درباره نویسنده

مهدی صالح‌پور

مهدی صالح‌پور هستم؛ به اصطلاح نویسنده، روزنامه‌نگار و کارگردان؛ دانش‌آموخته معماری و کارشناس‌ارشد تهیه‌کنندگی تلویزیون! خلاصه اینکه اهل رسانه‌ام ولی ترجیح می‌دهم جلوی عنوان شغل بنویسم «نویسنده»

مطالب مشابه

18 Comments

  1. قدرت باقری قلعه سری

    یک ایده معرفی میکنم به دوستان که مشترک براش قصه بنویسند

    اگر حاکم یک جزیره بودید برای بهتر زیستن ساکنان جزیره خود چه اقداماتی را به روز میکردید

    پاسخ
  2. قدرت باقری قلعه سری

    با پوزش از اساتید خدمت دوستان جهت یافتن ایده
    نویسنده بیسواد (داستان واقعی من) به قلم :قدرت باقری قلعه سری

    زندگی درکودکی باعشق رانندگی در کنار درس می گذشت وکسی هم خبر نداشت. کلاس چندم هستم ! یک روز مدیر مدرسه سرصف گفت چنددفعه گفتم.والدین شما باید بیان مدرسه.نیامدند؟ اگه گوسفند به کسی می سپردند حتما سالی دوبارخبرش رومیگرفتند.هیچ دردی بدترازبی سوادی نیست پس درس بخوانیدوهزینه خانواده ودولت روهدر ندید.
    ریس مدرسه مرد باخدا یی بود. برای دریافت پرونده پابان دوره ابتدایی به دفتزمدرسه رفتم درزدم وسلام کردم .
    مدیربااشاره به پشت سرش به دیوارچسبنانده بود (سفارش پدرانه ) سلام منو جواب دادهمچنان مشغول نصیحت به تعدای ازدوستان همکلاسی من بود.به من که رسید. گفت پسر تودرس.نخوانده اینجا رسیدی.همدوش دوستانت با مردودی دوساله اول ابتدایی معجزه کردی ،ببین .این همه نامه های جلسات درپرونده شماست ؟ گزارش مدیروقت به اموزش پرورش استان درپررونده ات شلوغ شدن سال هزاروسیصد وپنجا هفت وتظاهرات مردمی ودستبردبه دفترمدرسه ثبت شده.
    گفتم :مگه من اینقدر خنگ بودم اقا مدیر؟
    چراخنگ ؟ منظورم کوتاهی کردی نخوندی.ادم بااستعدادی باید باشی، چون مدیر خونه ات ضیفه .خودتو باورنداری درنمرات ثلث سوم امسالت یک بیست هم داری..امکانش هست اگه نصیت پذیرباشی.ادم صاحب نام ونشانی بیشی .اگه هم نشد ی. نگران نباش حتما معجره د یگه ای برایت رخ میده به نون ونوایی میرسی به شرطی که مطالعه را سفت وسخت ادامه بدی
    .اقامدیر:مثلا چه کاره میشم ؟
    چه میدونم نویسنده نوازنده یا خواننده هرکاری باشه نیاز به سواد داره
    اقا مدیرمن میخام راننده شوم .کمک پدرباشم من فقط استعداد رانندگی دارم دست فرمونم عالیه
    خوبه ماشالله اینو کی کشف کرد.؟ حتمآ ادم کوری بوده.
    کور کجا رو می بینه اقا مدیر. بابام به من گفت ،دست فرمانت عالیه.
    بچه جان ما چند نوع کورداریم ازکورمادرزاد که بگذریم،اولینش ادم بیسواد.یعنی کوره بقیه را میشه به عادتهای منفی ادمها درکارهای مختلف دید.وتکرارعادتشان شده کورشناخته میشون متوجه شدی ؟یا مثالی بزنم .
    اخه پدرم انقدر بیسواد هم نیست اسمش رو مینویسه و امضا میزنه.
    کجا تابلوپدرت بخونده امضا زدن چیزی جز تهعدوضمانت وپرداخت نداره به امضا زدن .دلخوش نباش، دراینده هم کمتر وبا دقت امضا بزنید
    انگارمدیرمیدونست مشکل پدرم خوندن تابلو بوده درفکرم خاطره یی زنده شده بوده. برای خرید خربزه اتشی درگرگان یک خیابان رواشتباه رفتیم .بابام گفته بود بچه درس بخوان منو ببین بیسواد یعنی کور.برای همین تورواوردم که تابلو بخونی.
    مدیر با کف دستش رومیز ضربه ایی زد،حواست کجاس. پسر؟
    حول شدم گفتم اقا مدیرمثالی خواستی بزنی چی بود؟
    شاعرمیگه زگهواره تا گور دانش بجوی
    اگرجدی نگیرید.حمال وگرفتارمیشوید کتاب قلم ودفترراه نجات برای فقرهست که به سرمایه نیازی نداره
    مدیر محترم برای فهماندن ماها التماس می کرد. .اما گوش دانش اموزان بازیگوش با داشتن خانواده بیسواد.کمترشان گیرایی داشتند نخبه یادکترا رسیدند
    جهت ثبت نام کلاس اول راهنمایی برای اولین باربای ما به شهربازشد.چه شور واشتیاقی دربین دانش اموزان روستا وجود داشت
    از محل تا مدرسه پنج .شش کیلومتر راه پیاده میرفتیم ومیامدیم .با پنج تومن کرایه دسته جمعی نوشابه کیک میخوریم سال اول اول راهنمایی رومردود شدم ،خانواده خبر ندارند ودوباره سال بعد تکرارکلاس اول که میلی به ادامه درس نداشتم .تا با مردودی به فرمان ماشین بابا دست یابم.
    اول مهر شروع مجدد مدرسهاپدرمتوجه مردویم شد
    پدرباعصبانیت گفت ادمت می کنم .خودکارخیلی سنگینی می کرد،ازفردا بیل دستت میدم بشه خودکارت.زمین را نهال مرکبات میزنم بشه دفترت کمک میکنم .بشی باغ دار نمونه وحالت جابیاد
    پدرنمیدانست علاقمند کردنم به رانندگی اشتباه بود.ای کاش پدر همان موقع درس میخواندم .جدی وپیگیربود.پدرچندماه بعدزمین روبا نهال نارنگی تحویل من داد .متوجه شدم قدرخودکار دفتر ندانستم .
    درگرمای افتاب تابستان دور نهال روبیل زده وابدهی می کردم. سرگردان وحیران بودم تا بر ف زمین اب شود وبهار دیگری فرابرسه سمت سوی عشق فرمان حرکت کنم درپایان تابستون فرصت شدبرای سرنوشت اینده بی خیالی از این ادرس به ان ادرس جهت شاگردی به گاراژهارفته شاگرد تعمیرگاه مشغول شدم تا ازاین طریق به عشق فرمان زودتر برسم اهنگری وجلوبندی سنگین مشغول کارشدم .چند سال کار واستا شدن متوجه شد م چه کلاه بزرگی سرم رفت. از بیل وزمین وکشاورزی با مکافات رها شدم وبه جاش پک،چکش وسندان به این سنگینی روابزارکارم پذیرفتم.ندانسته سالها وقت هدردادم باخود گفتم شغل من اینه نمی خوامش درفکرمن فراربرقراربود تا به عشق فرمان ارزوی قلبی خود دست یابم
    بعدازظهرتوی گاراژبیکارنشسته بودم پیکانی جوانان گوجه ای وارد گاراژشد، یکی از بچه محل گفت. بگیر ماشین میزان فرمان کن وبعد به امید خدا برواژانس. بینم دستت سبک هست .منم میرم خونه دوستم پای پپک نیک بنشینم.هرموقع خسته شدی بیا توکوچه بغلی سومین کوچه بن بست یه بوق بزنی میام باهم میریم خانه .
    گفتم باشه خیلی خوشحال بودم. رفتم اژانس ماشین زیاد بود، زنگ خورش. کم نزدیک یک ساعت شده هنوزسه ماشین جلوی من نوبت دارند.رفتم بهرجاده اصلی لوازم فروشی سلام کردم گفتم یه زنگ بزن اژانس ازادگان پیکان گوجه ای رو بگو بیاد بریم ساری .
    پس از تماس خودم رورسوندم اژانس منشی بهم گفت بروسرکوچه لوازم فروشی درخواستی ساری داری هزارو پانصد هم کرایه شه .
    خودم رو بردم ساری برگشتم هزارپانصدتومان کرایه منشی نوشت همانجا استپ بیخیال شدن فرمان روزدم.
    سرمایه ایی درکار نبود شغل ایجاد کنم،درمانده بودم ومطالعه را به سفارش مدیر انتدایی صفت وسخت شروع کردم .
    مطالعه وعلاقمندی من با مجله جوانان واطلاعات هفتگی بیشترشد یادش بخیر پنج تومان میخریدم ازداخل انها شعرومتن خوب رو در دفتر خاطرات می چسباندم دائم فکر فاتحه تعمیرگاه رومی خواندم . درنهایت باارزان ترین سرمایه خودکار ودفترشبها تاصبح چند سال ازهردری یک سررسید خط خطی وداستان مینوشتم ونوشته هام رو از هفته نامه بگیر تا روزنامه ومجلات چاپ میکردن واین برایم انگیزه مضاعف بوجود میاورد
    انقدردرتفکرداستان درفکروخیال بودم که کارومشتری وخانواده همه دلخوربودن ازم.امامن دلخوشم به نوشتن تا منحرف وناامید نشوم
    ازداستان زندگی کلی دردورنجهای.خود نوشتم یک کتاب درحد.دویست صفحه شد .دادم ویرایش وتایب کردن یک کتاب دستی اماده و بردم به استادشاعرفرهنگی محله مان رسوندم نظرش رابده .یک هفته بعد رفتم با شوق.خدمت استاد.سلام ,پس از احوال پرسیخوندی استاد؟
    .گفت خوبه خسته نباشی با توجه به تحصیلات شماشاهکارکردی
    ممنونم استا اصغری .خوبه نظرت گرفت میتونم کتابش کنم
    اره ولی. یک مسئله داردخیلی ازنویسنده های جوان وبی تجربه کتاب نوشتن دادن بیرون .وکلی هزینه متحمل شدن تا جمع کردند خوددانید.
    تشکرکردم و ضد حال عجیبی خوردم کتابی که خیلی منو بیکار کرده بود رو نگرفته برگ
    شبی زیرنویس فیلم درحال بخش.یادواره شهدای پانصد شهید چالوس نوشته بود نامه شعر وخاطرات خودرا به یادواره ارسال نمائید.من هم نامه ایی
    به شهیدان نوشتم وپست کردم دوهفته بعد .ازمن دعوت شده که جهت تقدیر خودتان رابه یادواره شهدا چالوس برسانید..خوشحال بودم که قلم بیسواد
    مورد توجه قرارگرفت بفکرم رسید باید شغلی محیا کنم هم خرج زندگی درمیاد هم خواندن ونوشتن را درکنارش داشته باشم .در رویای خود شکل کیوسک را کشیدم .
    نمیدانستم از کجا باید پیگیر شوم در اولین حرکت دوربین عکاسی اوردم ازمکانهای مناسب دکه عکس گرفتم
    درخوست مرا فرماندار با افتخارامضا زد .ومعرفی کرد شهرداری
    _شهردار نامه را برداشت نوشت تا اطلاع ثانوی وپاک سازی حریم میدان از استانداری اجازه نداریم
    گفتم من علاقمند به نوشتن شعر وداستانم کمکم کن
    _لببخد زد گفت چه رشته ایی خواندی
    باخنده گفتم این دلیل نمیشه .خیلیها گواهینامه ندارند ولی دستفرمان خوبی دارند
    _جناب باقری وقت مارا نگیرشلوغه
    بااشه چشم میرم وفردامیام
    _هفته بعد ملاقاتی فقط سه شنبه هست. خدا نگهدارت
    هفته بعدچند دفترازنوشته ها را بغل کردم .به شهرداری رفتم گفتم ببین شهردار بزرگوار این همه را من نوشتم
    که نامه یی برای شهدا. اینم دعوت نامه از یادواره شهداچالوس.
    _شهردار لبخند زد وگفت باقری عزیز. اخرین مدرک تحصیلی شما چیه؟
    جناب شهردار.اینو چه کارداری .میخای باورت شه من نوشتم. خوب چیزی بگو برات بنویسم باورت شود
    بازلبخدی زد وبه شوخی گفت یک شعردرباب مسئولین شهر بنویس من بخونم
    خیلی سخت بود برای بیسوادی که فل وفائل ندونه . تازه مسئولین هم شده شعر . . .گفتم چشم حتما
    دوسه شب سی صفحه خط خطی کردم وده بیت مثلا شعرجمع وجورکردم خواستم خودم روثابت کنم حفظ شدم .خدمت شهردار رسیدم گفتم حفظ بخونم برات؟
    _گفت بخون اقای شاعر
    تشکری با لبخند.نشان دادم شروع کردم به خواندن
    شهرمن. رنگین ترین. صنعت مازندران
    همه جا طلا باشد . نکا مازندران
    شهردارش. رئف ودلسوز. جناب صادقیالن
    چهل ستون شد. شهرمان. به لطف او ویاران
    یاران همت دیرینه دارند با دلیران
    طبرسی حقیقت واسوه مازندران
    جمشیدی ولائینی شهرای شهر را دوست دارند
    عاشقان شهرمان نعمتی از خدا دارند
    محبوب مازندران. یادت بخیر لائینی
    پرواز کرد حاج نعمتی. جهاد گر نورانی
    اسوه های شهرمن با شهدا همسو شدند
    لائینی وعلما عصای قران شدند
    قران صداقتش اینه دل شدن
    چشم انتظار مهدیست .جهان با اسلام شدن
    سال پیامبر چه خوب .پاک شدند
    هم سو وهم دین پیامبر شدن
    _شهردارپرسید. اقای باقری گفتم مدرک تحصیلی جواب ندادی حالا بگو.چند کلاس سواد داری
    اعتراف کردم من مردودی اول راهنمایی دارم برای نیازوایجاد شغل مینویسم .سرمایه ایی جز خودکار وکاغذ ندارم.
    _جالب بوده اما من شرمنده شماهستم ازاستانداری اجازه نداریم. نامه درخواست من از فرمانداری نقطه امیدمن بود.
    گفتم جناب صادقیان من یک چیز توحرم امام رضا یاد گرفتم .گوش میکنی
    _بله بفرماگوش میدم گرگدا کاهل بود. تغصیر صاحب خانه چیست .من گدای دم در شهرداری برای دکه هستم
    _بروپیش ریس دفتر استاندار ببین چی جواب میده.تنها کاری که به خاطر شعری که برام نوشتی، انجام دهم
    روز بعد به دفتراستانداررسیدم .سلام علیک کردم گفتم من از طرف شهردارامدم سلام رسوند وگفت شما پشت نامه درخواست من بنویسی دکه راشهرداربه من میده اهل نوشتن هستم میخوام روزنامه ومجلات پخش کنم . اخه الان مواد فروش پیک داره.ریس دفتر استاندارکمی به فکررفت وپشت نامه نوشت با سلام لطفا مساعدت لازم مبذول فرمائید.وامضا محبت کرد
    _شهردار نامه را گرفت وگفت من کمک میکنم ولی باید نظر نهایی را شورای شهربده
    گفتم شورا همه موافقند.با همه شون حرف زدم
    دیگه نگفتم ریس شورای شهذ ناامیدم کرده
    ریس شورا به من گفته بود.اقای باقری دویست متغاضی دکه ازعموم مردم .جانبازوخانواده شهید وایثارگرونهاد های دیگرثبت شده،دورش را خط بکش .
    با پیگیری وهمت و لطف خدا وهمکاری شورای شهروشهردارمجوزکیوسک صادر شد
    دریافت مجوزشهرداری وجوازنمایندگی مطبوعات ازاداره ارشاد استان پنج ماه گذشته اما پولی برای ساخت دکه دربساطم نیست
    ازطریق نامه ایی به بهزستی معرفی وام شدم .مراجایگزین مددجوی ضامن نداشته ایی با نامه ای معرفی به سرپرستی بانکسپه استان کردن.چند روز دست بدست
    شدم .مجبورشدم ناله کنم .گفتم برادرمن دستم تنگه .الان هم دستی گرفتم. امدم استان خدمت شما.
    درکمال تعجب کارمند.پرونده رابازکردومبلغ وام نگاهی انداخت.
    _گفت کسی که دستی میگیره تا سه میلیون وام بگیره چطورمیتونه بازپرداخت کنه ببخشید شرایط وام رونداری پرونده روپرت کرد روی پرونده های مختومه.
    مات شدم وچشمم روبستم. دری بری بگم …اما برشیطان لعنت گفتم وارامترشدم .شعری که برای دلم سروده بودم رابهاوردم گفتم جناب باشه وام نده یک بیت ازشعرخودم را برایت بگم .رفع مزاحمت میکنم به دورغ مصلحتی گفتم من شاعرونویسنده هستم .
    _ترش کرد وسرش روبا ماشین حساب گرم کرد.گفت بفرما گوشم باشماست .
    گفتم یاداشت کن لطفا.حرفی نزد وخودکاروبرگه ی برداشت اماده نوشتن شد.
    گشتم فراوان لازم .نیافتم دوست فاظل….تا غصه ام رو شود .دوست پریشون زدل .
    اره برادر من فکر میکردم درددلم را بشنوی قدمی میگیری.پنچ ماه مجوز دارم وبیکارماندم .وقتی بانک ضمانت میگیرند .چرا شما ازالان غصه پرداخت را میخوری.ممنونم. قدم سوم رادرناامیدی برگشتم زدم صدام زد برگرد.تا رسیدم پیشش.امضا زد
    _گفت بفرما ثبت کن ببر شعبه شهرستان.
    چرا باید ببرم.؟
    _جواب داد خوب ببر وام توبگیر.
    گفتم دستت درد نکنه. پرونده رامحکم زیر بغلم گرفتم. پشیمان نشود.گفتم وجدانا همین یک امضا بود من سه روز میام میرم
    _گفت.نوبت دیگران جلوتر بوده.نباید طلب کار شوی .افتاد؟
    نیشخند بی مدلی زدم وگفتم کارت درسته .خداحافظ شما.
    دکه را بادریافت وام ساختم و.مشغول کار شدم با اوردن روزنامه ومجلات وخرده ریزدیگر.باورم شده که صاحب دکه شدم ..به نوشتن علاقه بیشتری
    خرج دادم مطالب منو مجلات وروزنامه ها چاپ میکردند به خود باوری رسیده بودم وبردر ورودی دکه نوشتم بهترین روزی انست که به
    قدر کفایت باشد .باتلاشم برای پخش واشتراک مطبوعات درب منازل وادارات مهیا شد
    پس ازکسب اولین ارزویم. توسط خودکارودفترارزان ترین سرمایه من دکه شد .تصمیم گرفتم بیشتر مشغول خواندن ونوشتن بشم.
    داستانهای زیادی نوشتم.باداستان یلند ( قلعه باغ )درفراخوان جشنواره ادبیات داستانی سال نود وسه شرکت کردم ودرسالن اجتماعات دانشگاه مازندران ،شهرستان بابلسرمقام دوم داستان بلند قلعه باغ دربین هنرمندان بزرگسالان مازندران راکسب کردم.وازکارت هدیه اش پول پیش کامپیتردادم وشرایط خریدم.درصورتی که الف بای انگللسی را خوب نمیدانستم .ودراندیشه کسب مقام اول ادبیات داستانی کشوری بودم که درسه ماه اینده درتهران برگزارمیشد.دعوت شدیم .دراین مدت داوران هم لطف داشتند ونقاط ضف مختلف را یاداشت وبه من ابلاغ کردن اما من به ایده داستانم باورداشتم وبدون ویرایش وکم کردن صفحه درصورتی که زیاده گویی داستانم راازاعتبارکشوری بی بهره کرد.عوضش براندوخته هایم افزود.
    با توجه به اینکه با کامپیترتازه اشناه شده بودم دوستانم توضیح میدادند چگونه باید داستان را ثبت کنم خیلی عذاب کشیدم، شب تاصبح زحمت نوشتن وبه اسانی ازدست میدادم، به جای ثبت دلید میزدم،نمیدانستم کامپیترسطل اشغال داره وقرمزیعنی خطرحذف.اکنون با کامپیتر اشنا شدم .مشکلات را مرتفع کردم چون اهدافم دست یابی به مقام درخوردر ادبیات داستانی هست .
    برای مسابقات کشوری بامینوبوس تکمیل ازساری به تهران حرکت درهتل مارلیک تهران مستقرشدیم . برای صرف صبحانه وارد شودیم دربین حدودا چهل نوع صبحانه هرچقدروهرنوع را خودت انتخاب کنی را درفیلمها دیده بودم.پیش خودم گفتم قلم ودفترمن دمتون گرم .بین چه با عزت واحترام مرا بی منت اوردند تهران . هتل واستاد اوردند تا نوقلمان بیشتر یاد بگیرن بوسه ایی به خود کار زدم .گفتم دوست من رهایم نکن تازه همدیگر را باورکردیم بعد صبحانه به اتفاق همه هنرمندان با اتو بوس ب فرهنگ سرای ارسباران رسیدیم .زیرنظراساتید نویسندگی اعبدللمجید نجفی.خانم راضیه تجار،کامران پارسی نژاد وهمچنین امید کوره چی اموزش دیدیم وخیلی برای ما قلمان مفید بود. دبیر جشنواره استاد رضا رسولی بود رفتم خدمتش سلام واحوال پرسی.ایشون وقتی ماجرای نوشتنم رو براساس نیازدیده.روز اهدا جوایز کتاب هنر برای حقیقت نوشته خودش و سری کامل کتاب زیروبم داستان نویسان ایران وجهان .نوشته حسین حداد را به من هدیه داد تا ازاوردوگاه مسابقات کشوری تهران دست خالی برنگردم .درجهت رشد داستانویسی خودم استفاده نماییم وسعی کردم ارتبا ط با نویسنده ها رابا عزت واحترام حفظ کنم وازراهنمایی اساتید استفاده مطلوب ببرم.
    اکنون خیلی تجربه کسب کردم داستانهای زیادی اماده گل کردن دارم.امیدم کسب مقام اول کشوری درادبیات داستانی بوده.هرچند بیسوادم واما به قلمم باوردارم ولی مشکل بزرگ اینه کسی توجه یی به نوشته های بی سواد نداره و برای ویرایش داستاهای خوبم گامی برداره .انگاری علاقمندی نزد تازه کارهاست و توجه پیشکسوتان هم امکان پذیر نیست وترورشخصیتی برجای گذاشته وانگ تنبلی ازکارکه درجهت نوشتن بوده را باجان ودل خریدم .قلمی که دودهه عمرم را با خود برده ایا رخ خواهد کرد.؟ مانده ام تا برف زمین اب شود.تااندیشه های بلند نویسنده بی سواد مورد توجه قرارگیرد
    به قلم نویسنده بی سواد قدرت باقری قلعه سری

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تمامی حقوق محفوظ است ©مهدی صالح پور ۲۰۱۸ - ۲۰۰۷