب عین آدم پا میشی میری به زندگی ات میرسی و حرف اضافه هم نمی زنی! شیر فهم شد؟” در نهایت بالاجبار زنده می مونم و به زندگی ام ادامه میدم… در انتها هم متاسفم که نمردم و از همه منتظران مرگم معذرت میخوام! دیدید که دست خودم نبود!

تبلیغات

یک دیدگاه

دیدگاه‌تان را بنویسید

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید